آشنایی با قبایل بدوی گینه پاپوآ

آشنایی با قبایل بدوی گینه پاپوآ

۱۳۹۶/۰۳/۲۹   -   ۲ سال قبل
آشنایی با قبایل بدوی گینه پاپوآ

سفرنامه قبایل بدوی پاپوآ به قلم شهاب چراغی / تاریخ سفر : خرداد 96


انسان پیچیده ترین جانداری است که روی زمین زندگی می کند و باید از  زوایای گوناگون حیات بغرنجش را مورد بررسی قرار داد نه اینکه بسان ابن سینا  آنرا  اشرف موجودات   و یا مانند پاسکال آنرا  کرم احمق روی زمین   نامگذاری  کرد.

در سالهای اخیر پس از دانشگاه تلاش زیادی صرف کردم تا به نگاه درستی از  این هیولای بی چون و چرای کره زمین برسم و در این راستا ابتدا در حد توانم  سعی در درک مفهوم کلی فرگشت (تکامل) نمودم و حتی بر روی رد پای داروین بزرگ  تا جزایر گالاپاگوس پیش رفتم.

برای دیدن فسیل های پیشینیان انسان از دریاچه تورکانا در مرز اتیوپی و  کنیا تا دره اولدوپای در تانزانیا رفتم و به دقت تمام فسیل های پیدا شده را  دیدم و اولین ردپای بجا مانده از بشر دوپا بر روی کره زمین را نگاه کردم.

سپس برای دیدن رفتارهای بنیادین و غرایز اولیه گونه انسان به بدوی ترین  قبایل از پاپوآ در منتهاالیه شرق دنیا تا قبایل بدوی آمازون در غرب دنیا و  نیز قبایل بدوی آفریقا سفر کردم تا اشتراکات و افتراقات آنها را ببینم و  روند تغییرات را در رفتار و کلام و غیره بسنجم.

البته لازم به ذکر است این سفرها به هیچ وجه با قصد یک مطالعه علمی نبود  و صرفاً یک کنجکاوی شخصی جهت مشاهده عینی آنچه در کتاب ها و منابع  می خواندم بود.

اما در این میان شاید عجیب ترین سفرهایم به قبایل بدوی جزیره پاپوآ باشد  که در غالب دو سفر یک هفته ای در ماه های خرداد و آذر سال ۹۶ صورت گرفت.

در زیر به توضیح این سفرها خواهم پرداخت.


مختصری در مورد پاپوآ:

جزیره پاپوآ با وسعت حدود ۷۸۶۰۰۰ کیلومتر مربع در قاره اقیانوسیه و شمال  کشور استرالیا قرار دارد و بعد از استرالیا و گرین لند، سومین جزیره بزرگ  دنیا بشمار می آید.

این جزیره به دو بخش تقسیم شده که قسمت شرقی کشوری مستقل اما تحت نفوذ  کشور استرالیا است و قسمت غربی از سال ۱۹۶۹ به تصرف اندونزی در آمده است.

چیزی که این جزیره را بسیار حائز اهمیت می کند در درجه اول بومیان آن  هستند که از حدود ۵۰۰۰۰ سال پیش در یک مهاجرت از قاره آفریقا به این جزیره  دور افتاده رسیده اند و همچنان بصورت بدوی زیست می کنند. در مجموع بیش از  هزار قبیله با فرهنگ های متفاوت در این جزیره زندگی می کنند و طبق تحقیقاتی  که صورت گرفته در این جزیره با ۱۰۷۳ زبان مختلف صحبت می شود که بالاترین  تنوع زبانی به نسبت وسعت در دنیا است.

در درجه بعد تنوع زیستی منحصر به فرد آن است بطوری که با وسعتی حدود نیم  درصد کل خشکی های کره زمین، بیش از ۵ درصد تنوع زیستی کره زمین را بخود  اختصاص داده است.

