سفرنامه پرو

سفرنامه پرو

۱۳۹۶/۰۷/۲۳   -   یک سال قبل
سفرنامه پرو

سفرنامه پرو به قلم حسین عبداللهی / تاریخ سفر : تابستان 96


کیسه خوابم را پهن کرده ام گوشه ای دنج از  فرودگاه و چشم به راه صبح هستم، صبحی که خواهد آمد و مرا تا سرزمین  اینکاها و شهر لیما پایتخت پرو خواهد برد. قصیده ای از سعدی را می خوانم،  اینگونه آغازی دارد:

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار، که بر  و بحر فراخ است و آدمی بسیار، چو ماکیان به در خانه چند بینی جور، چرا سفر  نکنی چون کبوتر طیار…

می رسم به لیما و کشور پرو، کشوری که به  نظرم یکی از بایدهای آمریکای جنوبی ست، یادم می آید چند سال پیش که از سمت  اکوادر وارد شمال این کشور می شدم توی مرز اکوادر و پرو دو مسافر کوله به  دوش آلمانی را دیدم که پس از شش ماه دیدن این کشور، همچنان در حسرت این  بودند چرا به قدر کافی وقت نداشته اند که بتوانند پرو را درست و حسابی  ببینند!

فرودگاه شهر “لیما” ساده است، بسیار ساده  تر از فرودگاه های برزیل، از همان ابتدا صورت های خاص پرلبخند مردمانش جلب  توجه می کند. کوله ام را تحویل می گیرم و بیرون سالن اصلی میزبانم از “کوچ  سرفینگ” را می بینم که آمده است استقبالم و برایم دست تکان می دهد. یک  خانواده ۵ نفره اصیل پرویی میزبانان اولین شب اقامتم هستند و خانه پرمهرشان  بسیار به فرودگاه نزدیک است.

در بین راه به یکی از بازارهای محلی شان  می رویم برای خرید، آنها سرگرم خرید هستند و من عمیقا محو فضای دوست داشتنی  و گرم آنجا که خیلی هم برایم بیگانه نیست. استقبال گرم سایر اعضا خانواده  هم خوشایندست و به دلم می نشیند، غریبگی نمی کنند و نمی کنم، با شور و  اشتیاق تعریف می کنند و کنجکاوانه می پرسند و من هم مشتاقانه تر قصه هاشان  را گوش می دهم و شوق دانستن هایشان را پاسخ می دهم. ناهارمان هم یک غذای  پرویی است، ملغمه ای از سبزیجات، ذرت و گوشت که البته در میان گرمی محبت  و  خنده هاشان، دوچندان دوستش دارم.

عصرگاهان اما می آیم به مرکز شهر لیما  برای هماهنگی های نهایی سفر گروهی مان، شور و هیجانی برپاست، دوباره “لیما”  را عمیق حس می کنم و دوباره عاشق کوچه پس کوچه ها و خیابان ها و مردمانش  می شوم.

تاریخ جالبی دارد لیما، بخشی از تمدن  گسترده “پیش از اینکاها” و همچنین “اینکاها” و سپس دوران طلایی اقتدار این  شهر در زمان استعمار اسپانیایی ها خود قصه ها دارد.

شهر پیچیده و البته مدرن امروزی که بیش از  ده میلیون از جمعیت سی میلیونی را در دل خود جا داده است. شهری که خوش  نشسته است در کنار ساحل نه چندان آرام اقیانوس آرام.

مرکز شهر و بافت تاریخی اش که جملگی ثبت  یونسکو و میراث جهانی هستند بسیار جذاب و دیدنی ست. از همه بیشتر اما من  مجذوب مردمش می شوم، با اینکه اصالت سرخ پوستی شان را از دست داده اند ولی  همچنان چهره ها و صورت های متفاوت و جذابی دارند، تصور کنید نسل فعلی شان  ترکیبی است از نژادهای مختلف که در طول تاریخ ناهموارشان در هم آمیخته است،  پیش از اینکاها، اینکاها، اسپانیایی ها که خود رگه هایی از مسلمان ها را  داشته اند، برده های آفریقایی که در زمان استعمار به این سرزمین آورده شده  اند، چینی ها و ژاپنی ها، خلاصه اینکه اصالتی در نژاد وجود ندارد اینجا،  ولی تا دلت بخواهد در مهربانی و خونگرمی اصیلند.

در گوشه هایی از بافت قدیم هنوز هم می شود به این طرح و فرم و صورت دیدشان، آنها که از اطراف آمده اند به شلوغی لیما

 

لیما و بافت قدیم پرقصه اش را می شود  عاشق شد، آسمان آبی و آفتاب گرم و و کلیساهای پر از کبوترش را، همان ها که  حس و حالشان پرواز هدیه می دهد.


بازارهای محلی رو به افول هستند و مال  ها و فروشگاه های بزرگ جایگزین شان می شوند، نه فقط لیما که تمام آمریکای  جنوبی، حلقه محاصره برای کسب و کارهای کوچک در حال تنگ تر شدن است!


