سفر به شهر شیوا، واراناسی و گنگ اسرارآمیز

سفر به شهر شیوا، واراناسی و گنگ اسرارآمیز

۱۳۹۷/۱۰/۱۲   -   ۶ ماه قبل
سفر به شهر شیوا، واراناسی و گنگ اسرارآمیز

نگارنده سفرنامه : هانیه رحمتی / تاریخ سفر : اردیبهشت 97


دیشب راس ساعت ۲۵ :۱۰ قطار از ایستگاه راه آهن دهلی به سمت واراناسی به راه  افتاد. ما که تجربه ی ۱۸ساعته قطار در هند را داشتیم، تقریبا مطمئن بودیم  این ۱۳ ساعت به راحتی آب خوردن خواهد گذشت تا چشممان به جمال هند ترین جای  هند، شهر شیوا و موهای آشفته اش که رود گنگ را ساخته، روشن شود. وقت رفتن  وارُن و همسر برادرش به سرعت برایمان سفره چیدند تا غذا نخورده خانه شان را  ترک نکنیم و این شد که موقع رسیدن به ایستگاه قطار دهلی کوله به دوش مثل  زغال روی آتش ازین طرف به آنطرف می دویدیم تا بلکه از روی مانیتوری که کار  کند بتوانیم شماره ی پلتفرمی که قطارمان در آن قرار داشت پیدا کنیم. اما  دریغ از یک مانیتور سالم! و دریغ بیشتر از یک نفر که انگلیسی بفهمد و بداند  چطور راهنمایی مان کند. فقط یک ربع مانده بود؛ خدا خیر دهد ماموری را که  با دیدن بلیط هامان گفت باید به پلتفرم ۹ برویم. و فقط ۵ دقیقه قبل از حرکت  به داخل آخرین واگن پریدیم و تا آن طرف قطار و کوپه مان را پیاده روی  کردیم. یکی از بهترین وسایل نقلیه بین شهری در کشور پهناور هند برای توریست  ها و مسافران، قطار است. قطارهایی که درجه بندی شدند و هر نفر به ازای یک  تخت هزینه ی خود را می پردازد. نکته مهم این است که هنگام انتخاب درجه بندی  دقت کنید تخت تان در کوپه ی دارای AC یا تهویه مطبوع باشد، همینطور می  توانید انتخاب کنید که در کوپه ی ۴ تخته بلیط بگیرید یا ۶ تخته. چیدمان  قطارهای درجه دو و سه در هند به این صورته که در هر  کوپه (کوپه های قطار  های هند مثل ایران دَر و حریم خصوصی ندارند)، ۳ عدد تخت یک طرف پنجره و ۳  عدد در طرف دیگر آن قرار دارد.  ما هر دو بار تجربه ی کوپه ی ۶ تخته را  داشتیم که واقعا راضی بودیم. صرفه جویی در زمان و هزینه و راحتی از  فاکتورهای خوب این انتخاب هست.(توضیحی که لازم است اینجا اضافه کنم درباره ی  رفتار و عادت های مردم هند هست که با وجود راحتی کوپه و محل خوابتان ممکن  است بر حسب شانس و اقبال تجربه های متفاوتی بدهد، مثلا بار اول که ما قطار  بمبئی به جیپور را سوار شدیم، آقایی در تخت پایین ساکن بود که هر چند ثانیه  یکبار محتویات گلویش را با صدای بلند بالا می کشید و یا علاقه داشت نصفه  شب با موبایل فیلم هندی با صدای دالبی تماشا کند و اهمیتی هم نداشت اگر تخت  کناری با فاصله ی نیم متر غرق در خواب شیرینش باشد.)


طراحی دیوار ساختمان اداری راه آهن دهلی، قسمت بلیط بین الملل برای جهانگردان


خواب راحت در قطارهای بین شهری هند


از گرمای هوای واراناسی در این زمان از سال خیلی شنیده بودیم برای همین  وقتی در ایستگاه قطار در مقصد پیاده شدیم دمای چهل و خرده ای زیاد  غافلگیرمان نکرد؛ اما ای کاش میشد این آگاهی به تحمل کردن گرما هم کمکی می  کرد. طبق عادت مان همانجا از بوکینگ دات کام یک هاستل رزرو کردیم که اندکی  از مرکز شهر و رود گنگ فاصله داشت اما بنظر تمییز می آمد، و انصافا از  بهترین اقامت های مان در هند بود که توصیه می کنیم حتما به هنگام سر زدن به  واراناسی برای تجدید قوا و استراحت امتحانش کنید

