سفرنامه لهستان

سفرنامه لهستان

۱۳۹۶/۰۸/۳۰   -   یک سال قبل
سفرنامه لهستان

سفرنامه لهستان به قلم مریم مجردی / تاریخ سفر : خرداد 96


هر دو عاشق سفریم و سفرنامه نویسی ماجراجویی و داستانهای هری پاتر. حتا کار و زندگیمون شکل سفر گرفته. مدتها بودسفر بخصوص از بعده حضور پرنیان بشکل بین المللی و طولانی!!! انجام نداده بودیم.

در ابتدا قرار بود سفر دونفره شروع و بعد سه نفره تموم بشه!! اما بعد تغییر کرد و از ابتدا تا به انتهاش ۳نفره شد!!👨‍👨‍👧

در عصری که به بامدادش راهی فرودگاه میشدیم با این تصاویر به پیشنهاد پرنیان جووون (قربونش برم من😍😍😘😘 ) و زمزمه آهنگ های آریانا گرانده سفر شروع شد.

هر وقت می خوام یه سفر خارجی برم حس فضای  فیلم نگهبانان کهکشان بهم دست میده (نمیدونم  چرا ولی هیجان انگیزه)
برای ارزان کردن سفر با ماشین شخصی رفتیم تهران و شب رفتیم خونه یکی از دوستان یه مهمونی شاد شاد گرفتیم. بعدش ماشین را به امانت پیششون گذاشتیم و با اسنپ رفتیم فرودگاه.

پرنیان توی هواپیما از خواب بیدار شد که براش خیلی هیجان انگیز بود. بعد از یک توقف 1 ساعت و نیم تو  کیف در اکراین تو فرودگاه شوپن ورشو فرود اومدیم. توی اون فاصله که پرنیان جونی😍😍😘 چمدونش رو این ور و اونور سر می داد و توجه توریست ها و البته پلیس های مهربان فرودگاه رو به سمت خودش جلب میکرد ، یه سیم کارت لهستانی با یه مقدار شارژ واسه اینترنت و تماس خریدیم . چون خسته بودیم از خیر اتوبوس و مترو گذاشتیم و با تاکسی رفتیم هتل 

پ.ن: لازمه بگم که کل برنامه ریزی سفر رو خودمون طی 4 تا 5 روز انجام دادیم از رزرو هتل ، هواپیما، حمل و نقل و .... که حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد هزینه ای شد که آژانس ها اعلام میکردند.
پ.ن: کالسکه پرنیان ، نقش استراحتگاه در زمان خستگی براش داشت و برای ما نقش نگه دارنده بار و خریدها .خوبه بدونین که کالسکه رو میتونین داخل هواپیما ببرین و جزو بار محسوب نمیشه. ( خیلی خیلی کمک کرد)



برای درک هرچه بیشتر فرهنگ ومحیط بومی (که از لذتبخش ترین تجربیات سفره) هتل رو نزدیک جاذبه ها گردشگری بگیرین. جوری که بشه قدم زنان بهش رسید که اینجوری زمان با هم بودن هم بیشتر میشه.
البته گرانی حمل و نقل، کم شدن زمان در دسترس سفر و حفظ محیط زیست با مصرف کمتر انرژی از دلایل جنبی این تصمیمه. شناخت فرهنگ لهستان، آگاه بودن از تاریخ و گذشتتون و دونستن لغات مورداستفاده برای یک احوالپرسی کوتاه بیشتر مارو در مردم جامعه میزبان غرق میکرد و البته بدلیل حضور پرنیان توجه و نگاها عمیق تر و ملطوف تر میشد.

با کمک متصدی مهربون هتل ی رستوران محلی واسه نهار پیدا کردیم به اسم بامبینو. فضا، چیدمان غذاخوری و آشپزخانه و پوشش کارکنان کاملا یادآور فضای کمونیستی دهه 80 بود. قیمت و کیفیت غذا خوب بود. غذا شامل پیروگی(پیراشکی لهستانی) و سوپ برش با آب لبو و نوشیدنی آب سیب طبیعی بود. 15 زلوتی شد.

ی استراحت دو ساعته تو هتل مارو سرحال تر راهی خیابانهای نیمه شلوغ ورشو کرد. در حالی که به سمت شهر قدیم میرفتیم تومسیر از کنار ی کارناوال شاد و رنگی واسه دگرباشان جنسی و کاخ علم و فرهنگ (که استالین به زور به  لهستانی ها هدیه داده) گذشتیم. 

ی بستنی توپ لهستانی(lody) خوردیم و به بنای یادبود کپلر رسیدیم و بعدش خیابون NowySwiat (دنیای جدید) نمایان شد. ی جای ایده ال واسه خرید، گردش بی هدف (مخصوصن تو گلفروشی های خیابونی)، استراحت و خوردن و نوشیدن تو کافه های خیابونی. یه جایی واسه رها شدن از همه چیز.

