سفر به مدار قطبی و تماشای شفق قطبی

سفر به مدار قطبی و تماشای شفق قطبی

۱۳۹۷/۱۰/۰۶   -   ۶ ماه قبل
سفر به مدار قطبی و تماشای شفق قطبی

نگارنده سفرنامه : هانیه رحمتی / تاریخ سفر : فروردین 97


دوم فروردین ماه سال ۹۷، درحالیکه یک ساعت  از زمانمان را بدون آنکه بفهمیم ساعت ۱۲ شب قبل، دزدیده بودند، در هوای  گرگ  و میش صبح زود بیرون می زنیم. با بی آر تی به ایستگاه متروی مصلی می  رویم و بعد هم سوار قطار بسمت آخرین ایستگاه خط قرمز، یعنی فرودگاه امام  خمینی.

حدود ده سال قبل از پدیده ای بسیار زیبا  باخبر شده بودم، آن زمان که به عکس هایش نگاه می کردم امیدوار و پرجسارت  فکر می کردم که روزی آن را از نزدیک می بینم، اما هرگز به اینکه چطور یا چه  زمانی این آرزو محقق می شود فکر نکرده بودم. زمانی که با امین از آرزوها و  رویاهامان می گفتیم، جرقه های گرم اشتیاق دیدن این پدیده ی شگفت انگیز به  روشن شدن آتشی در ما منجر می شد، تا آنکه چند ماه پیش در دورهمی سفرنامه  خوانی مهدی پارسا که به تازگی از سفر مدار قطب شمال بازگشته بود رفتیم و  همانجا بود که زمان فکر کردن به چگونگی و چیدن برنامه ی سفر به مقصد  شمالگان برای ما فرا رسید.

پدیده ای که ما عاشق دیدنش از نزدیک  بودیم، شفق قطبی یا نور شمالی است. کشورهای حوزه ی اسکاندیناوی و مناطق  بالای مدار قطبی که از ۶۶٫۵ درجه به بالا را دربر می گیرد، در حدود ۶ ماه  از سال مهمان این پدیده ی فوق العاده در آسمان شب خود هستند و ما در این  میان منطقه ای از کشور روسیه به نام مورمانسک را برای شکار شفق قطبی انتخاب  کردیم. مورمانسک  در جایی در شمالی ترین قسمت کشور یا بهتر است بگوییم  قاره ی روسیه قرار دارد. آخرین خشکی درست قبل از دریای بارِنتس و اقیانوس  منجمد شمالی و روی مدار ۶۷ درجه. تا قرن ها دلایل علمی این پدیده بر انسان  ها پوشیده بود و عده ای از اسکیموها معتقد بودند روح انسان های خوب پس از  مرگ به منطقه ای از آسمان می رود که در آن جا شفق قطبی وجود دارد. آن جا پر  از نور و شادیست، سرما نیست و شکار آسان است. تا آن که بریکلند در قرن  بیستم دلیل علمی شفق قطبی را اینگونه بیان کرد:
 الکترون ها از لکه های خورشیدی سطح خورشید خارج می شوند و به سمت زمین می  آیند و آنگاه توسط میدان مغناطیسی زمین به طرف نواحی قطبی هدایت می شوند و  شفق مرئی را ایجاد می کنند.


روز اول:

با اینکه به خیال خودمان به موقع به  فرودگاه رسیدیم وهنوز یکساعت تا پرواز وقت باقی مانده، اما خوشبختانه آخرین  نفری که به قسمت تحویل بار می رسد ما هستیم! خوشبختانه، بدلیل اینکه پرواز  پر شده و فقط دو صندلی خالی در هواپیما باقی مانده، که آن هم از بخت ما در  قسمت بیزینس کلاس قرار دارد. این اولین باریست که در بیزینس کلاس پرواز می  کنیم، آنهم بصورت توفیق اجباری و از چرخیدن پروانه وار مهمانداران عزیز به  دورمان کمی معذب هستیم =)

پیش غذا در قسمت بیزینس کلاس


بعد از نشستن در فرودگاه مسکو، موقع پرداختن به تشریفات گرفتن سیم کارت و  فعال سازی اینترنت موبایل و چنج کردن پول و تعویض لباس برای وارد شدن به  دمای منهای چند درجه زیر صفر است.


در بدو ورود کارمند باجه ی صرافی فرودگاه   به همه ی اسکناس های دلار و یورو مان ایراد می گیرد و می گوید مهر خورده و  قابل قبول نیست. هیچ روبلی (واحد پول روسیه) نداریم. رنگ از رویمان می  پرد،  باید حتما روبل بگیریم تا بتوانیم به مرکز شهر برویم و دوباره برای  ساعت ۱ صبح به فرودگاه برگردیم تا پرواز به مورمانسک را سوار شویم. یک آن  صدای خانمی را از پشت سر می شنویم که به فارسی ما را خطاب قرار داده و می  پرسد سیم کارت تلفن می خرید؟! چقدر عالی که یک هم زبان پیدا کردیم(اینجا به  ندرت انگلیسی می دانند و می توانند صحبت کنند). جلیقه ای همرنگ زنبور عسل  پوشیده و پشت پیشخوان  کوچکی سیم کارت با برند Bee (زنبور) می فروشد. ” شما  فارسی بلدید؟” جواب می دهد :” بله، من ازبکستانی ام.” درباره ی مشکل چنج  کردن پولمان به او می گوییم و راهنمایی می کند که این باجه صرافی بانک است و  سخت گیری می کند و بهتر است برویم طبقه دوم از صرافی فرودگاه پول چنج  کنیم. بعد از گرفتن روبل دوباره برمی گردیم و از خودش سیم کارت ۵ دلاری با  ۱۲ گیگ اینترنت می خریم و برای پا گذاشتن به دنیای برفی بیرون فرودگاه یک  لایه به لباس هایمان اضافه می کنیم.

اولین هوا که بهمان می خورد خیلی احساس  غریبگی با سرما نمی کنیم. ساعت حدود ۲ ظهر است و لجوجانه قصد کردیم که با  وسایل نقلیه عمومی به اصلی ترین میدان شهر مسکو برویم تا چند ساعتی بگردیم و  دوباره با آخرین قطار متروی ساعت ۱۰ شب به فرودگاه برگردیم تا به پرواز  مورمانسک برسیم. جایی برای گذاشتن کوله ها نداریم و دوست ازبکی مان هم گفت  صندوق امانات فرودگاه هزینه ی زیادی برای نگهداری از بارها می گیرد. این شد  که اتکا به شانه هایمان کردیم و الان بیرون فرودگاه در جستجوی مترو یا  اتوبوس هستیم! کسی انگلیسی نمی داند ولی از حرکاتشان متوجه شدیم که ایستگاه  مترو دورتر از آن است که پیاده بتوان رفت و از طرفی حرکات بدن رهگذران و  رانندگان تاکسی می گوید که اتوبوس کار نمی کند! (در بازگشت دوباره می فهمیم  که گول خوردیم.) چاره ای نمانده، حتی با وجود پرسیدن از دو سه تا راننده  تاکسی به نتیجه ی دلخواه مان نرسیده ایم و یکی از ماشین ها را سوار می شویم  و دو نفری ۲۵۰ روبل که تقریبا ۲۵ هزار تومان می شود می دهیم تا به نزدیک  ترین ایستگاه مترو برسیم.