ایستگاه راه آهن واراناسی


در بین شهرهایی که در هند دیده بودیم،  جیپور شلوغ ترین و پرهرج و مرج ترین بود اما با وارد شدن به واراناسی رتبه  اول تغییر مکان داد و به شهر شیوا رسید. از تاکسی که پیاده شدیم ساختمان  قشنگی با آجرهای بنفش و حاشیه ی سفید را دیدیم. وارد حیاطش شدیم و نقاشی  های سنتی و شادش دل مان را برد، میزبان مان در هاستل Shristi Shelter  به  استقبال مان آمد خندان و خوشامدگو. صاحب این هاستل خانواده ی ۴نفره ای  هستند شامل پدر و مادری مهربان و یک دختر ۸ ساله بهمراه پسر ۵ ساله شان.  تمیزی در هند و محل اقامت خیلی نسبی ست اما خیالتان راحت که این تمییزی  هیچوقت با درجه ای که ما در ذهنمان داریم برابر نیست؛ این هاستل ولی واقعا  تلاش خودش را کرده تا به ذهنیت مان نزدیک شود. 

۷۵۰ روپیه با پنکه سقفی بدون کولر گازی، و ۲۰۰ روپیه برای استفاده از کولر گازی. غذا و نوشیدنی قابل سفارش در محل.

حیاط قشنگ اولین هاستل در واراناسی به دور از همهمه ی شهر


بعد از غروب و کم شدن شدت گرما ، حالا از خانه ی امن مان بیرون آمدیم و در  حال پیاده روی در کوچه پس کوچه های آرام محله ی Sarnath هستیم. بدلیل دور  بودن از مرکز شهر و هیاهو، این منطقه معماری جذاب، آرامش و معبدهای کوچک و  مختلفی دارد. معبد کره ای ها، معبد ویتنامی ها، معبد خدایان گوناگون در  فاصله ی چند قدمی از هر یک قرار دارند. بنظر محله ی اعیان نشین و ییلاقی می  آید اما حیف که معابد تا ۵ عصر بیشتر باز نیستند تا بتوانیم نگاهی  بندازیم. صدای آهنگ از گوشه ای می شونیم، جلوتر که می رویم چراغانی و صندلی  های چیده شده و زن هایی را می بینیم که کنار قابلمه های بزرگ و آتش، وردنه  بدست خمیر درست می کنند و عده ای دیگر آن خمیر ها را گرد می کنند و داخل  آرد می اندازند.  جوانی سلام می کند و می پرسد اهل کجایید، می گوییم  جهانگردیم و از ایران آمده ایم، شیرینی تعارف مان می کند و می گوید امشب  مراسم عروسی در اینجا برگزار می شود؛ اما بدون حضور عروس و داماد! یک  مهمانی عروسی سنتی و اصیل هندی که امشب شب ضیافت غذا و شیرینی است و فردا  روزیست که عروس و داماد تازه با هم آشنا می شوند و بعد از جشن و پایکوبی  زندگی شان را باهم شروع می کنند. کمی زود رسیدیم و هنوز یک ساعت ونیم به  آغاز جشن مانده است، پس به راهمان ادامه می دهیم و به بعد از پیاده روی  دلپذیرمان به هاستل برمی گردیم.


مهمانی شام مراسم سنتی عروسی در واراناسی


خوراکی و شیرینی های پخته شده در محل مراسم برای پذیرایی از مهمانان


پشت صحنه که نه، اما در کنار مراسم هم قسمت تهیه ی غذا و خوراکی ها قرار داشت


شیرینی هایی که گروهی از خانم ها در حال تهیه بودند


خانم صاحب هاستل برایمان شام آماده کرده، می شود گفت یک غذای جانانه ی  هندی! برنج و خوراک سبزیجات میکس بهمراه املت. همه شان فوق العاده خوشمزه  بودند و فقط با وجود سوختن زبان و دهان مان به خوردن ادامه می دادیم و بع  از هر قاشق یه قولوپ پپسی رویش. :))

سبزیجات میکس و برنج بهمراه املت، شام گیاهی و تند و خوشمزه ی اولین شب در واراناسی


روز دوم:

روز دوم مان در واراناسی است، صبحانه ی  دستپخت خانم هاستل را نوش جان می کنیم و با توک توک به طرف قلب واراناسی و  گنگ به راه می افتیم. بافت اصلی واراناسی قدیمی و شکننده ست، تقریبا هیچ  بنای جدیدی از ۳۰۰، ۴۰۰ سال قبل ساخته نشده و خلاصه ی تمام قاره هند را  یکجا در این شهر کوچک به نمایش می گذارد. قبل از دروازه ی اصلی راننده ی  توک توک می گوید از اینجا به بعد منع ورود دارد و برای رسیدن به هاستل که  چسبیده به گنگ هست یا باید پیاده برویم یا دوچرخه ران کرایه کنیم. یکی از  وسایل ارزان حمل و نقل در همه جای هند سه چرخه ای هست که یک اتاقک با  گنجایش دو نفر با ابعاد خیلی باریک قابلیت سوار شدن در آن را دارند، اتاقک  بر روی دو عدد چرخ در سمت چپ و راست که با یک میله به هم متصل هستند قرار  گرفته و این مجموعه حکم چرخ عقب را برای یک دوچرخه دارد، در ادامه زین  دوچرخه ران و فرمان متصل به چرخ جلو وجود دارد. این وسیله ی نقلیه کاملا  مکانیکی ست و با رکاب زدن دوچرخه ران حرکت می کند. امان از سربالایی ها و  عذاب وجدان مسافر! که خودش را سفت می کند شاید از فشاری که وزنش بر جان و  جسم دوچرخه ران وارد می کند کم کند!

و بعد مقابل دروازه ی دیگری می فهمیم که دیگر حتی دوچرخه هم نمی تواند وارد شود و آخر راه سواره رفتن فرا رسیده.

سه چرخه های مکانیلی هندی


نقشه ی هاستل را توی گوگل مپ باز گذاشتیم و  از کوچه های باریک و پر از شگفتی در گرمای ۴۱ درجه به طرفش می رویم. نفس  هایمان را حبس کردیم تا به محض رسیدن به هاستلی که عکس های قشنگش را در  بوکینگ دیده بودیم رها کنیم..

چرا این راه های پر پیچ و خم، این تنگی بی  اندازه ی کوچه ها، بوی پهن گاو و آب مانده و ادرار و عود های تیز و تند  تمام نمی شوند! چرا خرابه های درب و داغان، کثیفی بی نهایت، تصویر راه های  شبیه به بیراهه، گاو های نشسته وسط راه ها، سگ های زخمی و مفلوک، رشته های  هزارتایی سیم برق و لوله های پیچ خورده ی آب در هم و این تصویر قیامت به  پایان نمی رسد تا به محل امن و آرام هاستل برسیم. من ساکت و بی طاقت دنبال  امین می روم، معلوم است که اون حتی بیشتر از من تحت فشار است، راه ها را چک  می کند، سوال می پرسد، کلافه ست و کاملا حق دارد. باورمان نمی شود کجا  هستیم و دنبال چه آمدیم. آخرِ خوبِ این هزارتو های بدبو و  خرابه های پر از  زباله، پیدا کردن هاستل است و چقد باور نکردنی ست. منظره ی گنگ از پشت بام  هاستل آرام کننده ست، و ناهار خوشمزه و فوق العاده ای که در نزدیکی هاستل و  در رستوران  SHREE  می خوریم جان تازه به ما می دهد تا با قدرت بیشتر  دنبال آنچه کیلومترها برای کشف و دیدنش آمدیم تمرکز کنیم.

نمایی از گنگ مقدس


با ۱۱۰۰ روپیه قرار شد پسر صاحب هاستل مان (اسم هاستل: Suraj, Tree baba  بود)، دیدنی های واراناسی و گنگ را نشانمان دهد . از داستان های این شهر  اعجاب انگیز برایمان بگوید. و قرار شد امروز عصر ساعت ۷ به مراسم Ganga  aarti  ببرتمان. در راه برگشت به هاستل از رستوران باز هم در کوچه ها چرخ  خوردیم و با کمی کنجکاوی سر از پله ی Manikarnika Ghat جاییکه آیین مُرده سوزی انجام می شود، در آوردیم.

فروشنده ای که روبروی این رستوران بساط داشت، به هر کداممان یک دستبند مجانی یادگاری داد:)


در رستوران SHREE نمایشگاه کوچکی از عکس ها دیوارها را تزیین کرده بود


همان بالایی و تاثیزگذارتر


حسب تجربه، در هند غذاهایی که اسم پنیر توشون هست اغلب راضی کننده هستند


در حاشیه ی رود و کنار شهر قدیمی پله های متعددی ساخته شده که هر کدام اسمی  دارند و برای کار خاص و یا فرقه ی بخصوصی هستند. برای مثال مراسم  Crematory  یا آیین سوزاندن اجساد هندوها مهم ترین پله، پله یManikarnika  Ghat است که ۲۴ ساعته در حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ جسد را در آن جا می سوزانند و  خاکسترهایشان را به گیسوان شیوا می سپارند. هندوها  معتقدند زمانی که الهه ی  مادر عصبانی بوده، قصد خراب کردن تمام دنیا را داشته، آنگاه شیوا به  پادرمیانی آمده و مانع اجرای این تصمیم شده است، ازین رو او را خدای صلح می  دانند و می گویند که رود گنگ از موهای افشان شیوا بوجود آمده و بسیار مقدس  و قابل احترام است.