پ.ن: هر زلوتی حدودا 1000 تومنه
پ.ن: ادرس رستوران : https://goo.gl/maps/BZL8YWtuwjT2
پ.ن.۳:لهستانی ها به بستنی، لودی lody میگن.بسیار خوشمزه





همچنان که قلبم میتپید💓و دنیایی از شنیده ها، تصاویر و خاطرات در ذهنم رژه میرفت، از بالای خیابان"نووش ویت" وارد گذشته دور شهر ورشو شدیم. ساختمانهایی با معماری زیبا. در ادامه به بنای یادبود مجسمهآدام مسکوویچ رسیدیم! یاد شب بخارای این مرد در گالری محسن و دهباشی عزیز  افتادم. صدای موسیقی سنتی مجاری، همزمان عطر و بوی غذاهای پرادویه و سپس دنیایی از غذاهای رنگی که دست آشپزان مجاری رو میبوسید؛ در جلوی چشمانمان نمایان شد. فستیوال فرهنگ مجار در ورشو بود و ما که به زودی قصد سفر به#مجارستان را در سرمی پرواندیم به فال نیک گرفتیم این اتقاق رو.!!

در غرفه ایی مارو دعوت به پوشیدن لباسهای سنتی مجاری و گرفتن عکس در پس زمینه ایی از دنیای دور و ساده گذشته کردند اگرچه پرنیان کمی با مقاومت لباسهارو به تن کرد اما به هر حال موفق شدیم. قرار شد ایمیل بدیم و عکس رو ارسال کنند. دسترنج پرنیان از این اتفاق لیوان قرمز رنگ چدنی با تصویر جغد و خفاش بود. به دیوار قدیم ورشو که رسیدیم، پرنیان به آرامی در کالسکش بخواب رفت. بعد از گرفتن چندین تصویر در کافه ایی جاگرفتیم. از نزدیک بودن فرهنگ مردمش با خودمان صحبت کردیم و از دنیای زیبای رنگی ورشو یاد خانه های میراثی خودمان افتادیم. از نوشیدنی و غذایی سنتی لذت بردیم.

با بیدار شدن پرنیان و وعده خرید بادکنک وارد کوچه پس کوچه های بافت قدیم شهر شدیم. من اهل بستنی خوردن نیستم ولی سهیل و پرنیان شیفته😍😍بستنی در هر ساعت وفصلی. در فاصله ماندن پدر و دختر در صف طولانی لودی(بستنی لهستانی) به نقره فروشیهای دور و بر سری زدم. اما، اما در ادامه در خوردن بستنی از اونا پیشی گرفتم.محشر بود.😋

بله میگفتم، نقره فروشی،که در لهستان بسیار  زیاد بچشم میخورد!! من در خرید نقره نیز آوازه بسیار دارم و پیشتر از سنگ محبوبم که در لهستان زیاد یافت میشود کهربا و دیگر سنگها دیدن کردیم. گوشواره ایی باسنگ یاقوت انتخاب کردم که البته مقدار پول زلوتی که همراهمون بود تموم شده بود و میبایست چنچ میکردیم چون خانوم فروشنده تمایلی به گرفتن یورو نداشت! 

پرنیان در مغازه صنایع دستی ای، اولین سوغاتی ها رو انتخاب کرد: نماد ورشو که پری دریایی است روسری و کیف لهستانی، جوراب و خلاصه هر  آنچه که دوست میداشت، البته ما هم سعی میکردیم مدیریت مالیش رو انجام بدیم.پس از گذشتن از نیمی از کوچه پس کوچه ها به اب نمای کوچکی که همان پری دریایی(نماد ورشو) بود رسیدیم با ی عالمه کافه رستورانهای بسیار زیبا در اطرافش. پرنیان با دیدن کودکی که در آن آب بازی میکرد شادمانه به وی ملحق شد و در ادامه کودکان دیگر و در مقطعی من !





درچندمتری میدون پری دریایی چندین نیمکت برای استراحت توریستها بود و پیرمردی که در نگاه اول پدر ژپتو رو به یادم زنده کرد،به کبوترها با اشتیاق دون میداد، ازمن پرسید دوس داری همراهی کنی؟ و من با لبی همچون پسته خندان پذیرفتم😀کاری که هیچگاه از نزدیک به این صورت که پرندگان در دامنم بنشینند و نوک بر انگشتانم برای یافتن دانه ایی بکوبند انجام نداده بودم😶حس خوبی بود.