وقتی اولین کسانی که قبایل بدوی پاپوآ را یافتند، زندگی آنها را کاملاً  پیش از تاریخ و عصر حجری توصیف کردند. به عنوان مثال کشاورزی بسیار محدود و  ابتدایی ای داشتند و بصورت گروه های شکارگر، جمع آوری کننده اولیه  می زیستند و ابزار آنها از چوب و سنگ و استخوان ساخته شده بود. آنها با صدف  و پر پرندگان باهم خرید و فروش می کردند. دلیل این بدویت در این قرن دور  افتادگی جغرافیایی و دسترسی بسیار سخت به محل زندگی آنهاست.


در سال ۱۹۲۱ یک هلندی به نام کاپیتان Van Overeem اولین کسی بود که این قبایل را پیدا کرد.

سپس در سال ۱۹۳۸ یک گروه از دانشمندان که توسط یک زیست شناس آمریکایی به  نام آرچیبالد رهبری می شدند، زمانی که بر فراز مناطق مرتفع پاپوآگینه  پرواز کردند و متوجه حضور انسان در این منطقه شدند و فرود آمدند. او مدتی  در این قبایل به تحقیق پرداخت و سپس مقاله ای در سال ۱۹۴۱ در مجله نشنال  جئوگرافی با عنوان انسان های عصر حجر به چاپ رساند.

ورود مذهب:

با معرفی این مردم ایزوله شده به دنیا، مبلغین مذهبی راهی این منطق دور افتاده شدند.

بر خلاف انتظار، مردم این قبایل خیلی زود دین مسیحیت را پذیرفتند و در  یک تغییر رویه سریع، مومیایی ها، طلسم ها و بت هایشان را دور ریختند و  گفتند که دیگر به شمن ها و جادوگران نیاز ندارند.

بر گردن اکثر زنان گردنبندی با نشان صلیب  دیده می شود اما اینان از  مسیحیت جز پوسته ای سطحی دریافت نکرده اند و خوشبختانه بسیاری از قوانین  مسیحیت هنوز به فرهنگ آنها ورود نکرده است.

ورود غریبه ها:

پس از جنگ جهانی دوم این منطقه تحت کنترل اندونزی درآمد و بیش از یک  میلیون نفر از مردم جاوه ساکن پاپوآ شدند و جمعیت بومیان در اقلیت قرار  گرفت. با ورود این بیگانگان درگیری های زیادی بین آنها و بومیان پاپوآ بر  سر سرزمین، مذهب، زبان و پوشش در گرفت.

اندونزیایی ها تلاش کردند که مردان بومی دیگر از کوتکا (پوشش آلت تناسلی  مردان) استفاده نکنند و بدین منظور با هواپیما بسته های لباس پارچه ای  برای قبایل پرتاب می کردند. این تلاش ها باعث شد که در اثر فشارهای که بود  نسل جدید این مردم از سنت های دیرینه شان روی گردان شوند.

اما خواه ناخواه با ورود گردشگران، این بومیان با مظاهر مدرنیسم روبرو  شده اند و تغییراتی داشته اند که این تاثیر بسیار قابل توجه بوده است.  فرهنگ منحصر به فرد این مردم و طبیعت زیبای پاپوآ برای گردشگران اغوا کننده  است. از این رو طی دو دهه گذشته گردشگران ماجراجو را به این نقطه دور دنیا  کشانده است.

سرآغاز سفر:

روزی در اینستاگرام داشتم به دنبال قبیله آدمخوارها جستجو می کردم که به  صفحه فردی روس رسیدم که چندین سفر به قبیله های بدوی در آفریقا و جنوب شرق  آسیا انجام داده بود و حسابی از آنها عکاسی کرده بود. به سرعت مجذوب عکاسی  های او شدم و تصمیم گرفتم که هر طور شده به این منطقه سفر کنم.

از این رو یک تور برای بالی و دیدن اژدهای کومودو تعریف کردم و تصمیم  گرفتم پس از آن راهی جزیره پاپوآ شوم و هرطور شده خودم را به آنها برسانم.