آخرین پله برای بدن های هندوها در این زندگی اینجاست، Manikarnika Ghat


در کنار این باور هندوها عقیده دارند اگر کسی بمیرد و خاکسترش در رود ریخته  شود می تواند از تناسخ نجات پیدا کند و به چرخه ی رنج دنیوی اش پایان دهد.  برای همین است که تمام هندوهای معتقد آرزو دارند در اینجا سوزانده شوند و  به رود گنگ بپیوندند. اما مثل هر جای دیگری در دنیا، در آیین هندو نیز مردن  دردسرهای خودش را دارد و با آنکه همه می دانیم داشته های مادی و دنیوی مان  بعد از این زندگی همینجا می مانند و بکارمان نمی آیند، هندوها نیز برای  اینکه به چنین رستگاری و رهایی ای برسند نیاز به پول دارند! چرا که هزینه ی  این مراسم باشکوه بسته به نوع و مرغوبیت و مقدار چوب های مورد استفاده و  کیفیت اجرای مراسم حدود ۱۵ میلیون تومان است( این مبلغ به تومان مطمئنا با  تاثیرات بازار ارز بالاتر هم می رود). هر نفر با وزن متعادل (بهترست بگویم  لاغر!) به حدود ۱۵۰ کیلو چوب نیاز دارد تا در مدت تقریبا ۳ ساعت کاملا  بسوزد و تمام بدنش به خاکستر تبدیل شود. قسمت های قفسه ی سینه و باسن دیرتر  از همه جای بدن می سوزند والبته جمجمه! این چوب ها را از جنگل های جنوب  هند با قایق و کشتی به گنگ می آورند.


اصلی ترین ابزار مراسم سوزاندن مرده ها در آیین هندو، چوب درختان جنگل است


نزدیک می رویم  سرک می کشیم، حرارت آفتاب ساعت ۳ ظهر کباب می کند، چه برسد  به آتشی که دو قدم آنطرف تر با انواع و اقسام بوها و خاکستر بلند شده به  هوا در حال سوزاندن جسدها ست. انتظارش را نداشتیم از اینجا سر در بیاوریم و  حتی آب با خودمان نداشتیم. بالای پله ها می ایستیم و گوشه ی سمت چپ مان را  نگاه می کنیم، تعداد زیادی گاو درشت هیکل روی پله های منتهی به کناره ی  رود نشسته اند و مثل ما تماشا می کنند. گاو هایی که به اعتقاد هندوها  هزاران خدا در درون شان دارند! می دانستیم که عکس گرفتن از مراسم ممنوع  است. پسر جوان لاغری با ریش و تی شرت تیره از دور تاکید می کند که عکس  نگیرید. گوش می دهیم. فاصله مان تا محل اجرای مراسم زیادست. همان پسر که  بعدا خودش را موسی معرفی می کند بطرف مان می آید. بدون اینکه ازش بخواهیم  یا اشاره ای کنیم دست مان را می گیرد و به نزدیک محل مراسم می برد. شروع می  کند به توضیح دادن به زبان انگلیسیِ (تقریبا قابل فهم).


پله ی آخر!


موسی می گوید عدی ای در ساختمان های خرابه  ی این پله زندگی می کنند (نه به آن معنی زندگی که ما بهش می گوییم زندگی)  که منتظر مرگ خود هستند و از دنیا دست کشیده اند و به صورت خیریه در حد  زنده ماندن بهشان غذا می رسانند. از بوی خاکستر و دود دستمال گردنم را روی  دهان و بینی ام بالا کشیدم اما دریغ از هوا برای نفس کشیدن… و ترس استشمام  کردن بوهای عجیبی که در هوا هستند و ما را دربر گرفتند احساس فرار بهم می  دهد ولی با همه ی وجودم تحمل می کنم و می شنوم، می بینم و می پرسم.