وارد کافه ایی شدیم برای ناهار، سهیل لحظه ایی از ما جدا شد و در برگشتش گوشواره ایی نقره از سنگ یاقوت به من هدیه داد😍کودکانه شادی کردیم و به گوش اویختم😗. بعد از صرف غذا بسمت دیدن کلیسای مرکزی ورشو و جاذبه های  دیگر به راه افتادیم. از دیوار قدیمی شهر و قلعه بجای مانده از آن و مراسم عروسی که تو کلیسا بود، چندتا عکس گرفتیم. هوا به آرامی ابری و بارونی میشد. صدای باران و بوی خاک رو استنشاق میکردی، هوا مستانه مست بود!! بعد از خرید و البته شیطنتهای بسیار پرنیان، ساعت۵ با دوست و شریک کاری لهستانیم قراری کاری داشتیم. به آرامی به پل قدیم شهر نزدیک میشیدیم. جاذبه های بصری بسیار ی وجود داشت که با شنیدن موسیقی محلی لذتی دوچندان میبخشید. به میدانی کوچکی رسیدیم، صحنه هایی اینچنین رو در سفرهایم، کم ندیده بودم. باران به نرمی شروع به باریدن گرفت و من و پرنیان در وسط میدان زیر نم نم باران دست در دست هم میچرخیدیم بسان چرخ و فلک. وارد کافه محل قرار شدیم، بسیار زیبا طراحی و دیزاین شده بود از ظروف قدیمی و چوبی و حتا مسی بسیار بهره برده بود. آقای ووجیک دوست نازنینم که اومد به تراس بیرون هدایت شدیم و با پذیرایی گرم لهستانی وی و دوستانش در کافه، اولین جلسه کاری من در این سفر شروع شد.

پرنیان روی میز دیگری نشست و مشغول دنیای کودکانه خود شد والبته شیر محلی گرم گاوهای لهستانی که به ذایقه اش بسیار خوش آمد و دلبری که از دوستان کافه چی نموده بود، بسیار خوش گذراند. ووجیک شیفته پرنیان و با بوسیدن وی خاطر نشان کرد که اولین دختر ایرانیست که میبوسد.😉

شر شر باران شروع شد و صدای دلنواز کوبیدن اشکهایش بر سنگفرش خیابان هوش از سرم ربود.در لحظاتی صدایش را ضبط نمودم و با سوال ووجیک و توضیحش که من هم علاقه به صدای قورباغه و جمع آوری آن دارم به جلسه بازگشتم. حس و حالیکه در لحظات بارانی ورشوی قدیم داشتم من را یاد لحظات بارانی رشت، کوچه پس کوچه های آن موقعش با خانه های باسقفهای سفالی و گیاهان سبزی که بر بامش روییده بودن انداخت. بعد از ساعاتی پیاده تا مسیری با هم همقدم شدیم و شب زیبایی که داشت به زیبایی تمامتر رخ مینماند بر شهر، قصد بازگشت به هتل رو از سرگذراندیم.



روز سوم سفر به سمت کراکوف شهر رویایی و تاریخی لهستان راه افتادیم. در جهت انجام سفر ارزان و تعامل فرهنگ بومی، اتوبوس ساعت ۱۲ ظهر، بسمت کراکوف رو انتخاب کردیم. پس هتل رو زودتر تحویل دادیم و به قصد صبحانه خوردن در مرکز خرید و البته ی قرار دوم کاری دیگه در همونجا، زدیم بیرون. صبح اولین روز کاری لهستانی بود. شهر بسیار آرام و زندگی با  نبض وصف انگیزی در جریان بود. پس از صرف ی صبحونه اروپایی، قرار دومم با آقای رویان که ایرانی الاصل بود و همسر بسیار خونگرم اروپای شرقی داشت، صورت پذیرفت.

بعد از اون راهی ترمینال که در نزدیکی همون مرکز خرید و ساختمان فرهنگ ورشو بود، شدیم. اینترنتی بلیط رو خریدیم. بهترین نقطه اتوبوس!! طبقه دوم، ردیف جلو😍😍ووووووه چه دیدی! هرچه تو جاده بسمت کراکوف پیش میرفتیم، تمیزی و پاکی محیط اطراف که عاری از هرگونه زباله و ... بود، سرسبزی و آراستگی طبیعی جنگل و...، خونه های رنگ رنگی و از همه مهمتر، که بارها گفتم خلوتی و آرامشی که چهره شهرهای بین راه رو دربرگرفته بود،!! بیشتر از پیش من رو منقلب میکرد. 

توی راه ساندویچ تو راهی لهستانی هم خوردیم. بسیار لذیذ و سالم بود.وااالااا☺☺🤗🤗. تو اتوبوس،صندلی پشت ما، دو دختر دانشجوی کراکووی نشسته بودن و پرنیان بعد از یک چرت دوساعته😙 شروع به"جین دوبره" و "چشت" و احوالپرسی لهستانی کرد، اونم به کرات 😃 ولی اونا بسیار دوسش داشتن.
از ورشو تا کراکوف حدود ۵ ساعت تو راه بودیم که البته چیزی نزدیک به نیمساعت در ترافیک تعمیرات آسفالت!! گذشت. دو شهر در بینش بود که راننده در ترمینال هر شهر جابجا و بارگیری و تخلیه مسافر انجام میشد.در کل سفر تو شهری بسیار دلچسب و زیبایی بود!