 

متروی موسکو قدیمی ترین و زیباترین  ایستگاه های متروی جهان را داراست که تقریبا ۸۰ سال سن دارد، اما طرز  استفاده از آن به هوشیاری نسبتا بالا و داشتن قوه ی بصری و شهودی نیاز  دارد. خب موضوع اینجاست که پیدا کردن مسیر در این ۱۵ خط رنگارنگ  و ۲۰۰  ایستگاه با داشتن نقشه و صرف زمان برای نقشه خوانی آنقدرها هم  سخت نیست.  اما جالب اینجاست که هیچ تابلوی راهنمایی به زبان انگلیسی در ایستگاه های  مسکو وجود ندارد، عمق ایستگاه ها درون زمین بسیار زیاد و گاهی از ورودی تا  خود قطار بیشتر از یک ربع تا بیست دقیقه طول می کشد، اینجا یکی از مسئولیت  های امین این است که اسم ایستگاه ها را با رسم الخط زبان روسی تطبیق دهد تا  بفهمد کجاییم و باید کدام قطار یا خروجی را انتخاب کنیم. ولی درون قطار  ها  و در هر ایستگاه اسم ایستگاه فعلی و ایستگاه بعدی علاوه بر زبان روسی  به زبان انگلیسی هم گفته می شود. (بعدا درباره ی متروی سنت پترزبورگ خواهم  گفت که برعکس مسکو است.)


نقشه ی متروی مسکو


بنابراین بلیط دو طرفه مترو می خریم، البته با زبان بدن=) به قیمت نفری ۱۲۵  روبل، رفت و برگشت.  در ورودی مترو و برای امنیت، کوله ها و ساک های بزرگ  را از دستگاه عبور می دهند و ما هم تا آخر سفر بصورت خود جوش بخاطر آنکه  همیشه لااقل یک کوله همراه مان بود به قسمت بازرسی می رفتیم و با لبخند و  تشکر کوله را تحویل می دادیم و با سلام و صلوات تحویل می گرفتیم.


بلیط های متروی مسکو


از آخرین ایستگاه در خط قرمز، به نام   salarievoسوار و در ایستگاه Teatralnaya پیاده می شویم. وقتی سر بلند می  کنیم، و از خروجی مترو آسمان آبی با ابرهای دلبر سفید و پس زمینه ی ساختمان  هایی به رنگ قرمز آجری و نارنجی را می بینیم، طاقت نداریم که تا زیرگذری  که به آنطرف خیابان می رسد برویم و دلمان پر می کشد تا سریع تر برسیم، اما  اینجا برای گذشتن از بیشتر خیابان ها ناچارید حتما از زیرگذر استفاده کنید  نه عرض خیابان ها!

میدان سرخ مرکز و قطب توریستی مسکو محسوب  می شود. زمانی که از دروازه ی پر از جمعیتی می گذرید، نمای باشکوه کلیسای  سن باسیل با گنبد های کارتونی و رنگ های اشتیاق آوردنده اش را در چشم انداز  روبرو می بینید. سمت راست این نما، مجموعه کاخ و کلیساهای کرملین و دست چپ  هم دو خیابان عریض بصورت موازی با معماری جالب و پر از مغازه های قنادی و  سوغاتی فروشی و بوتیک های جالب هست. بعد ازآنکه چشمانمان از تماشای سن  باسیل اندکی سیر شد، از کنار کلیسا مستقیم به سمت رودخانه ی مسکو حرکت  کردیم. دیگر بعد از ظهر شده و ترافیک مختصری توی خیابان های اصلی به راه  افتاده. پیاده روی پلی که بر روی رودخانه قرار گرفته و در افق روبرو در هر  دو طرف گنبدهای کلسیا زیر نور طلایی خورشید چشمک می زنند، قدم می زنیم. از  ملموس ترین خاطرات مسکو برای من، منظره ی این رودخانه و آسمان آبی و ابرهای  رقصانش بر فراز گنبدهای طلایی کلیساهاست، و رد قدم های آرامش که بر جان و  حافظه ام حک شده است.


دروازه سرخ رنگ میدان سرخ


و اینجا میدان سرخ مسکو


تصمیم می گیریم در امتداد رودخانه پیاده روی کنیم و میدان سرخ را به اصطلاح  دور بزنیم. تنها دو ماه دیگر تا آغاز جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه باقی مانده و  نمادها و ماکت های این رویداد را هر چه به میدان سرخ و محوطه اطرافش نزدیک  تر می شویم بیشتر و بیشتر می بینیم. نماد جام جهانی امسال یک گرگ است که  توپ را روی سرش نگه داشته است ..


غروب بر دامن رودخانه ی مسکو


هوا که روبه تاریکی می رود چراغ های بناها و کلیساها روشن می شوند و با  ازدحام جمعیت در غروب بهاری چهره ی میدان سرخ و خیابان های منتهی به آن حتی  زیباتر هم می شود! آنطرف یک بازارچه صنایع دستی زیر چراغ های ریسه ای می  بینیم. چقدر رنگ و چقدر ذوق .. و مری گوراند بزرگی که  احساس بودن در  کارتون ها را در کنار نورها و رنگ ها و آهنگ موسیقی پس زمینه به شدت تداعی  می کند.


شبهای زیبای میدان سرخ مسکو


روسیه به نسبت کشورهای اروپایی، کشور  گرانی محسوب نمی شود. اما برای ما هم ارزان  به حساب نمی آید(قطعا بخاطر  ارزش پول). مثلا یک ماگ نسکافه همراه دو عدد پیراشکی مربایی به اندازه کف  دست ۲۵ تا ۳۰ هزار تومان می شود. و باید این را هم بگویم که خوراکی های  روسیه از نظر طعم و مزه و مقدارِ آن چنگی به دل نمی زند. برای خوردن شام به  مک دونالد واقع در ضلع جنوبی میدان می رویم و شوکه می شویم که هیچ کدام از  فروشندگان یا حتی مشتری ها یک کلمه انگلیسی نمی دانند و منویی که روبه  رویمان می گذارند هم به زبان روسی است!  فکرش را هم نمی توانید بکنید علاوه  بر انرژی ای که صرف پیدا کردن جای خالی کردیم ( با کوله های روی دوشمان)،  چقدر طول کشید تا بالاخره توانستیم سفارش بدهیم .

