سفر به قطب جنوب از رویا تا واقعیت (قسمت اول)

سفر به قطب جنوب از رویا تا واقعیت (قسمت اول)

۱۳۹۵/۰۶/۰۱   -   ۳ سال قبل
سفر به قطب جنوب از رویا تا واقعیت (قسمت اول)
دکتر مریم نوایی که سومین زن ایرانی سفر کرده به قطب جنوب می باشند، سفرنامه این تجربه زیباشون رو در اختیار سایت ویکی سفر قرار داده اند تا برای اولین بار در فضای مجازی انتشار پیدا کند.

وب سایت ویکی سفر به عنوان اولین سایت انتشار دهنده این سفرنامه، ضمن قدردانی از ایشان، توجه شما را به این سفرنامه منحصر به فرد جلب می کند.


رویای سفر به سرزمین های یخی به سالها قبل بر میگرده، وقتی هنوز نوجوانی بیش نبودم …

16 ساله بودم که کتاب سفرنامه برادران امیدوار را از کتابخونه مدرسه گرفتم. طبق عادت همیشگی اول کتاب را ورق زدم.
..... قطب جنوب ...... قطب شمال ...... همان روز خواندم ... نه یک بار بلکه چند بار ...
خوب یادم هست که با هیجان خاصی بابام را صدا کردم و گفتم: من می خوام برم قطب جنوب .. می خوام برم قطب شمال ... و پدرم که مات و مبهوت فقط نگاهم می کرد، گفت: باشه برو بابا ...ولی اول باید بری دانشگاه....

سالها گذشت .... درس و مدرسه و دانشگاه و  کار ... دل مشغولی های زندگی .... هر از گاهی که فیلم مستندی  می دیدم به یاد رویای دیرینه خود می افتادم و با خود می گفتم بالاخره یک روز منم میرم قطب ... و بالاخره روز موعود فرا رسید.

یک فراخوان برای سفر به قطب جنوب توجهم را جلب کرد ..
'' در صورت تمایل برای سفر به قطب جنوب آمادگی خود را اعلام نمایید ''
این پیامی بود از طرف دکتر حمید خسروجردی ...همان شب اعلام آمادگی نمودم کم کم افراد دیگری نیز اضافه شدند و جمع ما به حدود 15 نفر رسید. اما هنوز چند روزی نگذشته بود که افراد هر یک به دلیلی انصراف خود را اعلام نمودند و فقط من باقی ماندم ..و همچنان مصمم.

انجام کارهای مقدماتی سفر و برنامه ریزی آن توسط دکتر خسروجردی انجام شد.که در همین جا لازم است از زحمات گرانقدر ایشان تشکر ویژه داشته باشم که در نقش یک راهنما نهایت همکاری را با من داشتند ..و در واقع اگر کمک های بی دریغ ایشان نبود... شاید هیچگاه به رویای قطب جنوب دست نمی یافتم ... اما متاسفانه علی رغم تلاش ایشان ویزای من برای کشور آرژانتین در موعد مقررر صادر نشد و سفر من با یک تاخیر 10 روزه پس از سفر دکتر خسروجردی شروع شد ...

کشتی قطب پیما از شهر کوچکی بنام اوشوایا که در واقع جنوبی ترین شهر کشور آرژانتین هست حرکت می کرد... پس ابتدا باید به کشور آرژانتین و شهر بوئنوس ایرس می رفتم ... شنیده بودم که ویزای ارژانتین بسیار مشکل هست و امکان  گرفتن ویزا به این سادگی ها میسر نیست ....حدود یک و نیم ماه قبل از سفر جهت ویزا اقدام کردم. مدارک را آماده کرده و تحویل سفارت ارژانتین دادم ....خدا می داند چه بر من گذشت تا زمانی که جواب ویزا اومد ...به من حق بدهید این قدر نگران باشم، چون هزینه قطب از یک طرف و هزینه بلیط و هتل ارژانتین از طرف دیگر ...یعنی اگر ویزا نمی آمد تمام این هزینه ها چه می شد ؟؟؟؟!!!!!

یک روز کشیک بیمارستان بودم، خسته و نگران ... که صدای زنگ تلفن مرا از فکر و خیال خارج کرد ... مادرم بود که بدون حتی اینکه منتظر جواب سلامم شود، گفت مریم ... ویزا ارژانتین جور شد... الان از سفارت خانه تماس گرفتن ...از خوشحالی نمی دونستم چکار کنم ...همان جا شکر خدای مهربان را بجا آوردم ....