 بالاخره به کراکوف رسیدیم. شهر رویایی من 💓 از ترمینال پس از خداحافظی اکثریت مسافران با پرنیان، پیاده بسمت آپارتمانی که اجاره کرده بودیم راه افتادیم. هوا ابری و تقریبا نم نم بارون شروع در حال باریدن بود، اما بشدت شاعرانه و لطیف، درواقع عاشقانه 💑  از خیابانهای بسیار پردرخت، آپارتمانهای رنگ رنگی و معماری خاص کمونیستی و البته آرام بسیار آرام و ساکت، از زیرگذر کنار پارک بافت قدیم که بسیار زیبا بود، گذشتیم. پس از خوش و بش با خانوم و آقای صاحب آپارتمان و توضیحات لازم و رفتنشون، چمدونا و لباسهارو باز و آویختیم. واحد ما طبقه اول و به حیاط پشتی کوچیک سرسبزی راه داشت. من از پنجره های بزرگ که ی پیشخون نشستن عالی هم داشته باشند، خوشم میاد 😊 جون میده برای نشستن و دیدن مناظر زیبای اطرافش و نوشیدن قهوه گرم، که هم تو ورشو و هم کراکوف اینچنین بود 😚

خلاصه پس از استراحت کوتاهی بسمت بافت قدیم کراکوف که دیوانه وار من رو صدا میزد و کشان کشان بسمت خودش میبرد، راه افتادیم. بسیار راه دلچسب و سرسبزی بود. تو مرکز بافت قدیم موسیقی و رقص محلی در حال اجرا بود و مملو از گردشگران و عشاق. بعد از کمی دیدن و عکس و درک فضا، تو کافه رستوران روبروی برج مرکزی جا گرفتیم و چون از صبح وعده غذایی کاملی میل نکرده بودیم سفارش شام لهستانی کلاسیک دادیم. بسیار عاالی.😋😋جاتون خالی.

هوا کمی رو به خنکی میرفت که البته با پتوهای خوشگل رنگی چاره ای براش شده بود. حجم شام ما زیاد و بنابراین مابقی رو با خودمون به آپارتمان آوردیم. توی راه پرنیان تو کالسکش خوابید و ما که غرق سکوت و آرامش و هوای خنک بهاری کراکوف شده بودیم و البته خسته، گپ و گفت زنان پیش رفتیم....


پ.ن: هزینه شام بالا بود که البته مثل هر جای دیگه بیشتر هزینه فضا و موسیقی زنده و البته کلاسیک بود





روز اول بودن در کراکوف با صبح بسیار خنک و دلپذیر بهاری از خواب بیدار شدیم و پس از آماده شدن بسمت ایستگاه قطار پیاده راه افتادیم. من و سهیل چون شام بسیار مفصلی میل کرده بودیم میلی به صبحونه خوردن نداشتیم. اگر چه نفری ی لیوان شیر رو نوشیدیم. (یادم رفته بود بگم که من عاشق 😍😍 خانواده بلوبری ها هستم برا همین روز قبل به محض رسیدن به ترمینال و در فاصله چنج کردن پول توسط سهیل من و پرنیان تو فروشگاه بزرگ ترمینال مشغول خریدن بلوبری و توت فرنگی و شیر و میوه شدیم، پرنیان عادت به خوردن شیر تقریبا حدود یک لیتر در روز داره 😊😊 ).

خلاصه شیر پرنیان رو با ماکروفر تو خونه گرم کردیم و با برداشتن مقداری میوه مثل موز و سیب و پرتقال راهی شدیم. سهیل توی راه که من و پرنیان با کالسکه سرک میکشیدیم اینور و اونور اینترنتی بلیط قطار بسمت معدن نمک رو رزرو کرد. پس از رسیدن به سکوی قطار آماده حرکت، تو ی کوپه ۴ نفره، تقریبا شبیه متروی کرج،ب ا ی خانم مسن لهستانی همنشین شدیم. بسیار مهربون و خونگرم بودن ایشون. انگلیسی نمیدونست بسیار اندک. به لهستانی از ماپرسید که از کجا میایم؟به کجا میریم؟ و با جوابهای ما متعجب شد که چرا لهستان؟ اینجای کارو پرنیان به فارسی توضیح میداد که من ی مادربزرگ لهستانی داشتم!! فوت شد ما اومدیم شهرش. داستان رو که برای ایشون گفتم بسیار متعجب و خوشحال شد. بعد از ۴ ایستگاه، ایستگاه آخر رسیدیم به معدن نمک کراکوف.

حدود ۲۵ دقیقه تو راه بودیم و پرنیان با شعر خوندنهاش و شیطنتهای با مزش دیگر مسافران بخصوص بچه ها رو جذب خودش کرده بود 😉😄 از خانوم دورتا خداحافظی و بسمت خرید آب معدنی و بستنی برای پرنیان از ایستگاه خارج و بعد از ی پیاده روی مختصر سربالایی بسمت ورودی معدن پیش رفتیم. معماری خونه ها، سادگیشون، رنگشون، تمیزی خیابونها، سکوت و آرامشش خیلی به دل ما مینشست. 