معلوم است که با آنهمه وقتی که برای غذا  خوردن در مک دونالد صرف شد حالا داریم بدو بدو خودمان را به مترو می رسانیم  تا  آخرین قطار ساعت ۱۰ شب را از دست ندهیم و مجبور نشویم یک چندم از پول  سفرمان را خرج تاکسی کنیم.

از همان آخرین ایستگاه خط قرمز بیرون می  آییم، درست مثل تهران که آخرین ایستگاه خطر قرمزش محل پرواز هواپیماست. با  این تفاوت که از این ایستگاه تازه باید یک اتوبوس سوار شویم تا به دم در  فرودگاه برسیم. اما آنقدرها هم سخت نیست. دقیقا روبروی خروجی متروست، حتی  به انگلیسی هم که می پرسیم “اِیرپورت؟” راننده با سر تایید می کند. ( گرچه  بقول امین، ما  در فهم تایید یا ردکردن روسی ها دچار اختلال هستیم. مثلا  حرکت سرشان طوریست که در حال تایید است اما صدایی که از گلویشان در میاید  شبیه نه ست!)

بیست دقیقه گذشته و پشت فرودگاه از اتوبوس خداحافظی می کنیم، هزینه ی بلیط اتوبوس برای دو نفرمان ۱۲۰ روبل شد.

به نقطه ی اول مان بازگشتیم. چند چیز است  که درباره ی این نقطه اضافه می کنم. اول اینکه طبقه دوم فرودگاه کنار سرویس  بهداشتی انتهای راهرو شرقی یک نمازخانه ی نقلی هست ( برای نماز خوان ها).  نمی دانم دانستن اینکه در فرودگاه مسکو تقریبا هیچ صندلی ای وجود ندارد که  مسافر بیچاره بتواند استراحت کند یا بنشیند به کارتان می آید یا نه؛ اما  اینکه بدانید در همین فرودگاه پریز برق برای شارژ موبایل یا وسایل برقی  وجود دارد خالی از لطف نیست! اما مسلما انتظار نداشته باشید که کنار این  چند عدد پریز برق صندلی یا نیمکتی گذاشته باشند!


اولین دیدار کوله بدوشان با روسیه و مسکو


و مهم ترین مسئله، گرفتن بلیط هواپیمای  داخلی در روسیه است، که خب گرچه  AIRFLOT از UTAIR  بهتر است اما مهم تر از  آن، داشتن بار در این پروازهاست. اگر می خواهید هنگام تحویل بار هزینه ای  برابر، و یا حتی بیشتر از قیمت بلیط تان برای بار نپردازید، به خاطرتان  بسپارید که در پروازهای داخلی روسیه داشتن بار به  آرامش تان وابسته است.  وقتی به جلوی گیت تحویل بار می رسیم، مسئول گیت به کوله هایمان نگاهی می  اندازد و می گوید باید بار تهیه کنید. هر بار ۵۰ دلار! و به قفسه ای اشاره  کرد که برای سنجش بار استاندارد تعبیه شده و در کنار گیت گذاشته شده بود.  باور کنید یا نه، اندازه ی بار متناسب با آن به اندازه ی کوله پشتی مدرسه ی  یک کلاس پنجمی هم نبود! ۵۰ دلار برای یکی از کوله ها می پردازیم و باز هم  آن را در سبدی قرار می دهند و می گویند هنوز بزرگ است! و باید تحویل قسمت  دیگری بدهید. اینجا دیگر باید حس کنید که دلمان می خواست گریه کنیم…  حتی  در مرحله ی آخر و قبل از سوار شدن به هواپیما، دوباره تمام وسایل چک می  شوند و دلشوره و استرس ما ادامه دارد که نکند به همین کوله ی فسقلی هم گیر  بدهند و دردسرمان ادامه پیدا کند؛ کار خدا بود کوله را که دوباره در سبد  مقیاس می گذاریم اندازه است و بیرون زدگی ندارد!!!

ساعت ۲ صبح به وقت مسکوست. هواپیما بسیار  پر سر و صدا و کوچک ست. دو ساعت و خرده ای می گذرد و از خستگی یادمان می  رود پاهایمان جا ندارند که صاف بشوند و خوابمان می برد. به فرودگاه  مورمانسک می رسیم و در تاریکی مطلق ساعت ۴ ونیم صبح به محض وارد شدن به  سالن فرودگاه توسط ماموران چک امنیت فرودگاه تا یک ساعت و نیم دیگر بازجویی  می شویم. سوالات بازجویی اما خیلی ساده و معصومانه بوسیله ی مترجم گوگل  ترنسلیت و در نهایت پاسخ های بله و خیر ما پرسیده می شوند و ما در تمام مدت  با دانستن و درک مسئولیت ماموران فرودگاه با لبخند و آرامش ادامه می دهیم.  می دانستیم که به منطقه ای نظامی پا گذاشته ایم و نباید انتظار ورود بدون  سوال و جواب را داشته باشیم. آنهم وقتی که دو نفره و بدون گروه از ایران  آمده باشیم ( شاید اولین کسانیکه بدون گروه به این منطقه می آمدند بودیم)،  هماهنگی با یکی از تورهای محلی در مورمانسک لازمه ی گرفتن اجازه ی ورود و  اقامت چند روزه به این منطقه در بالای مدار قطبی است که ما همه ی مکاتبات و  شماره های تماس و اطلاعات را ارائه دادیم و در نهایت مشکلی نداشتیم؛ بخصوص  که راننده از طرف تور محلی، ساعت ۹ صبح دنبالمان می آمد و به اندازه ی  کافی زمان برای یک بازجویی آرام با زبان نوشتار داشتیم!.. دمای هوای بیرون  بنظر منهای بیست و اندی می آمد اما ما فرصت یخ زدن پیدا نکردیم و با خارج  شدن از اتاق امنیت به سالن دیپارچر راهنمایی شدیم تا این چند ساعت را آنجا  استراحت کنیم. فرودگاه مهم مورمانسک از یک سالن ورودی بسیار نقلی و یک  ساختمان مجزای تقریبا مجهز اما کوچک دو طبقه ای بعنوان سالن دیپارچر تشکیل  می شود.


اطراف میدان سرخ و حال و هوای جام جهانی فوتبال ۲۰۱۸


امین و گرگ جام جهانی روسیه =)


روز دوم:

کوله ها بالای سرم بود و موبایل هایمان به  تنها پریز برق سالن فرودگاه مورمانسک و کنج راست انتهای سالن درست زیر  پاهایم؛ روی سکوی کنار پنجره خودم را مچاله کرده بودم  و روی کاپیشنم چرت  نه چندان عمیق یک ساعته ای زده بودم.ساعت نزدیک ۸ ونیم صبح بود، با اینکه  از نگرانی امنیت موبایل های داخل شارژ دائم می پریدم و سرمای شیشه های  سرتاسری پشت کمرم اجازه ی غرق شدن در خواب آرام را به من نمی داد. امین  آنطرف سالن روی یک ردیف صندلی های آهنی و ناراحت زانوهایش را بغل زده بود و  لای لباس ها خودش را از سرمای ورودی دور کرده بود(یا فکر می کرد که اینطور  ست)، دلم سوخت وقتی دیدم چند نفر بی ملاحضه دقیقا بالای سرش ایستادند و سر  و صدای زیادی راه انداختند. بلند می شوم و کاپیشن و شالم را رویش می  اندازم و چشم غره ای به آن مزاحم ها می اندازم. فکر می کنم تازه شرایط  نسبتا مناسبی برای خواب امین درست شده و بهتره بگذارم تا ساعت ۹ که راننده  می آید دنبالمان، بخوابد.