صبح ها هنوز هم در گوشه کنار لیما چرخ  دستی هایی را می بینی که غذاها و نوشیدنی های محلی می فروشند، گرم و سرد،  عالین و خوش طعم و البته ارزان، شاید به این جهت که مزه ای از جنس لبخند  فروشنده هایشان دارند.


حالا همسفرانم رسیده اند به پرو و گروه ١٩  نفره مان کامل شده است، محل اقامت مان را یک جایی نزدیک میدان “میرافلورس”  گرفته ام که طبیعتا بهترین و جذاب ترین محله لیما برای اقامت است، مدرن و  امروزی با کوچه ها و خیابان های فرعی سنگ فرش دوست داشتنی، به همه اینها  کافه ها و رستوران های جذاب را هم اضافه کنید به علاوه ساحل اقیانوسی که  همین نزدیکی هاست، حتی می شود روزها سرگرم همین محله از لیما شد…

در همسایگی همین محله یکی از بناهای  تاریخی زیگورات شکل مربوط به تمدن پیش از اینکاهاست که بازدیدش می کنیم،  ماهیتی از خشت و گل که طبیعتا مناسب حال و روز کم باران لیما بوده است، می  گویند متوسط بارندگی سالانه در لیما تنها ٢٠ میلیمتر است!

بافت تاریخی لیما اما دلبری می کند، بناها  عظمت و ابهت دارند، بافتی که ثبت رسمی یونسکو است و اهمیت  تاریخی زیادی  دارد، مخصوصا در عصر طلایی لیما در دوره استعمار اسپانیا.

میدان مرکزی شهر با کلیسای جامع زیبا و  ساختمان های دولتی اطرافش سر به هوایمان می کند، میدان سن مارتین هم  زیباست، سن مارتین همان انقلابی آرژانتینی که به همراه سیمون بولیوار  ونزوئلایی ضربه های آخر را بر پیکر نحیف شده استعمار اسپانیا زدند و حالا  به یادبودش مجسمه اش جا خوش کرده است در وسط میدانی به نام خودش!

من اما از همه اینها بیشتر کلیسای سن  فرانسیسکو را دوست دارم، محوطه باز جلویش و کبوترهایی که بر فرازش به پرواز  در می آیند، داخلش هم محشر است، پر است از طرح و نقش و نگار، زیرزمینش اما  دلگیر است، فضایی که به عنوان قبرستان مقدس مورد استفاده قرار می گرفته و  بیش از ٢۵ هزار جسد را در دل خود جا داده است، هنوز هم اسکلت ها هستند،  جمجمه ها نیز هم.

سرت را که بالا بگیری سوی آسمان لیما،  زیبایی شان مهمان چشمانت می شوند، خطاب شان می کنم گلدسته های کلیسای سن  فرانسیسکو که البته خود نماد ساده زیستی بوده است!


کوچه های شهر در بافت قدیم لیما اما  نام های عجیبی دارند نظیر “طلاق”، “تفنگ”، “مرد”، “زن قاتل سه مرد” و اسامی  عجیب و مضحکی از این دست!


نمایی از میدان اصلی شهر و کلیسای جامع شهر و ساختمان های تاریخی زرد و سفیدش…


مغازه های صنایع دستی فروشی هم که در هر گوشه کناری به چشم می آیند و به لیما رنگ و لعابی خوش تر داده اند با حضور پررنگ شان!


و این محوطه کلیسای سن فرانسیسکو هست،  همان که داخلش به عنوان موزه و مجموعه ای قابل بازدید مورد استفاده قرار  می گیرد و بسیار دیدنی ست…


دلگیر است فضای راهروهای تنگ و باریک  کلیسای سن فرانسیسکو،استخوان ها و اسکلت های به خط شده اجسادی که روزگاری  به علت تقدس کلیسا به اینجا آورده شده اند تا به آرامش ابدی برسند و حالا  شده اند جاذبه توریستی!


نام این سایت اما “هواکاپاکجانا”ست،  یکی از قدیمی ترین های لیما مربوط به دوره پیش از اینکاها با قدمتی حدود  ١٨٠٠ سال پیش، آن بالا دست حتی می شود گورهای تاریخی باز شده را هم مشاهده  کرد.


این یکی هم آمده است و نشسته بر سر  خشتی، فارغ از گذشته و آینده اینجا، احتمالا تنها چیزی که برایش اهمیت دارد  حال خوش الانش باشد و او نمی داند که حتی تماشایش و دور چشمان آبی اش چه  حال خوشی به من می دهد..


بعد از بافت قدیم لیما، محله “بارانکو” را  گشتی می زنیم و سیاحتی می کنیم، محله ای که دو طرف دره ای زیبا توسعه  یافته و پاتوق هنرمندان است، خواننده ها، نوازنده ها، نقاش ها و عشاق.

بالا دست اقیانوس واقع شده است و ناآرامی “آرام” را می شود به خوبی از آن بالا به تماشا نشست.

روبروی کلیسای بارانکو، پلی ست که معتقدند  باید ابتدا آرزو کنی، آنگاه نفس را در قفس سینه حبسش کنی و از روی پل  بگذری، برآورده خواهند شد جملگی!