روز اول: رسیدن به پاپوآ

پرواز از بالی به پاپوآ وجود نداشت و ابتدا مجبور شدم به جاکارتا برگردم  و سپس با یک پرواز به شهر سورونگ و پس از آن ۳ ساعت پرواز دیگر به پاپوآ  برسم. یک هتل از بوکینگ گرفتم و راهی آن شدم. از ریسپشن هتل خواستم کمی  اطلاعات در مورد قبایل بدوی به من بدهد که هیچ چیزی نمی دانست. سپس راهی  شهر شدم تا یک آژانس مسافرتی پیدا کنم. به طرز عجیبی جستجوی ۶ ساعته من در  شهر و در گوگل بی نتیجه ماند و حتی یک نفر که انگلیسی بداند پیدا نشد.

در لحظات آخر در جلوی یک دانشگاه به دختری به اسم کارلا بر خوردم که  دانشجوی زبان انگلیسی بود و گفت خواهرش یک آژانس مسافرتی سراغ دارد. با یک  تاکسی ون راهی آن آژانس شدیم. مردم این منطقه ظاهراً کمی از قبایل بدوی ترس  داشتند چون سعی می کردند نظر من را از رفتن برگردانند و خودشان هم جرات  رفتن به آن منطقه را نداشتند.

طبق گفته آنها در این جزیره بین روستاها هیچ جاده ای وجود ندارد زیرا  احداث جاده در این جنگل انبود بسیار پر هزینه است و بخاطر سیل های متعدد  نگهداری از جاده ها هم عملاً غیر ممکن است و تنها حالت ممکن پرواز است. در  نهایت برای صبح روز بعد یک بلیت با هواپیمایی ملخی به من فروخت که با یک  ساعت پرواز من را به نزدیکی قبیله دانی در مرکز جزیره پاپوآ می رساند.

همپنین گفتند که تعداد این قبایل بسیار زیاد است اما دسترسی به بسیاری از آنها بسیار سخت است و از اینرو بسیار بدوی مانده اند.

در مورد آدمخواری آنها هم سوال کردم و گفتند که ممکن است همچنان در  قبایل دور دست چنین رسوماتی وجود داشته باشد اما قبایلی که توریست به آنها  وارد شده دیگر آدمخواری نمی کنند و مهمترین خطر در آن منطقه پشه مالاریا  است.

روز دوم: برنامه ریزی رفتن به سمت قبایل بدوی

صبح زود راهی فرودگاه شدم و هواپیمای ملخی ATR ما طبق برنامه پرواز کرد.  از بالا که نگاه می کردم هرچه بود فقط جنگل سبز انبوه بود.کنار من فردی  نشسته بود که به نظرم یکی از بدویان بود که لباس امروزی پوشیده بود. حتی یک  کلمه انگلیسی نمی دانست و حرف های مهماندار را هم متوجه نمی شد. در پس  نگاهش فقط یک علامت سوال ناشی از عدم درک اتفاقات پیرامون را میتوانستم  تشخیص دهم.



حدود ساعت ۸ صبح هواپیما در فرودگاهی محقر به زمین نشست و پیاده از کنار  باند گذشتیم تا به سالن کوچک فرودگاه رسیدیم. در آنجا جوانی جلوی من آمد و  گفت شما باید مجوز ورود به این منطقه را بگیرید. نیم ساعتی در اتاقی  کوچک  فرم هایی را پر کردم و سپس او وارد کامپیوتر کرد. هدف سفر را پرسید که  برایش توضیح دادم به قصد بازدید از قبایل بدوی آمده ام. شماره تلفن یک  راهنما را به من داد که ظاهراً چندسالی است از جاکارتا به این روستا آمده و  گردشگران را به قبایل می برد.

از فرودگاه بیرون آمدم و دیدن اولین مرد بدوی کاملاً شوکه ام کرد. با  همان پوشش جلوی درب فرودگاه ایستاده بود. کمی صنایع دستی در کیسه ای ریخته  بود و آورده بود بفروشد. اصلاً انتظار دیدنشان را به این سرعت نداشتم.