خودش را معرفی می کند و با آنکه اسمش به  سرعت برق از یادمان می رود، می گوید که راهنمای ما برای بازدید از شهر  مورمانسک است. انگلیسی حرف می زند ولی تشخیص انگلیسی اش کمی برایمان سخت  است برای همین در مدت رانندگی گوش هایمان را تیز می کنیم تا در معاشرت با  او عقب نمانیم.

فرودگاه از شهر فاصله دارد، شاید در حدود  چهل، پنجاه دقیقه. گروه ما متشکل از من ، امین و یک نفر دیگر است که دیروز  عصر به مورمانسک رسیده و شب را در هتلی در شهر به صبح رسانده و ما قرار ست  بدنبال او برویم و بعد همگی به همراه لیدر محلی شهر را بگردیم. با آمدن  لیدر در فرودگاه فهمیدیم که در این سه روز اقامت در مدار قطبی همه چیز  برنامه ریزی شده و نیازی نیست ما به هیچ چیز فکر کنیم. 

ماریا، که دیکته ی اسمش چیزی شبیه Manja  ست، دختری آلمانی الاصل ست که به تازگی به روسیه مهاجرت کرده و یکسالی هست  که در مسکو زندگی می کند. مثل اغلب هم میهنانش کمی خشک و بی تفاوت بنظر می  رسد؛ البته اینطور بنظر می رسد. ؛)

اولین جایی که در شهر سیصدهزار نفری  مورمانسک می بینیم، بنای یادبود تعدادی از کشته شدگان آزمایشات هسته ای  روسیه در این منطقه ست. تعدادشان را فراموش کرده ام اما خوب به خاطرم مانده  که راهنما می گفت هر چند سال یکبار ازین دست اتفاقات می افتد و با وجود  شرمساری ها هیچ تضمینی برای پایان این مصیبت وجود ندارد. در پایین دست این  یادبود هم لنگر واقعی یک کشتی یخ شکن قرار داشت و منظره ای نسبتا مشرف بر  شهر که شامل خلیج کولا در سمت چپ می شد؛ این خلیج محل بارگیری تعداد زیادی  کشتی ست، کشتی های باربری و یخ شکن و بسیاری کشتی نظامی. خلیج کولا بسمت  شمال و دریای بارِنتس قبل از اقیانوس منجمد شمالی راه دارد. باعث تاسف است  که اسم راهنمایمان را فراموش کردیم اما هر جا که می گویم “راهنما” خوب است  بدانید که  همان آقایی که از فرودگاه بدنبالمان آمد و با ماشینش شهر را می  گردیم مدنظر است. راهنما فرد بسیار میهن پرستی بود؛ اگر در ابتدا اینطور  بنظر می رسید، در عوض هر چه می گذشت بیشتر مطمئن می شدیم. او می گوید دو  روز پیش جشن تولد صد سالگی شهر برگزار شده است، شهری که او در آن بدنیا  آمده و تمام مدت عمرش را در آن زندگی کرده است، در دانشگاه مورمانسک مدرک  کاپیتانی  کشتی را گرفته و آنطور که می گوید، دوره ای که همه جای دنیا فقط  سه سال طول می کشد در این دانشگاه ۶ ساله است و بنابراین می توان حدس زد که  چقدر به اینکه فارغ التحصیل این دانشگاه ست افتخار می کند. 


عظمت لنگر واقعی یک کشتی، خارج از آب


شهر مورمانسک در جنگ دوم جهانی موقعیت استراتژیکی داشته است و سربازان  زیادی برای دفاع و حفظ آن جان خودشان را فدا کرده اند، بر بلندای بلندترین  تپه ی شهر بنای یادبود این سربازان به صورت سربازی که اسلحه اش را بر دوشش  انداخته همواره ایستاده است و این استقلال را مانند راهنمای وطن پرست و  عزیز ما نظاره می کند.



از جمله بناهای یادبود مورمانسک، همچنین یادواره ای شامل یک ستون آجری   نمادین است که بنظر سوخته و از بقایای شهر جنگ زده است و  دور تا دور آن را  عکس هایی از ویرانه های شهر در زمان حمله ی آلمان به شوروی به این شهر در  بر گرفته.


یادگار شهر مورمانسک که در برابر هجوم ارتش نازی ها در سرمای استخوان سوز شمالگان مقاومت کرد


آنطور که راهنما می گوید؛ زندگی مردم این منطقه به آب بستگی دارد و منظور  از آب، در واقع اقیانوس و دریاچه های بی شماری ست که در سرتاسر این منطقه  گسترده هستند و روزی مردم غالبا از صنعت ماهی گیری و فراورده های وابسته به  آن تامین می شود.


چشم انداز خلیج کولا از محل بنای یادبود سربازان جنگ در بلندترین نقطه ی شهر


بازدید از اولین کشتی یخ شکن هسته ای دنیا به نام لنین، که حدود بیست سال  بود در کرانه ی خلیج کولا لنگر انداخته، قسمت هیجان انگیزی از مورمانسک  گردی مان را تشکیل می داد. شک  دارم با گشت نیم ساعته ای که به بخش های  محدودی  از آن داشتیم، با وجود اطلاعات خوبی که راهنمای انگلیسی زبان داخل  کشتی به ما داد باز هم بتوان ادعا کرد که چیزی راجب این غول شگفت انگیز می  دانیم و یا آنطور که شایسته است آن را دیده و بازدید کرده ایم؛ کشتی ای که  زمانی پرچم قدرت، صنعت و دانش را در آب های جهان به اهتزاز در می آورده است  و اکنون موزه ای از تمام آن جهان گشایی های دلچسب است، البته بدون راکتور  ها و سایر ادوات هسته ای اش .