می گوید آتشی ۳۰۰۰ ساله وجود دارد که   هرگز با مواد اشتعالزا یا چیزهای غیرطبیعی زنده نگه داشته نشده و اصل وجود  این آتش را به شیوا نسبت می دهند. یکی از بستگان و نزدیکان میت با آیین و  آداب خاص و کسب اجازه از روحانی هندو، موهای سر و ریش خود را می تراشد، در  آب گنگ غسل می کند و پارچه ای سفید شبیه لباس احرام حاجیان می پوشد، سپس با  چند بوته کاه به بالای آتش مقدس می رود، از آن آتش می گیرد و بوته های کاه  را برای روشن کردن چوب های چیده شده در زیر و روی جسد می برد.  جنازه ی  متوفی نیز غسل داده می شود و در کفن سفید قرار می گیرد و روی آن پارچه ی  نارنجی یا قرمز رنگ پوشیده می شود. رنگ نارنجی در باور هندوها، رنگ مورد  علاقه ی شیوا است. زمانیکه جنازه بر روی الوار های چوبی گذاشته می شود  عکاسی از آخرین لحظه ی جسم مادی عکس می گیرد که آن را به عنوان آخرین  یادگاری از این شخص به خانواده اش می دهد.

مراسم سوزاندن مرده و بستگان متوفی بدور روحانی هندو


آتش سه هزار ساله ی مقدس برای سوزاندن اجساد


جالب است که در کلیه ی مراسم حضور هیچ زنی از خانواده ی متوفی جایز نیست.  می گویند چند سال پیش مردی از دنیا رفته بود و موقع مراسم سوزاندن اش همسرش  که شیون و گریه های جگرسوز سر می داده نتوانسته این فراغ را تاب بیاورد و  خود را در حلقه های آتش به روی جنازه می اندازد و می سوزد، از آن به بعد  دیگر هیچ زنی از اقوام مرده حق ورود به مجموعه را ندارد و باید درخانه به  سوگواری بپردازد.


همان بالایی


در این میان موسی می گوید که شش گروه از  افراد هرگز سوزانده نمی شوند؛ بچه های زیر ۶ سال که هنوز در وجودشان خدایان  وجود دارد، زنان باردار بخاطر داشتن نوزاد، مردان خدا و روحانی های تارک  دنیا که فقط عبادت می کنند و خود و عمرشان را وقف خدایان می کنند، کسانیکه  مریضی پوستی دارند( این بیماری ست که بخش هایی از پوست بدن لکه های سفید می  زند و هندوها معتقدند این افراد در زندگی گذشتشان سوزانده شدند و نشانه  های آن را به همراه زندگی جدید آورده اند)، کسانیکه با نیش مار کبری مرده  باشند که در آن صورت همه ی گناهانشان پاک می شود، نکته ی قابل ذکر این است  که گردنبند شیوا مار کبری بوده ست که در تمثال ها و تمام معابد مجسمه هایش  نشان داده شده است. ششمین گروه هم حیوانات هستند که خب تقریبا هر کدام از  میلیون ها خدای هندو لااقل یک حیوان اختصاصی دارد که با تقدسش به آن حیوان  معنویت بخشیده.

 

این ۶ گروه را با وزنه های سنگین سنگی با  قایق های مخصوص حمل کرده و به طرف دیگر رودخانه می برند و به آب می اندازند  تا به کف رودخانه فرو بروند.  و عده ای هم که هیچ جوره از پس مخارج مراسم  سوزاندن برنمی آیند ترجیح می دهند اجساد مردگانشان را به امید رستگاری به  دست رودخانه بیاندازند و برای همین بقایای این اجساد اغلب روی آب یا در  حاشیه رودخانه می ماند و خوراک حیوانات می شوند! داخل پرانتز می گویم،  زمانی که توضیحات موسی درباره ی مراسم به پایان رسید دستمان را می گیرد و  نزد مسئول امور کفن و دفن! می برد. سپس بالای منبر می رود و می گوید حالا  که به دیدن مراسم مقدس سوزاندن آمده اید شایسته است که برای فقرایی که  استطاعت مالی این مراسم را ندارند تا چوب تهیه کنند مبلغی اکرام کنید. این  مبلغ از هزینه ی یک کیلو چوب معادل ۳۵۰ روپیه( ۳۵هزار تومن در این تاریخ)  شروع می شد تا پرداخت هزینه ی صدها کیلو چوب برای چندین نفر. بسته به کرم  خودتان! البته که در توجیه این اکرام اضافه کردند که با این کار کارمای  خوبی از خودتان منتشر می کنید که در جهان باقی می ماند و از بین نخواهد  رفت. ما که در رودرباستی پرفشاری قرار گرفته بودیم با ۳۵۰ روپیه که خرج یک  کیلو چوب برای میت ای ناشناس می شد سر و ته قضیه را با اصرار و به سختی هم  آوردیم و مسئول ثبت کارما در دفترش نام هایمان را نوشت و با گذاشتن دست  راستش بر روی پیشانی و سرمان دعاهایی خواند و مرخص مان کرد، خدا (شیوا)  قبول کند.:))


خدایان در درون این گاو در حال نظارت بر سوزاندن مردگانند!