غرفه های خرید صنایع دستی تو مسیر بود. ورودی خیلی شلوغ بود و ما از ایستگاه قطار همزمان با ی زوج امریکایی مسن آشنا شده بودیم تو محوطه معدن نمک هم با هم حین نوشیدن یک نوشیدنی خنک لهستانی گپ و گفتی داشتیم. بعد ما رو تو گروههای ۳۰ نفره تقسیم کردن و با دادن هندزفریهایی همراه ی لیدر مسلط به انگلیسی از مابقی گردشگران لهستانی جدا و راهی زیرزمینی کردن که حدود ۸۰۰ پله میداشت. من پرنیان رو بغل کردم و سهیل کالسکه جمع شده پرنیان رو حمل میکرد.کمی عقبتر از مابقی حرکت میکردیم تا کم کم به بستر نمکی معدن رسیدیم.





شیطنتهای پرنیان و همراهی من با اون کمی سهیل و لیدر رو نگران میکرد. اما به هرحال چاره ایی نبود، میبایست پرنیان رو کمی رها میکردم تا در این محیط کم نورو بوی نمک و نم و... راحت کنار بیاد. کار به جایی رسید که لیدر ما رو به جلوی همه هدایت کرد ما پیشرو بودیم و مابقی پشت سرمون 😀😀 به نوبت اعضای گروه با پرنیان همکلام میشدن و بازیهای کم صدایی رو انجام میدادن.

ی جا لیدر از مردان گروه خواست که در چرخش سکان حمل نمک داوطلب بشن. سهیل رفت و من و دختر جاان نظاره گر. ناگهان شنیدم که لیدر تو میکروفونی که به هندزفریهای ما اصوات رو میرسوند، میگه پدر بچه شیطون!! 😙 بچه رو بگیر. پرنیان بود که لابلای همه، پای سهیل رو گرفته و همراهی میکرد. بالاخره به پایان خط رسیدیم که البته پرنیان چنددقیقه قبلش تو کالسکه خوابیده بود 🤗 .

داخل یکی از رستورانهای متعددی که در غار بود نشستیم و سفارش غذا دادیم. من پس از سالها سفارش هات داگ لهستانی دادم سهیل یادش رفته بود هندزفری هارو تحویل بده پس برگشت. من با پرنیان خوابیده در ‌کالسکه منتظر غذای سفارش داده شده که بی صبرانه منتظرش بودم بعد از اون همه پیاده روی و سرو کله زدن با پرنیان احساس گشنگی ی شیر 😋😋 رو داشتم. روی میزی که نشسته بودم با مسافری همکلام شدم. سلام رو میدونست. ایران اومده بود هفت سال قبل. یک لیدر سویسی بود. بعد گرفتن عکس و دادن کارت ویزیت و البته رسیدن سهیل و گپ و گفت بیشتر و البته خوردن ناهار بسمت خروجی راه افتادیم.

پرنیان بیدار شد و در صفی که برای خروج بودیم چون بازم میبایست گروه میشیدیم خارج شدیم و در پی دستشویی برای پرنیان و دادن ناهار به اون با تاخیر خارج شدیم در پارک کنار معدن کمی تو آفتاب گرمش که حالا خیلی عزیزتر بود برامون آفتاب گرفتیم و بعد از گشتن اندکی تو محوطه از بازارچه کنار معدن خرید کردیم سنگ نمک هم خریدیم و با قطار بسمت شهر برگشتیم.


پ.ن: لیدر سوییسی براش خیلی جالب بود از دوگانگی فرهنگ سفر ایرانیها در پوشش و خوردن و ... . در واقع بین شرع و دین مونده بود.
پ.ن: اگرچه بردن کالسکه از اونهمه پله طاقت فرسا بود اما جاهاییکه میشد پرنیان مینشست و در انتها هم که خوابید. برگشت هم آسانسور داشتیم.
پ.ن: اگر وضوحه برخی عکسها پایینه بخاطر کمبود نور بود.
پ.ن: کفپوش،دیواره ها،لوسترها همه چی از سنگ نمک بود.


برگشت ما به همان ترمینالی بود که مرکز خرید قرار داشت. یادم رفته بود بگم، صبح بهنگام خرید بلیط قطار و... توسط سهیل، من و پرنیان تو فروشگاه کفشی بدنبال انتخاب کفش👟👡 برای پرنیان مشغول دیدن بودیم.

فروشگاه جالبی بود (از خردسال تا بزرگسال) تو قسمتی از فروشگاه مبلهای راحتی برای نشستن بچه ها داشت بهمراه تلویزیونی که مدام کارتون پخش میکرد و اجازه میداد به والدین با خیال راحت درفروشگاه انتخاب کنند و یا به هنگام پوشیدن و تست کردن مدل و سایز کفش، کودکان حوصلشون سر نره!! در کل عاالی بود، تجربه خوبی هم برای من و هم پرنیان بود.