اولین یخ شکن هسته ای جهان، یخ شکن لنین


از تولد تا بازنشستگی لنین، تا اکنون که موزه ی غول پیکری بر روی دریاست


یکی از ملبانان یخ شکن


عرشه ی لنین، اولین یخ شکن هسته ای دنیا


زمانی که به دهکده ی چوبی می رسیم، خورشید پشت برف شمالگان گیر افتاده و  دیدن منظره ی شهر چوبی با آن دودکش های زیبا که در مه برفی بخار بیرون می  دهند، قلب مان را به تپیدن وادار می کند. راهنما با غرور خاصی می گوید که  اینجا یک سورپرایز برای ماست؛ گویا سایر گروه ها را به اینجا نمی آورند یا  شاید گروه های بزرگ را. او می گوید این دهکده تماما با دست و چوب و بدون  ابزار و ادوات صنعتی ساخته شده و در حال گسترش و بزرگ تر شدن است. عده ای  در این کلبه ها زندگی می کنند و از این میان با شوق کودکانه وارد کلیسای  زنده و زیبای دهکده می شویم که دودکشش از همه ی کلبه ها فعال ترست. قبل از  وارد شدن به صحن کلیسای اورتودوکس، خانم ها روسری روی سرشان می اندازند و  مردها هم اگر کلاهی بر سرشان داشته باشند آن را به نشانه ی احترام بر می  دارند. به عمرم بخاری هیزمی به این قشنگی ندیده بودم، دقیقا مثل کارتون های  کودکی بود. به جز ما کسی در کلیسا نیست اما برای حفظ احترام این عبادتگاه  دوست داشتنی هیچ عکسی نمی گیریم.


دروازه ی دهکده ی چوبی مورمانسک


و برف شمالگان که بسیار مهربان و صمیمی در آغوشت می گیرد


خوشحالم که بعد از دیدن اینهمه جا، هنوز ۴  ساعت از این سه روز گذشته و فرصت زیادی برای کیف کردن از برف و دیدنی های  شمالگان باقی مانده. دلمان نمی خواهد زمان بگذرد.  راهنما برای ناهار ما را  به یک هتل رستوران شیک در شهر می برد، اما همانطور که قبلا گفته بودم  اوضاع خوراکی در روسیه خیلی خوب نیست. با آنکه سلف سرویس بود و تقریبا  تعداد و تنوع غذاهای چیده شده روی میزها زیاد هم بود اما طعم ها خیلی به  مذاق و سلیقه ی مان خوش نمی آمد، با آنکه بعد از مک دونالد کوچک دیشب هیچ  چیز دیگری نخورده بودیم.

بعد از ناهار از راهنما خداحافظی می کنیم،  راهنمایی که برای همیشه میهن پرست ترین راهنمای دنیا در حافظه مان می ماند  و با راننده ی دیگری که او هم از طرف تور فرستاده شده راهی سفری بین شهری  می شویم که حدود دو ساعت بطول می انجامد. به شهر کوچک کیرُوسک در ایالت  مورمانسک اُبلاست می رسیم که در سال ۱۹۳۴ موجودیت گرفته است، اصلی ترین  چیزی که در بدو ورود به شهر توجه می گیرد، کوهستان های زیبا، خاص و سفید  پوشی ست که مثل منظره ای پایدار روبروی شهر ایستاده و در نمای تمام پنجره  های خانه ها قشنگی هایش را نمایش می دهد. از دیدنش سیر نمی شویم، منظره ی  پنجره ی اتاق مان در کیروسک خواستنی ترین جلوه از کوه های برفی در خارج از  ایران برای من ست که هربار با نگاه به بارش دلبرانه ی برف در پس زمینه ی  کوه روبرو یاد اولین برف در ناکجای ذهن کودکی ام را تازه می کرد جوری که  نمی توانستم از ابراز آن با صدای بلند منصرف شوم.


و رشته کوه های خیبینی از پشت پنجره اتاق مان دل برامون باقی نمی گذاشت


آن شب برف بند نیامد که نیامد و با وجود لذتی که از مجموعه ی زیبایی های  زمستانی این شهر کوچک نصیبمان می شد، همزمان نگرانی مان برای شکارآنچه ما  را به این نقطه از دنیا کشانده بود بیشتر می شد. آن شب با رویای شفق قطبی  به خواب رفتیم و امید بزرگتری برای فردا شب در دل هایمان کاشتیم…


روز سوم:

اولین روز رسمی در کِرُوسک با تفریحات  منحصربرفی آغاز می شود، تفریحاتی که برای این شهر کوچک شهرت بهمراه آورده و  مسافران و گردشگران زیادی در فصل برفی برای کوهنوردی و تفریحات زمستانی را  به اینجا می کشاند( می دانم الان بهار ست اما باور کنید در مدار قطبی چله ی  زمستان است). با گرفتن یک تاکسی سه نفری به مرکز اسنوموبیل در ده کیلومتری  هتل مان می رویم. همه چیز بسرعت و بدون درگیری فکری ما جلو می رود و این  دقیقا عکس جریان غالب سفرهای ماست. لباس و کفش های مخصوص می پوشیم و به  حیاط پشتی می رویم. تا قبل از این لحظه تصور می کردیم هر کدام می توانیم  حداکثر بیست دقیقه اسنوموبیل سوار شویم اما بعد از توضیحات سرگروه مان  متوجه می شویم که سفری در راه است.    حرکت به قلب رشته کوه های دلفریب  Khibiny که آرزوی بغل کردنشان را از پشت  پنجره ی اتاق داشتم شروع می شود و قطعا توصیف لذت آن چهار ساعت از عهده ی  من و قلمم خارج است. باریدن برف، تابیدن آفتاب، سرعت و هیجان و زیبایی مطلق  تنها کلماتی هستند که دارم ..


تجربه هیجان انگیز اسنوموبیل سواری


اتاق پرو برای تجهیز شدن به لباس و کفش های مخصوص اسنوموبیل رانی


همنورد اسنوموبیل سوار (*


به یاد دماوند گنبد گیتی، رشته کوه های افسانه ای خیبینی


اسنوموبیل ران


اسنوموبیل وسیله ی فوق العاده و راندنش از هیجان انگیزترین تجربه های برفیه


دوست زیبا و خونسرد و گنده مون توی کوه خیبینی، موهاش بی نهایت حجیم و خودش  از همه ی سگهایی که دیده بودیم بزرگتر و البته نازنین تر^^


با در نوردیدن رشته کوه های سفید پوش  ناهار را در کلبه ای چوبی می خوریم که شامل سالاد(بهترین قسمتش)، سوپ بسیار  رقیقی که گوشت گوزن درش وجود دارد و مخلوطی از بلغور(برای ما شبیه ترین  چیز بهش بلغور بود!) و مقداری دیگر گوشت.

در مسیری که طی می کردیم به جز برف و جنگل  و کوه، دسته های زیادی کوهنورد را می دیدیم که بصورت حرفه ای و با تجهیزات  کامل در حال صعود یا ترکینگ بودند. گاهی بین این گروه ها بچه های از ۶ سال  تا ۱۲ ساله هم دیدیم که واقعا روحیه ی ورزشکاری در کنار زیبایی و معصومیت  شان ما رو به هیجان می آورد. 