به میرافلوراس بازمی گردیم، عصرگاهان و  شامگاهان خودمان را می سپاریم به تمام انرژی فوق العاده اش و این خود پایان  شیرینی ست بر روزی دیگر از روزگاران دلخوشی و سرخوشی سفر.


پل چوبی آرزوها


لیما را سیر نچشیده ایم که عزم رفتن می  کنیم، مقصد شهر کوچک و منطقه حفاظت شده “پاراکاز” واقع در جنوب لیما. من  بیشتر از بقیه گویا مشتاق دیدار این منطقه و عجایبش هستم، شاید چون بیشتر می دانم و می شناسم این گنجینه گرانبها را. چهار ساعت مسیری که به سرعت به  سر می آید و به شهر که نه، به شهرک پاراکاز می رسیم، پر است از هتل های  ساحلی، رستوران های ساحلی و غذاهای خیابانی عموما دریایی و ساحلی نه چندان  تمیز و دلچسب از اقیانوس آرام…

هوا گرم است و حالا ما وسط یکی از خشک  ترین بیابان های ساحلی کشور پرو هستیم، می گویند متوسط بارش سالیانه اینجا  به زحمت به ٢٠ میلیمتر می رسد، اثری از هیچ پوشش گیاهی در مناطق اطراف  پاراکاز نیست، البته که زیاد از بیابان همیشه خشک “آتاکاما” در شمال شیلی  دور نیستیم، همان که خشک ترین بیابان جهان است و صدها سال است رنگ و بویی  از باران را به چشم ندیده است…

اما بهترین گشتمان بازدید از جزایر  “بالاستاس” است به عنوان گنجینه ای گرانبها از حیات وحش و زیستگاه برخی  پرندگان و همچنین شیرهای دریایی!

قایق مان از ساحل پاراکاز دور می شود و در  کمتر از نیم ساعت، ما را سوار بر سر موج ها به مجموعه جزایر می رساند که  بخش مهمی از منطقه حفاظت شده پاراکاز است.

نزدیک و نزدیکتر می شویم به این مجموعه جزایر کوچک و بزرگ که از دور چون قلعه ای استوار به چشم می آیند، از دور پایه ای قرمز رنگ دارند و روی سرشان را انگار سفید نقاشی اش کرده اند این پرنده ها!

نزدیکتر می شویم و باز هم نزدیکتر، حتی  باورش هم سخت است این حجم عظیم از پرندگان که همچون فرشی صدرنگ بر سر این  جزایر پهن شده اند، می روند و می آیند و بال گشایی می کنند بر فراز آسمان  آبی که اینجا قلمرو اقتدار آنهاست، پرستوهای دریایی با آن چشم های زیبا و  خط سفید سبیل مانندشان، کاکایی ها، بوبی ها و پلیکان ها هم هستند، باکلان  ها هم گاهی سر بلند می کنند و حاضری می زنند.

آن پایین دست اما در پهنه ساحل و گاهی بر  سر سنگ ها و صخره ها، شیرهای دریایی هستند که سر بلند می کنند، خیره می  مانند، گاهی صدایی می دهند و نرهای درشت تر می غرند.

و ما همچنان خیره مانده ایم تماشای این  هارمونی زیبای آفرینش را، سر و نگاه است که ناخودآگاه به هر سو می جهد و  جلوه ای بی نظیر از هنر دست خالق را می بیند و در هر نفس تسبیح و تحسینش می  کند…

اینجا پاراکاز زیباست، اینجا جزایر بالاستاس است…

زندگی جالبی دارند این شیرهای دریایی،  نرهای درشت جثه یا خوابند یا در حال غرش و اعتراض، ماده ها هم ششدانگ  حواسشان به بچه های تازه به دنیا آمده است تا توسط نرها کشته نشوند، جوان  تر ها اما بازیگوش ترند…


از دریا برگشته اند، از صید روزانه شان، آفتاب می گیرند و پرهایشان را تمیز می کنند تا باز مهیای رفتن شوند و  این تک ار همیشگی زندگی شان است.


این یکی هم لمیده است لای تخته سنگ ها و انگر خسته است، خسته از کار، خسته از حرکت، شاید هم خسته از روزمرگی اش…


و این هم بازی زیبای پرواز پرستوی دریایی است روی سر پلیکان قهوه ای، هر دو از مالکان این جزایرند و من هم کامیاب زیارتشان…


جزیره های کوچک و بزرگ در کنار هم  بالا آمده اند با اشکال مختلف و همه اینها شده اند یک زیستگاه منحصر به فرد  برای گونه های مختلف حیات وحش و پرندگان دریایی، زیبایند و خوش تراش


خودشان را پهن کرده اند روی صخری تخت و  آفتاب می گیرند، هرازگاهی هم سری بلند می کنند به نشانه اعتراض به ما برای  درهم شکستن خلوتشان.


زندگی آنها هم پر ترافیک است گویا،  اما انگار برای همه شان جا هست و کسی جای آن یکی را تنگ نمی کند، تقسیمات  بالای صخره و پایین صخره هم ندارند و جملگی برابرند!