خلاصه بدلیل کمی وقت خرید رو موکول کردیم به برگشتمون از معدن نمک. که الان توش بودیم، فکر کنم یکساعت ونیمی اونجا بودیم کلی کفش و صندل سوغات خریدیم. پرنیان کارش خیلی جالب بود،برای خودش کفش انتخاب میکرد میپوشید و جلوی آینه دید میزد و بعد دوباره و دوباره.البته سهیل اینجا کنارش بود و من با خیال راحت سوغاتی خریدم 😙😙 پس از کلی خرید و جعبه های کفش بسیار زیاد از فروشگاه خارج شدیم و چون خسته و تشنه بودیم تو یکی از کافه های وسط پاساژ ولو شدیم با کلی ساک خرید.

در انتظار اومدن سفارشها، فروشگاه محصولات خونگی روبروی کافه توجهم رو جلب کرد، رفتم که ببینم. جوجه پرنیان 😉😄 سرو کلش پیدا شد،همین حین خانوم خانوما دستشویی اش گرفت و همراه پدر روانه توالت شد. منم تا سفارش کافه جور بشه تو فروشگاه کمی پرسه زدم وسایلامون هم تو کافه کنار پارت نشیمنی که انتخاب کرده بودم گذاشتم.خیالمون راحت بود که کسی دست نمیزنه تو همین چند روز تست کرده بودیم. بارها کیلومتری وسایل و کالسکه رو گذاشته و برای عکس و ... دور شده بودیم اما همه چی سرجاش بود.

پرنیان و سهیل دیر کرده بودند. سفارشات آماده شد و من نشستم و حین نوشتن و چک کردن لیست افراد در صف، برای سوغاتی ها مشغول نوشیدن قهوم بودم که نگاه سنگینی سرم رو از دفتر و دستک بیرون کشید وقتی نگاه کردم خانوم دورتا رو دیدم که در رفت به سمت معدن نمک تو قطار با ما همسفر بودند. رفتم جلوو پس از احوالپرسی با همسرشون که کنارشون بود و انگلیسی میتونستند حرف بزنند حرف زدم. گفتن که دورتا از ما و دخترم بسیار گفتن و سوال پرسید که دوست داره پرنیان رو ببینه.منم جواب دادم رفتن توالت .خلاصه ایشون از آشنایی من با لهستان و اومدنم به اینجا و..‌. پرسید و چون دخترشون در تالار همین مرکز خرید اجرای کنسرت داشت اجازه رفتن گرفتن. اینبار شمارشون رو گرفتم و قول دادم و گرفتم در سفر به ایران و یا لهستان همو ببینیم


امشب، آخرین شب حضور ما در لهستان و کراکوف بود. پس چمدونا میبایست بسته میشد.پیشنهاد سهیل صبح زود بود. استقبال کردم و ساکهای خرید رو ولو کردم تا مطمین بشم برای همه خرید کردم. ساک خرید پسربچه ها نبود، که دست پرنیان بود وقتی از فروشگاه بیروم میومدیم.

سهیل گفت: قاطی وسایلاست، بزار صبح. منم باخیال راحت در لبه پشت پنجره جا گرفتم و با نوشیدن قهوه ایی داغ با قطرات بارون پشت پنجره، مشغول وداع با لهستان و کراکوف، که واقعا دوسش دارم،شدم.

صبح خیلی زود بیدار ومشغول جمع آوری چمدونا،ت خلیه یخچال و خونه شدم. صبحونه با هر اونچه که داشتیم آماده کردم و با بیدار شدن سهیل و بعد پرنیان و خوردن صبحونه آماده و راهی شدیم. چمدونا تو خونه موندن تا سهیل حدود دوازده ظهر برگرده و کلید رو تحویل بده و اونارو بیاره. از خونه خارج شدیم و به سمت کاخ واول راه افتادیم. روز بسیار زیبایی بود. تو صف خرید بلیط ورودی من و پرنیان ایستادیم، چون سهیل سعی میکرد اینترنتی خرید کنه،که جور نشد.

برا همین جاهامون عوض شد و من مشغول سلفی گرفتن شدم، که سهیل خبر داد؛ داعش به مجلس حمله کرده و خبرها پر از حادثه است. وارد کاخ شدیم البته در همین حین دوستان و اقوام از روی واتساپ پیگیر ما، بیشتر، من بودن که مبادا تهران و اون اطراف بوده باشم.

ورودی کاخ بسیار شلوغ بود و مثل غارنمک توریستهای داخلی از خارجی جدا هدایت میشدن. بادکنک پرنیان همچنان با ما بود از صبح. همون بادکنک ماشینی که تو ورشو، شهر قدیم بیست وپنج هزارتومن خریده بودیم.

از موزه و برج دیدن کردیم و پرنیان رو راضی کردیم همینجا بادکنک رو با آرزوهای قشنگش بفرسته هوا. اونم بسیار نیک این کارو انجام داد.

از قلعه اژدها که مخصوص کودکان بود هم بخاطر پرنیان دیدن کردیم و از داستان اژدها و مابقی که لیدر برای کودکان میگفت، برای پرنیان تعریف کردیم و در خروجی قلعه از اژدها که پیروزمندانه آتیش از دهنش خارج میشد، دیدن کردیم.