به هاستل که برمی گردیم می فهمیم اتاقی که رزرو کرده بودیم آماده نیست. با  پیش بینی گرمای شدید ما اتاق با تهویه و کولر گازی گرفته ایم اما مدیر  هاستل می گوید امروز کولر اتاق تان خراب شده و چون نتوانستیم تعمیرش کنیم  مجبور به خرید مجدد یک کولر نو شدیم، البته که این کولر نو خیری به ما  نرساند چون نصاب خوش قول مدام وعده می داد که تا یک ساعت دیگر می رسد و می  رسد و … نرسید و شب شد و ما اتاقی با پنکه سقفی نصیب مان شد که هوای داغ را  هم می زد و تب ما را بالاتر می برد.


جشم انداز گنگ با همه ی اسرارش، از بام هاستل


همسفران ابدی


آفتاب غروب کرده بود و سوراج، راهنمای مان که پسر مدیر هاستل بود ما را برای دیدن مراسم Ganga aarti  در نزدیکی معبد  Kashi Vishwanath temple و پله ی Dasashwamedh Ghat برد. این مراسم محبوب ترین و معروف ترین مراسم هندو در وارانسی ست که همه  روزه زمان غروب آفتاب توسط گروهی از روحانیان جوان در کنار رود برگزار می  شود اگرچه بهترین زمان برای این مراسم را ماه اکتبر و نوامبر می دانند.

جمعیت زیادی روی پله ها و توی قایق ها در  حال تماشای مراسم ستایش و قدردانی بودند که چند ماه از سال هر روز در ساعت  معینی با ۳ هدف برگزار می شد. اول ستایش شیوا، دوم قدردانی از گنگ  سوم  احترام به صلح. مردم خوشحال و بدور از نگرانی و غصه در کنار هم شادی می  کردند، دست می زدند و چشم هایشان برق می زد.

Ganga aarti در کنار گنگ


همان بالایی


مومنان هندو که زندگی خود را وقف شیوا کردند


جشن است و رنگ و شور


روز دوم واراناسی

موبایلم ساعت ۴:۲۰ صبح زنگ می زند،  بلافاصله در اتاقمان را می زند و می گوید قایقران آمده. حاضر می شویم و  دنبال مردی که پیراهن سفید پوشیده و پوست صورتش کلفت و سوخته ست در  زیرگذرهای تاریک و بدبو می رویم. سر از پله های محل سوزاندن مردگان در می  آوریم. در حال پاکسازی هستند و آتش ها بی رمق در حال نفس زدن. سوار قایق می  شویم و مرد با پاروهایی از تنه ی بامبو شروع می کند به پارو زدن.  همزمان  با لحظات باشکوه طلوع آفتاب بر سر گنگ ما هم طول رودخانه را سپری می کنیم و  به تماشای ساختمان های قدیمی و زیبا که با گذشت چند صد سال و کهنگی و کثیف  شدن رنگ هایشان، هنوز دل می برند و زیبایی شان را به رخ می کشند. مردم را  تماشا می کنیم که به حمام صبحگاهی در گنگ می آیند و دسته های بچه های  خوشحال که پشتک و ملق می زنند در آب و از یاد آدم می برند که کمی آنطرف تر  بقایای آدم هایی که صبح خود را با آب تنی در این آب شروع می کردند در حال  سوختن و حل شدن در همین آب است. درست است که دیدن جنازه ای شناور در آب و  کلاغی که روی طعمه اش فاتحانه نشسته است مشمئزکننده ست اما رو که بر می  گردانی خورشید را در پس ابرهای شاد می بینی و به خودت می گویی زندگی هنوز  زیبایی هایش را دارد و فرصت ها تا جایی و لحظه ای که ازش بی خبریم پس قدر  دیدن و درک این زیبایی ها را بدانیم.