نیم روزی را گشت می زنیم در منطقه حفاظت  شده پاراکاز، بازی آب اقیانوس است و کویرهای خشک منطقه، به تمام معنی خشک  هستند، بدون هیچ پوششی از گیاه و درخت، اما حسابی خوش منظره هستند، فرسایش  آب و باد اینجا چشم اندازهای بی همتایی را پدید آورده که برخی را نمی توان  گذاشت و گذشت، چند گاهی را می ایستیم برای لذت تماشا، مخصوصا آنجاها که  ساحل های صخره ای و مرتفع شکل گرفته اند و می شود از آن بالادست، عظمت  اقیانوس را نظاره گر شد.

بعضی جاها هم که ساحل به صورت خلیج در  آمده است و آب و موج آرام تر شده است و مهربانتر، می شود تنی به آب نسبتا  سرد “آرام” زد و آرامتر شد.

بالا دست صخره های کنار ساحل هم گاه  جولانگاه پرستوهای دریایی شده است، اوج می گیرند و گاه درجوار سنگی پناه می  گیرند و خود می شوند بخشی از طبیعت زیبای پاراکاز.


قلعه مانند ایستاده است مقابل امواج  همواره خروشان و سال هاست که وا نداده است، الان هم که شده است استراحت گاه  و آشیانه گاه پرندگان.


نوک های قرمز و از آن زیباتر سبیل های سفید رنگشان کافی ست که عاشق زیبایی شان شوی


مقصد بعدی اما شهر کوچکی ست به نام  “ایکا”، تنها چند ساعتی با پاراکاز فاصله دارد و رسیدن و مستقر شدنمان زیاد  طول نمی کشد، محل اقامت مان هم در نوع خودش جالب است، از آن خانه های  قدیمی و سنتی که بیشتر شبیه موزه است تا هتل، فضای تو در تویی دارد با بی  نهایت آیتم های قدیمی که حتی تماشایشان ساعت ها سرگرم مان می کند.

صبح زود را اما راهی “واحه هواکاچینا” می  شویم، یکی از معروفترین های آمریکای جنوبی و پرو. در میان بیابان خشک و رمل  های شنی منطقه، واحه ای شکل گرفته است سرسبز و پرآب، برای خودش تناقضی ست  عمیق، خشکی کویر و شادابی و سرسبزی واحه که چون آشیانه ای خودش را در دل  کویر خشک جاکرده است. تماشایی ست، بسیار هم تماشایی ست،  مخصوصا وقتی کفش  ها را بکنی و از رمل ها بالا روی و بر زیبایی هواکاچینا مسلط گردی و از آن  بالادست نظاره اش کنی.

برنامه های آفرود و سافاری بامزه ای هم  دارد این منطقه، سوار می شویم جملگی بر “بوگی” ها، ماشین های آفرود دست ساز  با طرح و حال و هوای پرویی، اطرافش کاملا باز است و به خوبی اطرافش را  لوله کشی کرده اند ودر حین حرکت به خوبی تعادلشان راحفظ می کنند. بوگی ها  بیابان و رمل ها را درمینوردند و شادی و هیجان هدیه می دهند.


خوش نشسته است در میان ماسه های کویری و شادابی و طراوت را مهمان می کند…


این هم طرحی از بوگی های پرویی برای آفرود بازی در رمل های ایکا و نازکا


ظهر هنگام اما وقتی از ماسه های داغ  کویر پناه بیاوری داخل خنک سرای واحه، آنوقت بیشتر و بهتر می چشی لذت این  تناقض عجیب جهنم و بهشت گونه را!


از کویر ایکا و واحه زیبای هواکاچینو  کافیست اندکی دور شوی تا به باغات سرسبز انگور برسی که گویا عمدتا تبدیل به  شراب می شوند، شراب ایکا، این خم های هزارآواز خموش نیز نشانه اش!


عازم می شویم شهر “نازکا” را در پرو تا  ببینیم و شاید هم اندکی درک کنیم بیابان اعجاب انگیزش را که همچنان پر رمز و  راز باقی مانده است با آن خطوط استثنائی اش که هنوز هم رمزگشایی نشده اند.  شهر بزرگی نیست، مرکز شهر زنده و دوست داشتنی دارد این نازکا، عصر که می  شود می رویم سمت و سوی فرودکاه کوچک حاشیه شهر برای پرواز.


و اما غروب دلنشین ایکا، آفتاب پایین  می آید و رنگ و نور می بازد و مردمان بیشماری که هر یک گوشه ای روی ماسه  های کویری آرام و قرار گرفته اند و لحظه های پایان را می چشند.


دست افشان و پای کوبان که این پایان شیرین دیگر روزی از سفر است…


چند شرکت هواپیمایی در اینجا فعالیت دارند  با تعداد محدودی هواپیمای ملخی کوچک با ظرفیت ماکزیمم شش نفر، بعد از طی  مقدمات، پرواز می کنیم نیم ساعتی را بر فراز بیابان نام آشنای نازکا، شناور  آسمان می شویم و تماشاگر منطقه ای کاملا خشک و بیابانی بدون هیچ پوشش  گیاهی که خطوط و نقاشی های اعجاب انگیزی را در دل خود جا داده است با قدمتی  حدودا دوهزار ساله از مردم نازکا، اشکالی عمدتا هندسی و منظم با ابعادی  بزرگ گاه تا ٢٧٠ متر! اشکالی که از بالا و با فاصله دور شاهکارشان بیشتر  هویدا می شود، همانها که بدون ابزارهای مرسوم هزاران سال پیش به صورتی  کاملا استادانه خلق شده اند بر سطح زمین. بیابان نازکا که پوشیده است از  سنگ هایی با ماهیت اکسید آهن که بومیان با برداشتن برخی از این سنگ ها و  ایجاد اختلاف رنگ خلقش کرده اند.