راهی تنها هتلی که در آنجا بود شدم. به روستا شبیه نبود بلکه به شهری  کوچک می مانست. پذیرش هتل در مجموع ۱۰۰ کلمه انگلیسی هم بلد نبود. به اتاق  رفتم و وسایل را گذاشتم و به سرعت به راهنما زنگ زدم. نیم ساعت بعد در لابی  هتل حاضر بود. از چهره اش با آن پوست روشن و چشمان بادامی، مشخص بود که  جاوه ای است و هیچ ربطی به بومیان این منطقه ندارد.

نقشه منطقه را بهمراه آورده بود و برایم توضیحات مفصلی در مورد قبایل  موجود در اطراف آنجا داد. پس از یک ساعتی توضیح دادن در مورد نرخ دستمزدش  برای هماهنگی ورود به قبایل سوال کردم که عدد ۷٫۵ میلیون روپیه که چیزی  حدود ۶۰۰ دلار می شد را گفت. کاملاً خارج از بودجه پیش بینی شده من بود.  چانه زدن هم فایده ای نداشت چون ظاهراً تنها راهنمایی بود که انگلیسی خوب  می دانست.

به او گفتم که اگر با این قیمت به نتیجه رسیدم به او زنگ میزنم. پس از  رفتن او سراغ ریسپشن رفتم که ببینم میتواند راهنما به من معرفی کند اما  فایده ای نداشت. از هتل خارج شدم و با فاصله کمی فردی سراغم آمد و با  انگلیسی دست و پا شکسته ای گفت میتواند من را به داخل قبایل بدوی ببرد.  باهم به هتل بازگشتیم و مذاکره مجدداً شروع شد.

طبق گفته او در آن محدوده دو قبیله وجود داشت. یکی را باید با ماشین یک  ساعت می رفتیم و سپس ۲ ساعت پیاده روی داشت. قبیله دیگر ۴۰ دقیقه با ماشین  فاصله داشت و سپس یک ربع پیاده روی. قیمتی هم که توافق کردیم حدود نصف عدد  راهنمای قبلی بود. قرار شد همان روز قبیله دورتر را برویم و روز بعد قبیله  نزدیک را ببینیم. سریع دوربینم را برداشتم و آماده حرکت شدم.

یک ون قراضه جلوی درب هتل آمد و راهی شدیم. مسیر بسیار خراب بود و هر  چند دقیقه یکبار آسفالت بخاطر سیل از بین رفته بود و باید از روی بستر خشک  رودخانه حرکت می کردیم. حدود دو ساعت بعد به یک پل شکسته رسیدیم و راهنما  گفت که پیاده شویم. بخاطر سیل پل کاملاً ناپدید شده بود و بجای آن یک پل  چوبی کمی آنطرف تر برای تردد مردم گذاشته بودند.

ظاهراً پیاده روی دو ساعته به ۴ ساعت افزایش یافته بود و با این اوصاف  بازدید از آن قبیله در این روز میسر نبود. تصمیم گرفتم که همان اطراف را  کمی پیاده روی کنم و سپس با همان خودرو ون بازگردم.


عصر به هتل بازگشتم و پس از یک شام مختصر خیلی سریع به خواب رفتم.

روز سوم: ورود به قبیله

صبح پس از صبحانه خوردن راهی لابی هتل شدم و طبق قرار راهنمای محلی سر  ساعت ۹ منتظر من بود. اول قرار بود به دیدن یک غار برویم. حدود نیم ساعتی  رفتیم تا به یک روستا رسیدیم. چندین جوان اطراف روستا با شلوارک و تی شرت  دیده می شدند. از داخل یک خانه پیرمردی بسیار ریز نقش و با پوشش مردم بدوی  بیرون آمد و با راهنمای محلی من شروع به حرف زدن کرد و سپس به دنبال او  راهی شدیم.