کارگران مشغول تمیزکردن آثار سوخته های روز قبل هستند


تمام بناهای کنار گنگ قدیمی و بسیار زیبا هستند


قایقران


یک صبح زود بر روی گنگ


همان بالایی


همان بالایی


بدون شرح در گنگ


از قایق سواری در گنگ که برمی گردیم چرت دو ساعته ای می زنیم تا آنکه سوراج  صدایمان می کند تا برای گشت در شهر حاضر شویم. به معبد نپالی ها در آنسوی  کوچه های واراناسی و در چشم انداز رودخانه می رویم. ورودی برای هر نفر  توریست ۲۰ روپیه ست. سوراج می گوید این معبد را پادشاه نپال در زمان بسیار  دوری برای پادشاه واراناسی ساخته و این معبد پیشکش است به شیوا برای همین  هم درون معبد که شبیه امامزاده های ما هست، شمایل کبری و عصای شیوا قرار  دارد .عصایی با سه سر که نامش تریدنت است و مار کبری که گردنبند شیواست. در  کنار معبد خانه ای با معماری دیدنی وجود دارد که بی شباهت به سبک خانه های  ایرانی ما نیست. حیاطی بشکل مربع مستطیل که دور تا دورش را اتاق ها و طاق  های ستون دار در برگرفته، اما بشکل آپارتمان و دو سه طبقه. سوراج می گوید  نپالی های مقیم واراناسی اینجا در کنار هم زندگی می کنند و خود را وقف معبد  شیوا کرده اند و امور آن را انجام می دهند. درست انتهای کوچه خانه ی چند  طبقه ای دیگر هست که متعلق به زنان بیوه ایست که شوهرانشان را از دست داده  اند. در آیین شیوا هر زنی که شوهرش بمیرد باید تا آخر عمر لباس سفید به تن  کند و حق ازدواج ندارد، اکثرا زندگی خود را صرف عبادت و خدمت به شیوا می  کنند و منتظر می مانند تا مرگ شان از راه برسد.


معبد نپالی ها


داخل معبد نپالی ها


شهر معبدهاست واراناسی، جایی که در هر چند قدم مردم دسته دسته با گل ها و  هدایا و نذورات در صف معبد ایستادند و پا برهنه زائر حریم شیوا می شوند.  خانه های واراناسی هر کدام مصداق موزه ای زنده هستند، با کم ترین تغییر و  دستکاری به زندگی خود ادامه می دهند. سوراج ما که به دیدن چند خانه ی  تاریخی می برد. داستان هر کدام را مختصر می گوید و معبدی که در آن ها وجود  دارد نشان می دهد. همه ی معابد خدایان هندو دارای زنگوله هایی هستند که  زائران در بدو ورودشان آن ها را به صدا در می آورند. فلسفه ی این کار این  است که اگر خدای مربوطه در حال استراحت یا خواب باشد با این صدا بیدار می  شود و آن وقت زائر حاجاتش را به خدایش می گوید تا مستجاب شود.

معبد خدای علم و دانش


اینجا چشمه ایست که گفته می شود خدایان مادر و پدر در آن حمام می کردند و مورد احترام فراوان است


چیز بامزه ای در تمام معماری خانه های واراناسی رعایت شده است و آن تصویر  یا مجسمه ی خدای شانس و صلح است که با عرض شرمندگی نامش را فراموش کردم و  امیدوارم به بزرگی خودشان ببخشد =)  یا نماد فیل و نگهبانی با سبیل مشکی و  تفنگ بزرگی بر دوشش که در سر در و کنار درها کشیده می شود یا مجسمه اش را  می گذارند. و علامتی که همه با نماد نازیسم می شناسیمش و سوراج می گفت گه  آلمان های نازی این علامت را از هندوها گرفته اند. این علامت در واقع نشانه  ی موفقیت است و نماد و طلب آن.

علائم و نشانه های مقدس برای شانس و موفقیت و صلح که بر سردر خانه ها نصب می شوند


شاید باورش کمی سخت باشد که در مهد هندوییسم، شهر شیوا و خدایان هندو، با  ۷۰۰ معبد فعال، مسجدی وجود دارد که هر جمعه مسلمانان شهر در آن نماز جمعه  می خوانند و بسیار مجلل و باشکوه است. در زمان حمله ی مغولان، جای این مسجد  معبد بزرگی برای شیوا قرار داشته که توسط مغولان مسلمان خراب می شود و  جایش مسجد می سازند. تنها تفاوت مسجد کنونی با آن مسجدی که مغولان ساختند  در مناره هایش است. داستان از این قرار است که بعد از ضعیف شدن حکومت  اسلامی مغول در هند، مناره های این مسجد توسط هندوهای عصبانی از تخریب معبد  شیوا در این محل تخریب می شود و هنوز که هنوزه با وجود قول های مکرر حکومت  مستقل هند برای بازسازی مناره ها، مسجد بی مناره نماد زور و ظلم و تعصب در  واراناسی باقی مانده است. اینجاست که به یاد معابد زردشتی بی شماری که با  حمله ی اعراب در ایران نابود شد و یا تغییر کاربری داد می افتیم ، عجیب است  که تاریخ همیشه پیروز بوده و ما هرگز از پیروزی اش درس نگرفتیم.