بیش از هفتاد شکل از انسان و پرنده ها و  حشرات در حال حاضر به وضوح قابل تشخیص است از آن بالا به علاوه تعداد زیادی  خطوط مبهم با ابعاد و اشکال نامشخص، برخی می گویند اینجا محل فرود  فرازمینی ها بوده است، تئوری های محکم تری هم وجود دارد که این خطوط را به  ریشه های مذهبی مردم نازکا نسبت داده است و آن هم خلق موجوداتی زمینی  بوده  است که خداوندگاران آسمانی شان از جمله خورشید و ماه بتوانند از آسمان آن  ها را ببینند!

به هرحال هرآنچه بوده و هست تماشایی ست نظاره اشکالی با این ابعاد و با این تناسب از آسمان.


لذت بخش است معلق ماندن در آسمان و  شناور شدن روی جریانی از هوا با این کوچک هواپیماهای ملخی، حالا چه برسد  به اینکه لذت تماشای یکی از عجایب زمین را هم هدیه بدهند.


این پرنده اگرت بزرگ است، بزرگترین در  میان اشکال، طولش بیشتر از ٢٧۵ متر است، اعجاب آور است ترسیم این شکل روی  زمین سنگی بیابان نازکا و حالا ما هزاران سال بعد، هنرمندی شان را  تماشاگریم.


فضانوردش می نامند، همان که آرمیده و لمیده بر دامنه کوهی، قدش کوتاه نیست، ٣٨ متر، هم اندازه مجسمه مسیح در شهر ریو!


ایشان هم میمون هستند، با آن دم تاب  داده و دستان همسویش، طولش هشتاد متر و قدی بیشتر از هفتاد متر دارد، خالق  یا خالقانی هنرمند داشته است.


هوا هنوز تاریک است که به اتفاق تعدادی از  همسفران راهی می شویم، راهی جاده ای در شرق شهر کوچک نازکا، کمتر از ٢٠  کیلومتری را راه می پیماییم، آنهم از آن راه های پیچ در پیچ.

حالا رسیده ایم به ابتدای مسیری که ما را  با خود خواهد برد تا آن بالاها، تا آن بالای تپه شنی “سروبلانکو”. همان که  بلندترین است در جهان!

بله، تپه ماسه ای و رمل گونه سروبلانکو با  ارتفاع ٢٠٧۶ متر از سطح دریا و همچنین ارتفاع ١١٧٨ متر از پایه تپه، مرتفع  ترین و مقتدرترین رمل جهان است، نزدیک سه برابر ریگ یلان خودمان در ایران.

بیشتر از ساعتی را راه می پیمائیم در مسیر  نیمه کوهستانی اطرافش، آفتاب آرام بالا می آید و روز هویدا می گردد، بیشتر  از همه زیبایی کاکتوس ها با آن گل های فریبنده شان به چشمم می آید و آواز  پرندگانی که اوج می گیرد.

پیشتر که می رویم به رمل ها و ماسه ها  سروبلانکو می رسیم و صعودمان آغاز می گردد، صعودی شیرین بر فراز یکی دیگر  از ترین های دنیا، همان که برای اینکاها تقدس داشته و کوه سفیدش می نامیده  اند. دلنشین است رسیدن بر فرازش و تماشای دنیای اطرافش که حالا رنگ و رویی  دیگر دارد، دره های عمیقی که در شمال و جنوبش هستند و کوه های قهوه ای رنگ  صخره ای که حالا در مقابل بزرگی سروبلانکو سر تعظیم فرود آورده اند.


پراکنده اند در هر گوشه ای از آمریکای  جنوبی، کوهستان و بیابان و ساحل هم برایشان فرقی ندارد این کاکتوس ها، با  این که بی قواره و خشن به نظر می آیند گل های ظریف و زیبایی دارند.


این یکی هم همسفر من شده است روی بند  کفشم، شاید او هم دلش آن بالاها را می خواهد، دلش بالانشینی می خواهد، شاید  سرسبزی و طراوت پایین دست خسته اش کرده است، شاید…


حال خوشی دارد آن بالادست، بالای رمل  های روانی که حالا تصمیم گرفته اند از کوه های سرسخت آند هم سربلندتر و  مقتدرتر باشند، غرور و سربلندی هم شما را باد…


و نفس هایی که حبس سینه ها می شود بر  فراز بلندترین رمل جهان، لحظاتی سکون، لحظاتی گوش دادن به سکوت، لختی آرامش  و لذتی که همیشه در پس تلاش نهفته است، به راه بادیه رفتن به از نشستن  باطل…


موضوع تنوع غذایی در پرو هم از آن مقوله  های شیرین و خوشمزه است، یکی از بهترین های آمریکای جنوبی ست برای گردشگری  غذا و نوشیدنی و یا اصطلاحا شکمگردی!