فرم بدن او حسابی متعجبم کرده بود. بسیار ریز نقش بود استخوان گونه  بسیار برجسته داشت و پاها به نسبت جثه بسیار بزرگ با انگشتان خمیده بودند.  قسمتهایی از بدنش را با نخهایی بسته بود.

حدود یک ربع راه رفتیم که عمده مسیر در یک کوه جنگلی بود. غار دو دهانه  داشت و تالار آن بزرگ بود و تاقدیس ها و ناودیس های بزرگی در آن به چشم می  خورد. تعدادی خفاش هم در نزدیکی سقف می چرخیدند.


پس از بازدید غار به سوی یک قبیله که نزدیکی آنجا قرار داشت راهی شدیم. فاصله کمی تا جاده داشت و در جنگل انبوه قرار گرفته بود.


در ابتدای حضور ما هیچ کسی را در داخل قبیله ندیدیم و کم کم افراد از  خانه ها بیرون آمدند. البته تعداد افرادی که مشاهده کردم کم بود و بیش از  همه پیرمردی چشمم را گرفت که مقداری صنایع دستی آورد و بساط کرد تا به ما  بفروشد. صنایع دستی آنها بیشتر از قسمتهایی از بدن جانوران مانند دندان ها،  استخوان، پوست و پر تشکیل شده بود.

مسن ترها بسیار کوتاه قامت و ریز اندام بودند که به نظر می رسد به خاطر  فقر غذایی در کودکی باشد. نسل های بعدی به مراتب رشد بهتری داشته اند.

سوالاتی در خصوص زندگی این مردم از راهنمای محلی پرسیدم اما به دلیل سطح پایین زبان او بی جواب ماند.

از آنجا راهی قبیله اصلی شدیم که قرار بود بقیه روز را در آنجا  بگذرانیم. حدود نیم ساعت با ماشین رفتیم و جایی در نزدیکی جاده توقف کردیم.  ابتدا از یک روستا گذشتیم که کلیسا و مدرسه داشت و توسط دولت ساخته شده  بود و با فاصله کمی از آن قبیله بدوی ها قرار داشت.

در فاصله ای حدود ۳۰۰ متری قبیله راهنمای محلی به ما گفت صبر کنیم تا به  داخل قبیله برود و با آنها هماهنگ کند. چند دقیقه بعد یکی از بومی ها از  قبیله بیرون آمد و بر بالای یک برج دیده بانی چوبی ایستاد و از دور ما را  زیر نظر گرفت.

همه قبایل این منطقه یک برج نگهبانی به ارتفاع بین ۴ تا ۶ متر دارند که  در زمانی که احتمال درگیری وجود دارد یکی از مردان بر بالای آن به دیدبانی  می پردازد.

حدود نیم ساعت بعد چندین مرد و دو کودک هم کم کم از قبیله بیرون آمدند و  به صف ایستادند. کم کم شروع به تولید صداهایی کردند که شبیه یک آماده باش  جنگی بود. تیر و کمان و نیزه هایی را که در دست داشتند و تکان می دادند و  بر روی پاهایشان جابجا می شدند.

مردان اکثر قبایل بدوی پاپوآ آلت تناسلی شان را با کدوی خشک شده که  کوتِکا نام دارد می پوشانند که در هر قبیله شکل آن و نحوه بستن آن کمی  متفاوت است. همچنین بینی هایشان را سوراخ می کنند و دندان گراز از آن رد  می کنند و همواره نیزه یا تیر و کمان همراه دارند که بیشتر برای جنگ با  قبایل دیگر است.


پس از یک ربع به دو گروه تقسیم شدند و جنگی تمرینی بینشان در گرفت. به سمت هم می دویدند و نشان می دادند که بهم ضربه می زنند.

هر قبیله قلمرو خود را دارد و زمین بزرگتر برابر با داشتن خوک بیشتر  است که خوک مهم ترین دارایی هر خانواده بشمار می آید. مردان برای زن گرفتن  باید به خانواده زن خوک بدهند و هرچه بیشتر خوک داشته باشند به معنی امکان  داشتن زن بیشتر است. بنابراین بین قبایل جنگ بر سر زمین و خوک زیاد اتفاق  می افتد.