ناهار و المان های کاملا بیگانه برای ما :p


دهکده ی برفی  درست کنار مرکز تفریحی  اسنوموبیل قرار داشت،  از قلب رشته کوه های کِروسک که برگشتیم یک گشتی هم  در این دهکده ی دست ساز زدیم. از قسمت رایگانش شروع می کنیم، جایی که چندین  مجسمه ی دست ساز برفی قرار داشت. این اولین باریست که مجسمه های برفی به  این بزرگی می بینیم. کمی آنطرف تر هم پیست تیوپ سواری! و اینجاست که برق  چشمان مان ماریا را می ترساند =) با چند روبل ناقابل یک تیوپ خوب انتخاب می  کنیم تا برای اِن بار به بالای پیست برویم و سُر بخوریم.  نتیجه قابل پیش  بینی ست، فریادهای از سر شوق و هیجان ما، ماریا را هم وسوسه می کند که سر  بخورد اما بصورت میوت (بدون صدا)، تقریبا همه ی بچه ها و بزرگترها بدون  کوچکترین صدا سر می خوردند و نوبت به ما که می رسید صدایی شبیه عربده ی شوق  انگیز مجموعه ی دهکده را در بر می گرفت.  (آخر مگر می شود بدون تخلیه هیجان از ارتفاع چند ده متری با سرعت چند ده کیلومتری سر خورد؟)

باید اضافه کنم مجموعه ای که دهکده برفی  نام داشت شامل قسمتی سرپوشیده بود که تماما از یخ ساخته شده و دارای المان  های یخی بود و برای ورود بهش باید بلیط ۴۰۰ روبلی (تقریبا ۴۰هزار تومان) می  خریدیم اما ما ترجیح دادیم از عناصر طبیعی تر اونجا لذت ببریم.


مجسمه های دست ساز یخی و برفی در snow village، کرُوسک


snow village


بهترین پیست سرسره ی دنیاااا D:


Svetlana مدیر هماهنگ کننده ی تور، روز قبل پیشنهادِ دیدن یک موزه در کروسک  را به ما داده بود . موزه ای درباره تاریخچه ی شهر، مواد معدنی، سنگ های  قیمتی و تعداد زیادی از عناصر جدول مندلیف که در کوه های اطراف ناحیه ی  کروسک کشف  شدند و  استخراج می شدند. در راه برگشت از دهکده برفی تصمیم  گرفتیم سری به موزه بزنیم. ساختمان موزه با برج کوتاهی که رویش ساعت  قرارداشت و یک مجسمه معدنچی خندان، دقیقا روبروی هتل ما بود. بعد از وارد  شدن راهنمای موزه ازمون خواست کت و کاپشن هامان را در رختکن آویزان کنیم و  با پرداخت یک دیپوزیت اندک، دستگاه راهنمای صوتی ای که به زبان انگلیسی  تمام سالن ها و اطلاعات موجود را توضیح می داد بگیریم و فعال کنیم؛ بعد از  بازدید هم دستگاه را تحویل دهیم و مبلغ ودیعه مان را پس بگیریم. فکرش را  نمی کردیم از موجودیت همچین جایی بی خبر بوده باشیم. سعی می کنم بصورت  خلاصه درباره این موزه و چیزهایی که ما رو غافلگیر کرد توضیحات خلاصه واری  بدهم.


قسمتی از شهر کِروسک و برج ساعت و موزه ی اپتیت


مجسمه معدنچی نماد موزه ی اپتیت در شهر کرُوسک


در سال ۱۹۲۹ هسته اصلی شرکت  Apatite  در  کوهپایه های کوهستان Khibiny  با هدف استخراج مواد معدنی خام جهت تولید  مواد شیمیایی و تولید انرژی تاسیس شد. نام این شرکت هم همنام آپاتیت، یکی  از عناصر بدست آمده از این کوهستان قرار گرفت. بتدریج با رشد Apatite  شهرهای کروسک و آپاتیت در محل کارخانه های استخراج معدن و دامنه رشته کوه  بوجود آمدند و هر چه از این زمان گذشت، پیشرفت های اقتصادی کمپانی آن را به  زمینه های دیگر مثل سیاست و قدرت کشاند؛ تا جاییکه اکنون پوتین نیز در این  شرکت بزرگ استخراجی سهام دار است وشاید فراتر و حوزه های اقتصادی و فعالیت  های شرکت در حال گسترش است و تقریبا تمام صنایع وابسته و غیر وابسته در  منطقه مورمانسک اُبلاست را به خود مرتبط ساخته. موزه ی صنعت استخراج معدن  آپاتیت تاریخچه ی این شرکت و فعالیت ها و موفقیت هایش را از ابتدا شرح می  دهد و تمام نمونه های سنگ ها، عناصر، ماکت ها و عکس ها شما را به عمق ماجرا  می برد طوری که بعد از بیرون آمدن از مجموعه موزه اطلاعات خود را محک می  زنید و احساس شرمندگی می کنید که تا الان از وجود همه ی این چیزها بی خبر  بودید و حتی نمی دانستید که صاحب هتل محل اقامتتان در این شهر، نیز همین  شرکت  Apatite است. =)

چقدر این دانستن با شوق خوشحالی آمیخته  است وقتی می بینید جایی به آن کوچکی در دنیا هست که انقدر خوب به داشته های  (اندک اش) آگاه است، از داشته هایش استفاده می کند، بهره برداری می کند،  اشتغال زایی می کند، هتل و بیمارستان و مدرسه می سازد و تمام این سوابق و  کارها را در موزه ای به غایت شایسته و کامل به نمایش می گذارد، حتی برای  بازدیدکنندگان خارجی راهنمای صوتی به زبان های زنده ی دنیا قرار می دهد،  آنهم بصورت کاملا رایگان! برای آنکه بماند و ماندگار بماند. امیدوارم برای  بی نهایت نعمت و داشته ی هر نقطه از ایران اینطور عمل کنیم، خود ما، ساکنین  آن نقطه.