غذاهای بسیار خوشمزه ای که عمدتا از ذرت، سبزیجات، سیب زمینی، گوشت(گاو، لاما، خوک، آلپکو)، مرغ و ماهی درست شده اند.

شاید بیشتر تعجب کنید وقتی بشنوید خاستگاه  سیب زمینی کشور پروست و در حال حاضر تنوعی بالغ بر سه هزار نوع سیب زمینی  دارند! همچنین ذرت، بیش از ۵۵ گونه ذرت در رنگ ها و اشکال مختلف که علاوه  بر مصرف خوراکی، نوشیدنی های متنوعی هم از آنها درست می کنند.

و حالا دوتا از معروفترین غذاهای عجیب پرویی:

اولی را “سویچه” می نامند که در واقع ماهی  خام بدون استخوان و فیله شده است که برای مدتی در آب لیمو و ادویه پرورده  شده است و انصافا بر خلاف تصور، خوشمزه است!

دومی اما غذایی ست به نام “کوی” که در اصل  نوعی خوکچه هندی ست، غذای محبوب پرویی ها که می گویند بسیار هم خوشمزه ست!  معمولا به صورت کامل در روغن سرخ می شود و البته گاهی هم به صورت کبابی  درستش می کنند!

و اما دوتا از نوشیدنی های معروف شان:

اولی نوشیدنی غیر الکلی ارغوانی رنگ و خوشمزه ایست به نام “چیچا” که سابقه ای اینکایی دارد و از گونه خاصی از ذرت درست می شود.

دومی اما نامش “پیسکو ساور”ست، گویا الکلی و ترکیباتی چون آب لیموی تازه، سفیده تخم مرغ و شکر خام دارد!

نزدیکی های نیمه شب است که راه طولانی و  پر پیچ و خم و البته کوهستانی “کوزکو” را در پیش می گیریم، شهری که آن  بالاهای رشته کوه های آند خانه دارد، آن هم در ارتفاعی حدودا سه هزار و  چهارصد متری از سطح دریا.

شب را که از خستگی روز پیشین توی قالب  صندلی اتوبوس بی هوش می شوم، صبح دمان اما سرگیجه می گیریم، شاید از ارتفاع  زیاد است و شاید از زیبایی بی حد و حصر مسیر عبوریمان…

بالاخره می رسیم به مقصودمان، هرچند دیر، هرچند خسته، ولی همچنان پر شوق و پر از حس خوش تماشا.

از آن بالا کوزکو نورخورده را می یابیم که  چون الماسی توسط کوه های همیشه سبز در آغوش کشیده است، دیدارش مجددا روح  می دهد، توان می دهد، ١۶ ساعت سفر سخت را انگار یادمان می رود، کم شدن  اکسیژن و سرگیجه هایش فراموشمان می شود و همان عصر می رویم به دیدار و  کنکاشش.

تماشایی ست این مرکز اقتدار تاریخ  اینکاها، هرچند که رشد کرده، قد کشیده و حالا سری دارد در زمره شهرهای بزرگ  پرو با جمعیت هفتصدهزاریش، ولی تمامی حافظه تاریخی اش را همچنان در دل  محفوظ و مصون داشته است.

کوچه پس کوچه های سنگفرشش بوی زندگی می  دهند، در و دیوارش با تاریخ اینکاها و معماری اسپانیایی ها در هم گره خورده  است و شاید آن چیزی که بیشتر از همه به این شهر شخصیت داده روح پرویی حاکم  بر این شهر است، صورت های پرلبخند و مهربان پرویی با آن لباس های خاص و  دوست داشتنی شان. کوزکو را فقط باید قدم زد، نه ساعت ها که روزها، خسته اش  نمی شوی و تکراری نمی شود…


کلاهی گرد بر سر دارد، موهای مشکی اش  را بافته و حلقه کرده است پشتش، کلاه می بافد، رنگ را در رنگ گره می زند و  فارغ از حال و هوای تاریخ دیواری که بر آن تکیه زده، نان شبش را اندیشه می  کند.


آفتاب پایین آمده و نور خورده اند  کلیساهای اطراف میدان اصلی شهر، گویا مسیحیت و فرقه هایش از زمان اسپانیایی  ها مسابقه گذاشته اند در ساخت کلیساهایی با افکار متفاوت، یادگاریست از  دوران تلخ استعمار.


و بچه هایی که شادمانی کودکانه شان را فریاد می زنند…


شب های کوزکو، قدم زدن در کوچه های  اینکایی زیر نور زرد چراغ ها، غوطه خوردن در مغازه های هزار رنگ صنایع دستی  شان، غذاهای خیابانی و میوه های استوایی، گذشت زمان را از یاد می بری وقتی  شناور لحظه ها شوی


حالا به “ماچوپیچو” شهر و بهشت گمشده  اینکاها بسیار نزدیک شده ایم، همان بهشتی که به تنهایی می تواند دلیلی محکم  باشد برای سفر به کشور زیبای پرو.