در گذشته جنگ بین بین قبایل  بسیار شایع بوده  و  اگر کسی به دام قبیله  دیگری می افتاده خورده می شده زیرا اعتقاد داشتند نیرو و جنگاوری آن فرد به  آنها منتقل می شده است. به همین دلیل باور عموم این بوده که این قبایل  آدمخوار بوده اند اما در حقیقت آدم خواری آنها بیشتر به قبایل اطرافشان  محدود بوده و در مورد همه روبرویی هایشان با سایر انسان ها رفتار آدم خواری  نداشته اند.

نمایش جنگ آنها نیم ساعت طول کشید و من در تعجب بودم از اینهمه انرژی ای  که پیر و جوان این مردم دارند. سپس به داخل قبیله برگشتند و پس از آن  جمعیتی از زنان در حال نوعی آوازخواندن از داخل قبیله راهی بیرون شدند.  آنها یک دامن علفی داشتند در حالی که بالا تنه کاملاً عریان بود. بعضاً یک  تاج با پر مرغان بهشتی داشتند و یا یک سبد توری که دسته بلند آنرا به  پیشانی می آویزند داشتند. همچنین بعضی زنها صورت و بدن را با رنگهای طبیعی  تزئین کرده بودند.

زنان قبیله ده ها بار به سمت ما آمدند و سپس دوباره بازگشتند و پس از  چند دقیقه شروع کردند دسته جمعی حول یک دایره چرخ زدن و وردهایی را  خواندند. طبق توضیح راهنمای محلی،نوعی رسم خوش آمدگویی به میهمانان را اجرا  می کردند.

پس از خوش آمدگویی وارد قبیله شدیم. در وسط قبیله فضای بازی بود که خانه  ها دور آن بنا شده بودند. مردان شروع به روشن کردن آتش به روشی کاملا  ابتدایی کردند که یک تسمه کنفی را به یک چوب بامبو با سرعت میکشیدند و  خاکستری که به مرور حاصل می شد را روی پوشال می ریختند و آنرا فوت می کردند  تا شعله بگیرد.

زنان هم یک اجاق بزرگ با مقدار قابل توجهی هیزم در این مدت مهیا کرده  بودند و آتش ایجاد شده به زیر هیزم ها منتقل شد. بخاطر خیس بودن هیزم ها  نیم ساعتی دود همه جا پیچیده بود تا اینکه بالاخره شعله های بلند آتش سر  کشید.

بعد سنگهایی به اندازه یک کف دست آوردند و روی آتش انداختند. به شوخی به خودم گفتم پس اینگونه قرار است پخته شوم، روی سنگ داغ 🙂

در سمتی دیگر از فضای باز وسط قبیله یک گودال بود. کف آنرا با نوعی برگ  که به برگ نِی شباهت داشت پوشاندند و سپس سنگهای داغ را با چوبی دوشاخه  برداشته و در کف چاله و روی برگ ها گذاشتند. سپس روی سنگهای داغ را برگ موز  چیدند و روی برگها را سیب زمینی شیرین که از وسط دو نیم شده بود قرار  دادند. البته گوشت را هم به همین طریق میپزند.

روی سیب زمینی ها را دوباره برگ موز چیدند و روی کل این مجموعه مقدار  قابل توجهی سنگ داغ قرار دادندو در نهایت کل این سیستم بخارپزشان را با  پوشال و برگ های گیاهان دیگر پوشاندند.

پس از پایان عملیات مهیا سازی غذا در کنار زنهای دست اندرکار پروژه  ایستادم تا یک عکس یادگاری از تلاش دو ساعته آنها بگیرم. البته تا آماده  شدن غذا هنوز دو ساعت دیگر زمان نیاز بود.