مسجد دیهاراهارا در واراناسی، یادگار مغولان مسلمان


داخل مسجد


حوض و این حوض آب بهشت ایرانی را تداعی می کند


سوراج می خواهد چای هندی مهمان مان کند، آن هم در پیاله های دست ساز سنتی  هندی. چی از این بهتر؟ بدنبالش در کوچه پس کوچه های ماز گونه ی واراناسی  راه می افتیم. قهوه خانه ای در کنار راه، کتری و ظرف شیر و تعداد زیادی  کاسه ی کوچک گلی؛ می گوید این کاسه ها یکبار مصرف هستند و بعد از استفاده  بازیافت می شوند! چقدر با فکر و طبیعت دوست! طعم شیرچای را قبلا در  بلوچستان چشیده بودیم اما انصافا این چای چیز دیگری است. امین خیلی کیف  کرده و دومی اش را سفارش می دهد. باید لذت خوردن چای شیری را در این ظرف  های گلی زیبا بچشید، لااقل یک بار در زندگی تان، حدالامکان در هند، خیلی  دلچسب است. برای یادگاری دو کاسه ی گلی هم نمونه می گیریم تا بعنوان سوغات  واراناسی به خانه بیاوریم. الان هم روی تاقچه نشسته اند و تداعی کننده ی  مزه ی همان شیر چای ماندند.


چای هندی در اصیل ترین فنجان هندی


برای برگشت به دهلی همه ی قطارها پر بودند  و پدر سوراج در حق مان لطف بزرگی کرد که از آژانس مسافرتی دوستش بلیط  اتوبوس برایمان پیدا کرد، اینطوری شب قبل از پرواز مان به ایران، به دهلی  می رسیدیم تا خیالمان از بابت جا نماندن راحت باشد. و بهترین غافلگیری در  وسایل نقلیه در هند برایمان این اتوبوس فوق العاده بود! از همان موقع که  بلیط اتوبوس را نهایی کردیم عزا گرفته بودم که چطور ۱۳ ساعت را در اتوبوس  با همه ی تجربه هایی که قبلا از قطار و اتوبوس بین شهری و درون شهری و  قطار۳ساعته توی هند داشتیم تاب بیاورم. زمستان پارسال وقتی قطارهای  بندرعباس پر شده بودند و ما امیدوارانه اتوبوس گرفتیم ده ساعت در راه بودیم  تا به بندرعباس رسیدیم، اما آنجا ایران بود، مردمی که فرهنگ و کدهای  رفتاری شان برایمان آشنا بود و اتوبوس ها و جاده هایی که کم و بیش می  شناختیم، اما اینجا هند است و پر از تناقض و عجایب!

“هیچ وقت از چیزی که اتفاق نیافتاده  نترسید، شاید هرگز انقاق نیافتند.” این جمله به نتیجه گیری پایانی از سفر  با این اتوبوس معرکه کمک زیادی می کند. با توک توک به ترمینال اتوبوس رفتیم  که یک ساعتی از شهر دور بود. هوا انقدر گرم بود که دقیقا مثل سونای خشک  عرق می ریختیم. وارد اتوبوس که شدیم…. توصیف ناپذیر ترین چیز را دیدیم و آن  مواجه شدن با واگن اختصاصی ای بود که حکم تخت دو نفره را داشت. با کولر و  دری که کاملا بسته می شد تا حریم شخصی بطور کامل حفظ شود. تصورش را هم نمی  کردیم، چه برسد به انتظار دیدن همچین چیزی. این درست همان چیزی بود که  انتظارش را نداشتیم. سفره مان را پهن کردیم و بساط تن ماهی و شام را برپا  کردیم و تا خود دهلی تخت خوابیدیم؛ بدون صدا و آزار و اذیت، بدون گرما،  بدون خستگی آویزان ماندن پا، بهتر از این مگه داریم؟


منبع: قاصدک




نظر بیشتری وجود ندارد