از آن روز به بعد شروع به تهیه لوازم ضروری برای سفرم کردم ...البته کفش و لباس مخصوصی به نام کارپا را قرار بود خود شرکت در قطب به ما تحویل دهد ..اما لباس لایه زیر ...لباس لایه رو ...عینک مخصوص ... دستکش های مخصوص .. کلاه ...شلوار گرم، جوراب  گرم که باید از پشم حیوان تهیه شده باشد و....

اواسط بهمن ماه بود که از مشهد راهی امارات شدم و از آنجا پس از چند ساعت توقف در فرودگاه دبی به سمت  شهر بوئنوس ایرس حرکت کردم و پس از پروازی طولانی در ساعت حدود 9 شب وارد فرودگاه بوئنوس ایرس شدم ... خیلی خسته بودم سریع بوسیله یک آژانس به هتلی که از قبل رزرو کرده بودم رفتم و آنقدر خسته بودم که سریعا به خواب عمیقی فرو رفتم ..

صبح روز بعد با یک پرواز داخلی به سمت اوشوایا حرکت نمودم. اوشوایا جنوبی ترین شهر ارژانتین می باشد ...بعد از یک نیمه روز اقامت در شهر زیبای  اوشوایا در عصر یک روز زیبا به طرف محل قرار گرفتن کشتی حرکت کردم ....کشتی های بسیاری در کنار ساحل قرار گرفته بودند ...کشتی ای که قرار بود سوار آن شوم را پس از کمی جست و جو یافتم ..

یک هیجان خاصی منو فرا گرفت ... باورم نمی شد قراره من هم مسافر قطب جنوب باشم ....نمی دونم چطوری احساس خودم را در آن لحظه بیان کنم....یک حس عجیبی داشتم ....

ساعت 4 عصر سوار کشتی شدیم. استرس همراه با هیجانی وصف ناپذیر همه وجودم را فرا گرفته بود. طبق دستور، همه مسافران وارد سالن آمفی تئاتر کشتی شدند. پس از پذیرائی مختصر به سمت کابین ها هدایت شدیم ....وای خدا چه کابین شیک و زیبائی...حدود 60 متر و تقریبا با تمامی تجهیزات لازم ... هنوز محو تماشای اطراف بود که بلندگو اعلام کرد برای آشنائی با کارکنان کشتی به سالن آمفی تئاتر وارد شوید.

وارد سالن شدم. سالن تقریبا پر بود. گوشه ای نشستم. خدمه با لباس فرم که کارپا قرمز رنگی به همراه شلوار جین بود وارد شدند و به معرفی خود و مسئولیت خود پرداختند. پس از آن وارد کابین خود شدم هنوز داخل کابین جابه جا نشده بودم که دوباره  بلندگو بلند شد ......برای آموزش در موارد خطر به همراه جلیقه های نجات که در کابین قرار دارد وارد سالن اصلی شوید .....راستش اصلا حوصله رفتن نداشتم ولی چاره ای نبود باید می رفتم ...سریع جلیقه را برداشتم و سوار بر آسانسور از طبقه 6 کشتی وارد طبقه 2 شدم ....از 116 مسافر کشتی تقریبا 80 نفر اومده بودند.....پس از پایان آموزش های لازم در موارد خطر سریع به کابین برگشتم و با خود عهد کردم دیگه از کابین خارج نشوم، حداقل برای دو ساعت .. اما.. اما...درست نیم ساعت بعد وقت خوردن شام اعلام شد ....دستی به شکمم کشیدم ....باید می رفتم، واقعا گرسنه بودم ..وارد سالن غذا خوری شدم ....جاتون خالی یک سوپ خوشمزه به همراه یک نوع غذا از منو انتخاب کردم و دسر هم دو اسکوپ بستنی وانیلی ....خیلی خوشمزه بود به خصوص بستنی که طعم و مزه خاصی داشت....

بعد از شام به کابین برگشتم ....هنوز چند ساعتی نگذشته بود که سرگیجه و تهوع شروع شد .....ابتدا اهمیتی ندادم ولی کم کم شدت یافت و مرا مجبور به مصرف دارو نمود ...دقایقی بعد خواب به چشمانم آمد و با صدای بلندگو که زمان صبحانه را اعلام می نمود از خواب بیدار شدم.