در بین زنان قبیله زن هایی دیدم که یک انگشت نداشتند. طبق رسومات قبیله  اگر زنی کسی را که عاشقش است از دست بدهد باید یک انگشتش را قطع کند. هرچند  که یک مرد که خودش انگشتش را قطع کرده بود هم بین مردان قبیله مشاهده شد.  دولت در حال حاضر قطع کردن انگشت را ممنوع کرده است.

اکنون هرکسی سراغ کار خودش رفت. زنی به شیردادن بچه اش پرداخت. دیگری  نشست و شروع به ادامه ساخت صنایع دستی اش کرد. تعدادی زن دور هم نشستند و  به احتمال زیاد پشت سر چند نفر دیگر غیبت می کردند. مردان هم گوشه ای لمیده  و سیگار دود می کردند که قاعدتاً از شهر خریده بودند و گفتگوی مختصری گاهی  در می گرفت.

بر خلاف قبایل ماسایی شرق آفریقا یا بوشمن های جنوب آفریقا که قبلاً  دیده بودم، چندان اهل نمایش برای توریست نبودند و چون زبان انگلیسی  نمیدانستند ارتباط کلامی ای هم شکل نمی گرفت اما کاملاً حضور ما را پذیرفته  بودند و هیچ مشکلی با گرفتن عکس نداشتند. حتی از دیدن عکسشان در مونیتور  پشت دوربین لذت می بردند.

این مردم به یک زبان بسیار بدوی صحبت می کنند که از دایره لغات کمی  برخوردار است. به عنوان مثال برای کلیه رنگ ها فقط دو کلمه دارند. به کلیه  رنگهای تیره و سرد مانند آبی، سبز، خاکستری و سیاه  میلی   می گویند و کلیه  رنگهای روشن و گرم مانند زرد و قرمز را  مولا   می گویند. عموماً در سکوت  هستند و خیلی کم با یکدیگر حرف می زنند. در صورت حرف زدن هم تن صدای پایینی  دارند.

فرصت مغتنمی برای یک عکاسی پرتره حسابی بود.


در طی بازدید از این قبیله ابزاری مانند چاقوی فلزی، سیگار فیلتردار و  قابلمه فلزی توجهم را جلب کرد و دیدن چند جوان تی شرت پوش این خبر بد را  می داد که تا چندی دیگر اثری از فرهنگ منحصر به فرد این قبایل باقی نماند و  آنچه باقی بماند جز نمایشی برای توریست ها نخواهد بود.

از راهنما در این مورد سوال کردم. توضیح داد که دولت آن روستای نزدیک را  با خانه های کاملاً رایگان برای اینها ساخته تا زندگی شان را تغییر دهد و  هرساله تعدادی از آنها سبک زندگی خود را تغییر میدهند و در آن خانه ها ساکن  شده و لباس پوش می شوند. آهی از نهادم برخاست.

پس از یک ساعت عکاسی کم کم حوصله ام سر رفت. دیگر چیز جدیدی برایم نبود و  سوژه ها تکراری شده بودند. تنها چیزی که بود تجربه خوردن آن سیب زمینی های  شیرین در حال پخت بود اما ترجیح دادم به هتل برگردم و نهار و شام را یکی  کنم و یک وعده غذای حسابی بخورم.

به راهنما گفتم که بازگردیم و او نیز موافقت کرد.

پس از رسیدن ساعتها مبهوت بودم. باورم نمی شد که کجا آمده ام و چه دیده  ام. هیجانی عجیبی در وجودم بود و این سفر را از استثنایی ترین سفرهای زندگی  ام میدانستم که تجربه اش با هیچ سفر دیگری قابل مقایسه نبود. ساعتها عکس  های دوربینم را نگاه کردم و از اول به آخر و دوباره از آخر به اول رفتم. در  نهایت پس از شام به اتاقم برگشتم و خوابیدم تا روز یعد راهی فرودگاه شوم و  مسیر برعکس را به سمت بالی بروم و در نهایت به تهران بازگردم.


منبع: http://shahabtravels.com




نظر بیشتری وجود ندارد