موزه و نمایشگاه Apatit، تاریخچه و منابع طبیعی این منطقه را به شما نشان می دهد


سنگ های طبیعی و بسیار زیبا و خیره کننده ای که در موزه به نمایش گذاشته شدند


نمونه سنگ های زیبا و ارزشمند در موزه


و نمونه ای دیگر که دلم نیامد زیبایی اش را ثبت نکنم


معماری شهر کرُوسک


امشب آسمان کیرُوسک صاف و بدون ابر ست. خبری از برف نیست و دمای هوا از ۲۰  درجه زیر صفر پایین تر رفته. راهنمای محلی که اسوتلانا هماهنگ کرده ساعت ۸  به اتاقمان زنگ می زند و می گوید برای ساعت ۱۰ در لابی هتل باشیم تا به  شکار شفق برویم. دل توی دلمان نیست؛ چند لایه لباس می پوشیم و به لابی می  رویم. همزمان با صدای ساعت بزرگی که روی برج ساختمان موزه قرار دارد هتل را  با هزار امید و آرزو ترک می کنیم و سوار ماشین راهنما می شویم تا به خارج  از شهر برویم، جایی که خبری از آلودگی نوری نباشد.  دماسنج ماشین دمای  منهای ۲۵درجه را نشان می داد.  در اولین تلاش موفق به دیدن آرزوی دور و  درازمان شدیم، درست از پشت جنگل های سوزنی انبوه که مثل چمن چشم انداز  آسمان را پر کرده بودند؛ آنقدر از دیدن به هیجان آمده بودیم که همدیگر را  بغل می کردیم و جیغ می کشیدیم! حتی ماریای خشک و سرد هم بلند فریاد می زد و  من را تکان می داد و می گفت “دیدیمش، بالاخره دیدیمش.”  نورهای شمالی غیر  قابل پیش بینی و دائم در حال حرکت و رقص در آسمان هستند، راهنما می گوید:  It’s a gift or destiny, having the chance to see Aurora.” و ما چقدر  خوشبخت و شکرگذار بودیم که توانستیم آرزوی چندین سال ه مان را ملاقات کنیم.  بی قرار بیشتر دیدنش بودیم که به پیشنهاد راهنما دوباره به محل دیگری  رفتیم، دومین تلاش اما چندان موفقیت آمیز نبود و دست خالی به امید قرار  گرفتن در مسیر رقص نورهای شمالی به قسمت دیگری رفتیم و این بار شفق مهربان  قطبی زمان بیشتری ما را مسحور و شگفت زده ی زیبایی اش کرد. دیدن شفق قطبی  در شرایط سخت و سرمای استخوان شکن هر قدر هم طولانی و با قدرت باشد باز هم  راضی کننده نیست و آدم دلش می خواهد بیشتر و بهتر ببیند و آنقدر ببیند تا  باورش شود که خواب نیست و هر چه می بیند واقعی ست؛ هر چند ته دلمان می  گفتیم خدا را شکر که به آرزویمان رسیدیم و چشمان مان به جمال این معجزه  روشن شد، در عین حال وسوسه ی دوباره دیدنش حتی تا بعد از ترک مدار قطبی دست  از سرمان بر نمی داشت؛ مثل دیدن بارش شهابی که هر چند مطمئنی با چشم خودت  دیده ای، اما نمی توانی آن لحظه را سفت در خاطرت نگه داری.  بهر حال این  تجربه از عجیب ترین و شیرین ترین های زندگی هر کس خواهد بود، و کسی که  یکبار نورهای شمالی را با چشمانش ببیند، هرگز آن آدم قبلی نخواهد بود چرا  که نمی تواند از افسون آن نجات یابد.


در جستجوی شقق قطبی، وقتی هوا هر دقیقه سردتر می شه


و بعد از سال ها تجسم این لحظه ی رویایی بالاخره ؛


بعد از یک دل سیر دیدنش، چند عکس برای یادگاری هم گرفتیم


بعد از یک دل سیر دیدنش، چند عکس برای یادگاری هم گرفتیم.


باور نمی کنی که بیداری و با چشم های خودت می بینیش..


روز چهارم

با دیدن خواب هایی که همه درباره ی شفق  بود، صبح روز سوم در شمالگان را با بستن کوله ها و برگشتن بسمت شهر  مورمانسک شروع کردیم. صبح خیلی زود راننده دنبالمان آمد و چون زمان سرو  صبحانه در هتل نرسیده بود، با بسته های صبحانه ای که هتل آماده کرده بود  سوار ماشین شدیم تا به Husky Farm  در نزدیکی مورمانسک برویم و از آنجا به  دیدن دهکده ی قوم سامی و سپس به فرودگاه و خداحافظی با سرزمین سپیدپوش و  پرواز به سنت پترزبورگ.

در مدار قطبی در کمتر از دو دقیقه هوا از  آفتابی مطلق به بوران و برف شدید تبدیل می شود و این برای ما همیشه جای  سوال بود که زمان هایی که هیچ ابری در آسمان دیده نمی شود و حتی آفتاب با  قدرت و دقت در حال تابیدن است، برف از کجا تولید می شود و می بارد! ما هرگز  نفهمیدیم .

در ابتدای مسیری برفی در جنگل های کاج از  ماشین پیاده می شویم، دو پیرمرد خندان با سورتمه که توسط اسنوموبیل کشیده  می شود منتظرمان هستند تا ما را از دل جنگل به هاسکی فارم برسانند. =) هوا  خیلی خیلی سرد است و دستهایمان درون دستکش ذوق ذوق می کند. بعد از ده دقیقه  به مقصد می رسیم. مردی بلند قد و چهارشانه خودش را معرفی می کند و ما را  به داخل کلبه ای چوبی دعوت می کند.


اسکورت با سورتمه به طرف مزرعه ی هاسکی


داخل کلبه یک اجاق هیزمی هرمی شکل در مرکز نقش ستون را دارد و دورتا دور  نیمکت و میزهای چوبی گذاشتند.  اسم مرد را فراموش کردم اما او یک جورایی  مدیر داخلی این مرکز محسوب می شود. منتظر گروهی هستیم که به ما پیوندند و  برای سورتمه سواری و تفریحات دیگر برویم. کمی که با مرد حرف می زنیم سرو  کله ی تایتای پیدا می شود. تایتای گربه ای از نژاد تای(تایلندی) ست، چشمان  آبی تیله ای و موهای خاکستری دارد. نرم و تمییز و دوست داشتنی. من به گربه  ها خیلی علاقه ندارم اما تایتای من رو عاشق خودش کرد؛ بعد از اون وقتی روی  شونه ام آمد و کاملا باهم دوست شدیم برای اولین بار توی عمرم آرزو کردم  گربه ای مثل اون داشته باشم^^


اجاق هیزمی به سبک کارتون های زمان کودکی مان در هاسکی فارم


امین و دوست خوبش، تایتای =)


عاشقانه های من و تایتای *)


هاسکی فارم به غیر از هاسکی های زیبایی که پرورش می دهد و نگهداری می کند  چند گوزن شمالی هم دارد که یکی از آن ها سفید و همرنگ برف دست نخورده است.  گوزن شمالی یا  Rein Deer حیوانی ست که در اقلیم قطبی بدون نیاز به انسان  زندگی می کند. این حیوان دندان ندارد و گیاهخوار ست و از گیاهانی شبیه به  خزه که خاصه در این مناطق در دل زمین می رویند تغذیه می کند. سالی یکبار  شاخ جدید در می آورد که سرعت رشد شاخ بسیار زیادست اما دردسر های بسیاری  دارد، مثلا اگر بشکند و جلوی خونریزی اش گرفته نشود ممکن است حیوان را تلف  کند. شاید جالب ترین موضوع این باشد که موی تن گوزن شمالی مانند تیوپ عمل  می کند و عایق هواست، به همین دلیل فوق العاده گرم است. از هر هزار گوزن  شمالی یکی برنگ برف می شود که در افسانه های اقوامی که در این ناحیه ی قطبی  زندگی می کردند جایگاه ویژه ای داشته است.