از تخت خواب پائین اومدم و پس از شست شوی دست و صورت به سوی رستوران حرکت نمودم. جاتون خالی صبحانه را مفصل خوردم و  اولین روز سفر  به قطب جنوب  شروع شد ...سفری که رویای آن را از نوجوانی در ذهن خود داشتم ...سفری که برایم یک ارزو بود و حالا داشت این آرزو به حقیقت می پیوست.... 

برنامه کلی به این صورت بود که شب قبل در مورد برنامه های فردا  که شامل گشت و گذار در جزایر قطب جنوب ....دیدن انواع مختلف پنگوئن ....دیدن نهنگ و شیر های دریائی  بود صحبت می کردند...آموزش های لازم در مورد آن  داده می شد ....و افراد را به گروهائی تقسیم می کردند ...و فردا در دو شیفت صبح و بعد از ظهر بازدید از جزایر طبق برنامه انجام می شد...

راستی برای رفتن به جزیره ...نزدیک جزیره که می شیم کشتی نگه می دارد قایق های بادی کوچک به داخل آب انداخته می شدند و سوار قایق بادی میشیم و میریم تا خود جزیره. یک ساعت یا دو ساعت تو جریره می گردیم و بعد دوباره سوار قایق بادی می شیم و بر میگردیم کشتی....

نکته جالب اینه که هر وقت بخوای وارد جزیره بشی باید کفش هایت را بشوری و و قتی هم که می خوای خارج بشی باید مجددا کفش هایت را با برس مخصوص بشوری.

برس مخصوص شستشوی پوتین ها  قبل از ورود به جزایر قطب و همچنین هنگام خروج از جزایر

من گروه b بودم ... ساعت 7 صبحانه خوردیم و ساعت 8 نوبت گروه ما بود برای گشت در یکی از جزایر قطب جنوب ... بعد از خوردن صبحانه سریع به اتاق بازگشتم، لباس ها را پوشیدم و منتظر اعلام حرکت از بلند گو شدم .. بعد از دقایقی بلند گو زمان حرکت را اعلام کرد ... پوتین های مخصوص و جلیقه نجات را پوشیدم ....و به سمت محل خروج حرکت کردم. راستی برای خارج شدن از کشتی اصلی و سوار شدن به قایق های کوچک که «زودیک» نام دارند، باید کارت بزنیم ...مثل کارت های حضور و غیاب در بعضی از شرکت ها و ادارات.

سوار قایق بادی شدیم - البته بعد از شستن پوتین ها - حدودا 10 نفر در هر قایق. قایق حرکت کرد و من محو تماشای مناظر زیبای اطراف شدم .... نمی دونم چطوری میشه وصف کرد ... و اصلا آیا میشه وصف کرد؟

در واقع زیبایی ها و طبیعت بکر قطب جنوب را نمی توان به نگارش درآورد. ..عکس هائی که از آنجا گرفتم خود بیان کننده همه چیز هست ...

یخچالی بسیار زیبا ....

این هم یخچالی که بعلت احتمالی ریزش آن نباید به آن نزدیک می شدیم


یخچالی دیگر که مرا دقایقی محو تماشای خود نمود

در طول سفر برنامه بدین صورت بود که روزانه دو گشت داشتیم .. .یک گشت حدود ساعت 10 صبح و یکی هم حدود ساعت 4 بعد ازظهر ... در گشت ها هر 10 نفر سوار قایق هایی به نام زودیک می شدیم و با آن به جزایر قطب جنوب می رفتیم ... از یخچال های زیبایی که در طول مسیر قرار داشت نیز دیدن می کردیم ... هر از گاهی شیر های دریایی را می دیدیم که در روی قطعه ای یخچال لمیده هست و یا در حال خمیازه کشیدن هست .... و البته گاهی هم هوشیار و بیدار آماده خوشامدگویی به مهمان ناخوانده خود بود.

قایق های زودیک ...که از آنها برای گشت در جزایر قطب جنوب استفاده می شود.


شیرهای دریایی لمیده در ساحل


اینم یکی دیگه ...


یک شیر دریائی که بر روی یخچالی شناور لمیده بود

روز پنجم سفرمان به قطب بود که از بلندگو اعلام شد کسانی که می خواهند یک شب را در کمپ بگذرانند جهت ثبت نام به سالن اصلی مراجعه نمایند ....