با کوزکو و حس و حال خوشش موقتا خداحافظی  می کنیم و عزم دیدار ماچوپیچو می کنیم، البته که یادمان نمی رود این مسیر  کوهستانی بی همتا در رشته کوه های آند را آهسته بپیماییم و لحظه هایش را  ببینیم و بچشیم.

مسیر را می شکنیم و تصمیم می گیریم در وسط راه یک شب را در روستای بی نهایت دلنشین و زیبای “اولان تایتامبو” اقامت کنیم.

و اما زیبایی مسیر ٧٠ کیلومتری کوزکو به  اولان تایتامبو را به سختی می توان توصیف کرد، از آن مسیرهایی ست که خود  مقصد است و مقصود، بهشت گونه خلق نموده است زمین و کوه و رود و دره و دشت و  آسمانش را یگانه نقاش هستی!

همه وجودمان چشم می شود به تماشا و زبان به تحسین…


بیشتر شبیه رویا و خیال می مانند تا  واقعیت، مخصوصا آن گاهانی که از مسیر اصلی خارج می شویم، اصلا باید گاهی  خارج شد از آن راه هایی که دیگران همواره رهنمون مان شده اند، شاید راه مان  از دیگر سو باشد!


چه خوب بازی رنگ را بلدند این  بازماندگان اینکاها، رنگ ها را در هم می بافند تا در طراوت بی نظیر طبیعت  بیشتر به چشم آیند، کاش قدر بدانند سادگی شان را، قدر بدانند خوشبختی شان  را.


ابرها می روند و می آیند، باران می  زند و آفتاب می آید، آسمان اینجا هم گویا بازی رنگ ها را بلد است و رنگین  کمان می بافد و چه خوش است حال من، شاید خوشبختی تداوم همین لحظه های  سرخوشی باشد!


علفش را می اندازد گوش لبش و تازگی اش  را پُک می زند، “لاماها” اینجا گاوها و گوسفندان را جایگزین شده اند و  سلاطین طویله های بومیان هستند، همان ها که شتر گوسفندشان هم می نامند..


عبور می کنیم و عبور که سفر ذاتش دیدن  و گذشتن است، شاید خوبی اش این است که در پس هر گذشتنی رسیدنی ست و ما  حالا در خنکای غروب به اولان تایتامبو رسیده ایم…


اما اولان تایتامبو از آن روستاهای پرویی  ست که غافلگیرت می کند، مخصوصا کوچه ها و محله های اینکایی اش. میدان اصلی  شهر مانند تمام شهرها و روستاهای آمریکای لاتین چهارگوشه است و مربع شکل با  کافه ها و رستوران های ساده اما خوش حس و حال اطرافش، مکانی برای شب نشینی  یا روزگذرانی آنها که آمده اند لختی را بیاسایند.

و زندگی در تمام روستاهای کوچک و بزرگ مسیر با تمام سادگی اش جریان دارد، برای کوچک و بزرگ این سرزمین.


بیشتر از همه جذب حال و هوای خوش کوچه ها و  گذرهای این روستا می شوم، پایه دیوارهای سنگی و درب و چارچوب هایش مربوط  به دوره اینکاهاست، کوچه ها تماما سنگ فرش هستند و تمیز، نه فقط تمیز که بی  نهایت تمیز، طراوت درختان و عطر گل ها می پیچد توی سرم، اطراف هم که کوه  های آند انگار محصورمان کرده اند چون دیواره هایی بلند در هر سو. دامنه کوه  های حاشیه روستا را بالا می رویم تا به بازمانده هایی از بناهای اینکایی  برسیم و البته چشم اندازی رویایی از روستا.

شاید اولان تایتامبو در تاریخ اینکاها از  این جهت اهمیت داشته که آخرین منطقه مسکونی قبل از ماچوپیچو بوده است و بعد  از آن جاده و راهی برای دسترسی به این بهشت گمشده وجود نداشته است.


نمایی بسته از روستای اولان تایتامبو


رنگ و بوی زندگی دارد این روستا


بیشتر از لباس های رنگی رنگی شان عاشق کلاه هایشان می شوم که چون کاسه ای نامتعادل انگار روی سرشان می لغزد.


این یکی هم روی دوش مادرش اندیشه می کند شاید فرداها را.


کمی آنسوتر در حاشیه میدان اصلی روستا جشنی برپاست، اینبار دانش آموزان، اصلا اینجا که باشی همیشه بهانه ای برای جشن و شادی هست!


نقاشی هایشان هم پر است از اغراق های جالب


صدای پای آب و آواز پرندگان می پیچد  در گوشم و انتهای کوچه ای را می نگرم که گویا دروازه بهشت است و اینگونه  “اولان تایتامبو” و همه زیبایی هایش می شود بخشی از وجودم.


باری، انتظار به سر می آید و کنار پنجره  قطاری آرام می گیریم که قرار است راه روستای کوچک دیگری به نام “آگواس  کالینته” را در کمتر از دو ساعت بپیماید، روستایی که نزدیکترین است به  ماچوپیچو و در واقع دروازه ورودی آن محسوب می شود.