گوزن سفید شمالی که بسیار نادر است و تقریبا از هر هزار گوزن یک گوزن به این رنگ در می آید.


گوزن های شمالی ساکن هاسکی فارم بسیار خونگرم هستند و امیدوار اکرام نان از طرف مهمانان هستند


مزرعه ی هاسکی محل پرورش و نگهداری از تعداد زیادی هاسکی ست که در کنارش  تورهای تفریحی سورتمه سواری هم برگزار می شود، طوری که ما متوجه شدیم،  کشیدن سورتمه برای گروه هاسکی های آموزش دیده کار سخت وآزاد دهنده ای نیست.  هاسکی های این مزرعه چندین مربی خانم و آقا دارند که بنظر خیلی دلسوز و  عاشق می آیند و از نوازش و محبت و رسیدگی به آن ها دریغ نمی کنند. رابطه ی  سگ ها هم با مربی ها دیدنی ست. از سر و کول آن ها بالا می روند و لیسشان می  زنند، خودشان را برای مربی ها لوس می کنند و جلب توجه می کنند تا جایزه و  نوازش بگیرند. در کل همه چیز در هماهنگی کامل است. سگ ها را به ترتیب جنسیت  هایشان به سورتمه می بندند. در هر سورتمه بغیر از راننده دو نفر در جایگاه  نشسته قرار می گیرند. قبل از آن، لباس های گرم و قشنگی به همه می پوشانند  که از موی همان گوزن شمالی درست شده است و انصافا مثل سپر فولادی در برابر  سرما حافظ جان مان می شود، جوری که حس نمی کنیم در چه دمایی با چه سرعتی در  حال حرکت هستیم.  هاسکی ها برای به راه افتادن سورتمه آرام و قرار ندارند…  عاشق دویدن و فعالیت بدنی هستند و مکمل این عشق هم غلت زدن در برف و خوردن  آن. است، چیزی که به عشق آن سر از پا نمی شناسند.  و بالاخره تجربه کردن  سورتمه سواری و رهبری مربی و فرمان بری گله ی هاسکی ها از او به کوله بار  تجربه های بی نظیر شمالگان مان اضافه می شود.


هاسکی ها از دوست داشتنی ترین حیوانات هستند که برای آب و هوای قطبی سازگار هستند


بعد از یک ورزش جانانه حال هاسکی ها هم جا آمده و خوشحال و راضی اند


رای ناهار سوپ محلی خوشمزه داریم که خانم سرآشپز مزرعه برایمان پخته. در  این سه روز سوپ های بی مزه و عجیب زیادی را تست کردیم اما این یکی واقعا  خوشمزه و فراموش نشدنی ست. بعد از ناهار هم با چای و بیسکوییت ته بندی می  کنیم تا دوباره به لب جاده برگردیم و به Sami Village، دهکده ی قوم سامی  برویم و آخرین دیدنی مورمانسک در این تور سه روزه را ببینیم.


سوپ خوشمزه دستپخت خانم آشپز هاسکی فارم


این هم ماریاست، دوستی که هیجان دیدن شفق قطبی و تجربه های بی نظیر این سه روز در مدار قطبی را با او شریک شده ایم


قوم سامی ساکنان اولیه ی منطقه ی قطب شمال  بودند که هزاران سال پیش با آیین ها و شیوه های مخصوص خودشان به در سرمای  قطبی زندگی می کردند. اگرچه برای جذب توریست و احیای این قوم کهن تلاش های  زیادی شده و حتی دولت های حوزه ی اسکاندیناوی امتیازات زیادی برای نسل باقی  مانده ی سامی ها در نظر گرفتند تا آن ها را ترغیب به حفظ و احیای سنت ها و  آداب و رسوم اجدادشان کنند، باز هم اطلاعات زیادی از نحوه ی زندگی آن ها  در دست نیست چرا که اساسا این قوم به سرنوشت انقراض دچار شده و با وجود  اینکه دهکده های زیادی به نام آن ها در این منطقه تاسیس می شود تا زبان،  مسکن، خوراک و پوشاک و تفکرات آن ها را به گردشگران نشان دهند ولی در عمل  هیچ یک از این تلاش ها بر پایه ی آنچه وجود داشته نیستند و صرفا حدس و  گمانی اند که از برخی نقل قول ها و تصاویر نتیجه گیری شدند! افسوس که زمان  احیا و حفظ بعضی چیزها که می گذرد، راهی برای جلوگیری از نابودی این گنجینه  های تکرار نشدنی وجود نخواهد داشت. بدون آنکه بدانیم چرا به فکر فرهنگ ها و  اقوام سنتی و بی شمار  خودمان در ایران می افتیم که با تفکر بی رحم  جایگزینی مدرنیته با میراث اجدادی و تخریب لجوجانه ی آثار گذشته در حال  نزدیک شدن به سرنوشت مشابه قوم سامی ها در قطب شمال هستند و ما هنوز می  خواهیم چشم و گوش مان را  ببندیم و نبینیم و ندانیم!

دست اندرکاران دهکده ی سامی ها لباس های  محلی منسوب به قوم سامی ها را به تن کرده بودند و خود را از نوادگان سامی  ها معرفی کردند. چادرهای پوست با محوریت چوب استوانه شکل بلندی در گوشه  گوشه ی فضای مجموعه برپا بود. ابتدا برای همه ی بازدیدکنندگان که تورهای  مختلفی از کشورهای گوناگون بودند درباره ی زبان و فرهنگ سامی ها صحبت  کردند. بعد از آن به جمع تعدادی گوزن شمالی رفتیم و با دادن نان به آن ها  در لذت بردن از حیات وحش قطبی شریک شدیم.  حیوان عجیب و جدیدی آن جا دیدیم  که دوبرابر اندازه و قد گوزن شمالی را داشت و فوق العاده عجیب بنام Elg یا  موس بود. وقتی الگ از جلویتان رد می شود می دانید که کاملا بی آزار و  دوستانه است اما در برابر اندازه ی غول پیکرش بی اختیار عقب عقب می روید و  می ترسید. یکی از جذابیت های قطب به دیدن این حیوانات بومی و اهلی و دوست  داشتنی است که اولین های زندگی را می سازند و نمی دانید دیگر کجای دنیا  قرار است شبیه شان را دوباره ببینید.


از نسل سامی


تصویر گوزن شمالی Elg که شاید بزرگ ترین نوع گوزن در دنیا باشد- ازاینترنت


وقتی در راه فرودگاه بودیم تا مورمانسک و شمالگان را به مقصد سنت پیترزبورگ  ترک کنیم کولاک شدیدی شروع شد که تا دو متری را نمی دیدیم اما لاستیک ها و  ماشین های مورمانسک مثل هیچ کجای دیگر نیستند، آن ها بدون سُر خوردن یا  منحرف شدن با سرعت بالای ۱۰۰ براحتی در برف و روی یخ حرکت می کنند


منبع : قاصدک




نظر بیشتری وجود ندارد