در باره کمپ مختصری اطلاعات از قبل داشتم ...به سرعت به طرف سالن حرکت کردم.. تقریبا 70 نفری در سالن جمع شده بودند. مسئول کمپ توضیحات کاملی در مورد کمپ داد و از خطرات احتمالی آن نیز برایمان سخن ها گفت ....می گفت باید یک گودال به عمق نیم متر و به طول 1.5 تا 2 متر در میان برف ها درست کنیم و شب را در آنجا بخوابیم. توضیح داد اگر پنگوئنی به شما نزدیک شد یا از روی شما رد شد عکس العملی نشان ندهیم .....یک جور استرس توام با هیجان مرا فرا گرفت ...مردد بودم ثبت نام کنم یا نه !!!!!!؟؟؟؟ عشق و علاقه به هیجان بالاخره کار خودش را کرد و ثبت نام کردم ....

فردا قرار بود برنامه کمپ اجرا شود ...خیلی از همسفران که ثبت نام کرده بودند فردای آن روز انصراف دادند ....ساعت حدود 9 شب بود و خورشید هنوز در آسمان بود که ما را در یک جزیره کوچک پیاده کردند. به هر نفر یک بیل دادند و گفتن برین برای خودتان گودال برای خواب درست کنید ...

راستش من آنقدر لباس پوشیده بودم که نمی تونستم تکان بخورم چه برسه بخوام گودال درست کنم آنهم با برف های یخ زده ....نمی دونستم چکار کنم ...روی برف ها یک گوشه ای نشستم ...داشتم گروه را نگاه می کردم که سخت مشغول کندن گودال بودند که ناگهان چیز عجیبی دیدم ...خدای من این دکتر خسروجردی است؟؟؟ ای خدا خواب دارم می بینم ....به سرعت به آن سمت دویدم ...بله درست حدس زدم خودش بود و سخت مشغول کندن گودال
....سلامش کردم و بدون هیچ مقدمه ای گفتم میشه به من کمک کنید برای کندن گودال ....و او مثل همیشه با لبخند پاسخم را داد و بطرف جایگاه من حرکت کرد و با کمک یکدیگر گودال سریع آماده شد .......گودال پس از حدود 1 ساعت آماده شد ...
مشکل بعدی رفتن تو کیسه خواب بود ...آخه با اون همه لباس چطوری باید تو کیسه خواب جا می گرفتم .... لیدر کمپ کمکم کرد به زور تا گردن داخل کیسه خواب رفتم ...به خدا نفسم داشت بند می اومد ....علاوه بر عینک طوفان که به چشم داشتم...دو جفت دستکش...سه جفت جوراب، دو تا کلاه ...و چند تا شلوار و لباس زیر و لباس رو و کارپا ....دیگه خودتان تصور کنید چه شکلی شده بودم ..

در حال آماده کردن یک جای خواب برای خودم


اعضای گروه در حال آماده کردن جای خواب برای خود


صبح روز بعد ...پس از بیدار شدن از یک خواب نه چندان راحت در گودال برفی


یک روز طبق برنامه قبلی قایق های زودیک ما را در یک جزیره پیاده کردند ... طبق معمول شروع به گشت زنی در اطراف جزیره کردم ... تو حال و هوای خودم بودم و داشتم از طبیعت زیبا و بکر اونجا نهایت لذت را می بردم ...گاهی اوقات هم سرم را به طرف آسمان بلند می کردم و خداوند را بخاطر خلق تمام این زیبائی ها ستایش می کردم و تشکر بخاطر اینکه فرصت دیدن این همه زیبائی را بهم داده شکر گزاری میکردم ...

تو حال خودم بودم که ناگهان پایم به چیز عجیبی خورد ... ایستادم و به پایین نگاه کردم ... وای خدایا ...این دیگه چیه ؟؟؟ اسکلت متلاشی شده یک حیوان ....و چقدر بزرگ بود ... بنا به اقتضای رشته ام استخوان ها را تقریبا خوب می شناسم ...مهرهای کمر ....دنده ها ...واقعا شگفت انگیز بود ...ای خدا چقدر بزرگ هست مهرهای کمر ....از لیدر کمک خواستم ... بله حدسم درست بود این ها استخوان های یک نهنگ عظیم الجثه بودند ...که اکنون در ساحل جزیره جا خوش کرده بود...

ادامه دارد ...


برای خواندن قسمت دوم سفرنامه قطب جنوب دکتر مریم نوایی کلیک نمایید.



نظر بیشتری وجود ندارد