تصمیم گرفتم با کشتی، دریاچه دور قلعه رو ببینیم و با ی زن و شوهر مسن انگلیسی همراه شدیم. سهیل همچنان پیگیر اخبار داخلی ایران بود که پرنیان خانوم گفت دستشویی دارم. کشتی کوچک هم توالت نداشت. با پرنیان وارد مذاکره شدیم که تا نیمساعت تحمل کنه‌. لحظات سخت و بدی بود. باد سرد و نسیم و خنکی آب هم مزیت برعلت بود. خلاصه به خشکی رسیدیم و در کشتی رستوران معروفی، اجازه توالت رفتن گرفتیم و ختم بخیر شد. تو برگشت به قلعه بچه مدرسه ایی پر بود و همه از نون های لهستانی ی زلوتی که مادربزرگها برای فروش آورده بودند استقبال کردیم. خوشمزه و سالم بود.


تو "کاخ واول" اجازه تصویربرداری از داخل رو نداشتیم و برا همین با اجازه خودشون دوربین رو به بیرون نرده پنجره ایی هدایت کردیم و عکس گرفتیم اونم چون سلفی بود، دیگه شرایط خودش رو میطلبید، البته پرنیان خانووم حوصله عکس گرفتن نداشتن و زیاد همراهی نکردن.

(کاخ واول مجموعه ایی از قلعه و کاخهای متعددی هست که ما همش رو موفق به دیدن نشدیم).

بعداز پیاده شدن از کشتی و خرید نون محلی، چون ساعت حدود ۱۲ بود بسمت مرکز شهر قدیم راه افتادیم. پرنیان تو کالسکه خوابش برده بود و قرار شد تا سهیل بره کلید آپارتمان رو تحویل بده و چمدونا رو بیاره، من اونجا به انتظارش بمونم. سهیل کمتر از یکساعت برگشت. پرنیان بیدار شد و برای ناهار راهی شدیم به خیابون پشتی خیابان اصلی شهر قدیم سری زدیم.

دنبال کبوترها کردیم بهشون از ته مونده غذا و نونی که همراه داشتیم دادیم. روی زمین بساط لی لی کشیده شده بود به یاد دوران کودکی با پرنیان لی لی بازی کردیم و خلاصه ساعتی رو اونجا در عوالم کودکی و خاطراتش برای پرنیان خاطره ساختیم و خندیدیم.

یادم رفت بگم صبح که از زیرگذر همیشگی خونه میگذشتیم، گل فروشی بود،که بسیار با گلهاش برام دلبری میکرد. بالاخره دوووم نیاوردم و دو گلدون کوچک؛ دراخما و سرخس رو خریدم.

گلهای لهستان بالعکس گلهای اپارتمانی ما که تقریبا درختچه هستن بسیار ریز و کوچک اندامند. البته بگم که سهیل جااان موافق نبودند، چون میگفت نمیزارن از مرز رد کنی و اینکه خشک میشه! اما من سمجتر از این حرفها. راستی از همونجا ی سری جورابهای بلند پشمی لهستانی بافت،گیر آوردیم و کلی برای سرما دوستهای خانواده سوغات خریدیم.

بعد از بازی و ناهار خوردن بسمت مرکز خرید اصلی شهر که مجموعه ترمینالها هم، اونجا بود رفتیم. گشتی زدیم و برای نوشیدن قهوه ایی تو کافه همیشگیمون نشستیم. لیست سوغات بگیرهارو دوباره چک کردیم و تو این فاصله سهیل جهت خرید و رزرو بلیط اتوبوس شب رو، بسمت پراگ راهی ترمینال شد.بعد از نیمساعتی به ما ملحق شد که در حال بازی دادن پرنیان تو مجموعه بازی مرکز خرید بودم. اشاره کرد که ردیف جلو بالای اتوبوس پرشده ولی کوپه چهارنفره هست و میز دار، رزرو کرده.

لهستان سرزمین سیبهای خوشمزه و خوش سیماست و برای همین فراورده های متنوعی از اون تهیه میشه،یکیش آبنباتهای طبیعی سیب بود به این صورت که ی چوب بستنی گرد رو از ته سیب وارد میکردن و اونو تو شکلات مایع مغلتوندن و بعد با طعم دهنده های مختلف مثل:دارچین،وانیل،فلفل و.. مزه دارش میکردن. ما دو طعمش رو امتحان کردیم عالی بود و البته ایده خوب برای دسرهای مهمونی های خودم





قابل ذکره که گلدونهایی که خریده بودم از صبح با ماست و به دسته کاسکه پرنیان خانوم تو نایلون آویزون و هر از گاهی که پرنیان ناغافل بلند بشه،بدلیل سنگینی کالسکه ی دفعه چپه میشه و داد منو درمیاره بخاطر گلهام 😣😣 و سهیل لبخندزنان گوشزد میکنه که:من گفتم خانوم جووون نخر.بردنش سخته!!🤔🤔😠😠 