ترجمه اش از اسپانیایی به فارسی می شود “آب گرم”، دلیل نامگذاری اش هم وجود چشمه های آب گرم در این منطقه است.

قطار آرام راه کوهستان را در پیش می گیرد،  در امتداد دره ای که رودخانه ای خروشان هم مسیر و همسفرمان است، اطراف هم  مناظر بدیعی از رشته کوه های آند، کوه های گاه برف گرفته و یخچال های  طبیعی، نگاه های گیج و خیره مانده مان را احاطه کرده اند.

از دور نمایان می شود، آگواس کالینته و  ساختمان های کوتاه و بلندش، زمینش اندک است این روستا به دلیل گستردگی و  بلندای کوه های آند که محصورش کرده اند، باز هم یک میدان اصلی و ساختمان ها  و رستوران ها و کلیسای حاشیه اش.

هاج و واج تماشایش می کنیم، کوچکی ابعادش  را به بزرگی و عمق روحش می بخشیم و سرشار از حس خوبش می شویم، این یکی هم  از آن روستاهاشت که بی باده مست و خمارت می کند!


ایستگاه قطار اولان تایتامبو و انتظار شیرین مسافرانش


اینجا میدان کوچک و خوش نقش و نگار اصلی روستاست، همه کوچه ها به اینجا ختم می شوند با آن کافه ها و رستوران های پر از زرق و برقشان


کوچه  اصلی روستا انتهایش به آبگرم  ختم می شود، رستوران ها در رقابتی سخت دعوتت می کنند به غذاهای خوشمزه منوی  روزانه شان، ١۵ هزار تومان که بدهی ترکیبی از نوشیدنی، غذای اصلی و سوپ را  مهمانت می کنند.


و این هم بازار صنایع دستی شان است که حرفی برای گفتن باقی نمی گذارد!


تمام شب را باران می بارد، حتی صبح زود هم،  اما این بارش را هم پایانی ست و در امتدادش حس خوش طراوت.

خیلی زود صف طویلی از مسافرینی تشکیل می  شود که هوای دیدار در سر دارند، دیدار شهر گمشده اینکاها را، اتوبوس ها می  آیند و دست پر راهی می شوند تا مسافت کمتر از نیم ساعتی را تا دروازه  ماچوپیچو بپیمایند و از آنجاست که دیگر باید پیاده و هروله کنان به طوافش  بروی.

آفتاب از لای ابرها رخ نموده است و مه  پراکنده ای فضا را پوشانده است، از همان ابتدا که نگاه، زیبایی و جلوه اش  را می بیند نفس به شماره می افتد و پای رفتن هم کُند، جز زیبایی نیست  اینجا، سرشار از انرژی ست ماچوپیچو، کاریزما و اقتدارش آنقدری ست که از همه  دنیا به دیدارش آمده اند.

بی جهت نیست که بعد از چهارصد سال مخفی ماندن حالا بهشت گمشده اینکاهایش می نامند.


این ها هم آمده اند به تماشایش،  لاماها را می گویم، سرک می کشند از آن بالادست و محوش می شوند، حباب وار  برای نظاره رخ دوست، سری کشیم و نگاهی کنیم و آب شویم…


این یکی هم از اینجا مشغول چشمک پرانی ست، هریک از جایی، مقصود یکی ست.


از لای مه و ابرها که بیرون می آید  جلوه گری اش بیشتر به چشم می آید و خواستنی تر می شود، پاها را می چرخانم  روی پاها و دستم زیر چانه و پر می شود روح و جانم از تمنای تماشایش، قصه  ناز و نیاز است گویی!


تا عصرگاهان می مانیم و می چرخیم و می  بینیم، خودش را و تمام اجزایش را، حس و حال عجیبی دارد فضایش، مخصوصا که  هوا هم مرتب می چرخد، آفتاب می شود، بعد ابری، بعد همه جا در مه محو می شود  و باز دوباره از میان مه ها سر بر می آورد، بعضی از همسفران می مانند، تا  لحظات آخر روز.

روز به پایان می رسد و قصه تماشای  ماچوپیچو در هم می پیچد و حالا گاه بازگشت است، ابتدا به روستای آگواس  کالینته و در پس آن هم مجددا کوزکو به عنوان آخرین نقطه این خط ممتد و  طولانی سفر…

باز می گردیم به کوزکو از همان راهی که اومده بودیم، طبیعت زیبا و بخشنده هم باز بیشتر و بهتر نشانمان می دهد..


سفر به پایان رسیده است، البته سفر پرو،  همسفرانم در راه بازگشت به ایران هستند، چهار نفرشان هم مسافر مکزیک شده  اند. من اما مانده ام، از اینجای سفر خودم هستم و خودم، مثل پیش ترها، اصلا  سفر تنهایی و رهایی اش چیز دیگری ست…

منتظر پروازی هستم که قبلا توضیحش را داده  بودم، کوزکو به لیما، لیما به سانتیاگو، و در نهایت سانتیاگو به “پونتا  آرناز” در جنوب شیلی، همان که درست در قلب پاتاگونیا خانه دارد.


منبع:  https://cafejahangard.com




نظر بیشتری وجود ندارد