اوووف...اما من همچنان مقاومت میکردم که نخیر اینا لهستانین، جون سخت و پرتحمل 😊😊 وقت کمی زیاد آورده بودیم و تقریبا راحت بودیم.البته میشد رفت جاهای دیگه ایی رو هم دید اما چون چمدونا با ما بود کمی تکون خوردن تو مسافتهای طولانی سخت بود. نشستیم زیر آفتابی که سایش سرما داشت و باد خنکی میوزید و از تحربیاتمون، تعاملاتمون با ملت لهستان تو این چتد سال از ایران تا به اینجا سخن گفتیم و لذت بردیم و البته با ادمهایی دور و برمون که بودند ارتباط میگرفتیم و حرف میزدیم.

یواش یواش به حرکتمون بسمت پراگ در جمهوری چک و ترک لهستان؛؛ ملتی که تو جان و روانم تو این چند سال چنان رسوخ کردن که انگار جزیی از خود من هستند؛ نزدیک میشدیم و این برای من بسیار سخت بود.

پس از گشت وگذار های زیاد تو کاخ واول و شهر قدیم کراکوف و مرکز خرید، یواش یواش به ساعت رفتن اتوبوس مون بسمت پراگ نزدیک میشیدیم، اما هر چه به شب نزدیک میشدیم هوا خنک و سردتر میشد.

تو همون مرکز خرید شام سبکی خوردیم و آخرین گشتهارو زدیم. پرنیان همچنان مشغول شیطنت و بازیگوشی بود و آدمهای دورو برمون با شنیدن صدای پرنیان واکنش نشون میدادن و لبخند و محبتی از سر مهر به او میدادن و برخی"سلام علیکم"میگفتن 🤔 سهیل بدنبال تبدیل پول برای لحظه ورود به پراگ بود که به مشکل برنخوریم.

لباسهای پرنیان رو گرم و گرمتر میکردم، بلعکس همیشه که تو کالسکه ساعت ۸ میخوابید، خوابش نمیومد 😮 طبقات مملو از بوتیک ساعت ۱۰ تعطیل شدن و دربهای منتهی به طبقات بسته شدن ما در سالن انتظار، منتظر زمان حرکت اتوبوس. واقعیتش کمی حوصلمون سررفته بود 😕 بالاخره ساعت حرکت رسید و ما بسمت سکو راه افتادیم، در جایگاه قید شده، اتوبوس حامل پراگ نبود 😮 به اشتباه در سکوی دیگری جای گرفته بود! کمی برای ما عجیب بود 🤤 هوای بیرون سه درجه بالای صفر و برای من بسیار سرد بود. احساس کردم پرنیان سردش میشه از سر یکی از چمدونها تی شرت سهیل رو بیرون کشیدم و رو پاهای پوشیده از پتوی پرنیان انداختم.سهیل با ی تی شرت و من با پیرهن و ی بالاپوشی که شبها تو این مدت میپوشیدم، اما بشدت سردم شده بود سهیل راهی بارگیری چمدونها تو قسمت بار شد و از من خواست سریع وارد اتوبوس بشیم تا قندیل نبستیم 😨

وارد شدیم کاسکه رو تحویل دادم و با پرنیان از در عقب وپله های بالا بسمت بالا رفتیم. یادم افتاد که بالا پر شده بود و ما پایین،کوپه با میزچهارنفره رزرو گرفتیم،به پایین اومدم.راننده پرسید و گفت نه شما بالا هستید!من گفتم:نه،یکی از اون دو کوپه ۴ نفره (اگرچه یکیش کامل پرشده بود و کوپه بعدیش ی زوج جوان نشسته بودن و با استرس مارو نگاه میکردن) بجای بالا، از اتوبوس پایین اومدم و به سهیل گفتم راننده میگه بالا برای شماست.

سهیل با راننده حرف زد اما اون همچنان میگفت جای شما صندلیهای بالاست 🤔 سهیل تو سایت رزرو، مکان مارو تو نقشه اتوبوس نشونش داد،راننده با اکراه پذیرفت 😑 وارد اتوبوس شدیم سهیل با اون زوج صحبت کرد،گفتند ما فکر میکردیم شما نمیاید برای همین اومدیم اینجا بشینیم!من گفتم شما دیدید من هی با راننده بحث میکنم سر اینجا 🤐 بعد شما تصورتون این بوده 😤 خلاصه مستقر شدیم اما سرما امون مون رو بریده بود 😖 پرنیان کمی از هیجان صحبت کرد با صدای بلند و بعد خیلی سریع خوابید. اتوبوس کولرش روشن بود و هوای بسیار بسیار خنکی داشت.


پایان سفرنامه لهستان. ادامه این سفرنامه به زودی با عنوان سفرنامه پراگ در سایت قرار خواهد گرفت ...


منبع : پیج اینستاگرام مریم مجردی




نظر بیشتری وجود ندارد