سفر به شمال آفریقا، کشور مصر - قسمت سوم (شهرهای اسکندریه و قاهره و فیوم)

سفر به شمال آفریقا، کشور مصر - قسمت سوم (شهرهای اسکندریه و قاهره و فیوم)

۱۳۹۶/۰۳/۰۱   -   ۲ سال قبل
سفر به شمال آفریقا، کشور مصر - قسمت سوم (شهرهای اسکندریه و قاهره و فیوم)
سفرنامه مصر به قلم هدی رستمی / تاریخ سفر : بهار 95

برای مشاهده قسمت اول سفرنامه مصر کلیک کنید. / برای مشاهده قسمت دوم سفرنامه مصر کلیک کنید.

قسمت سوم (پایانی)


بالاخره روشنایى شهر رو از دور دیدم. چراغ هاى زرد و سفید شهر دقیقا وسط آب قرار گرفتن و ماشین با سرعت ١٢٠٠ روى پلى حرکت میکنه که پر از چاله و دست اندازه و من هر چند لحظه یه بار موبایلم رو با یه دست باید از هوا جمع کنم که تو سر مرد چاق بغلى که خوابیده و بدنش تو حرکت شدید شبیه تیکه گوشت اویزون این و اون طرف میشه نخوره! از جلو شهرک صنعتى اسکندریه رد میشیم و وارد شهر میشیم. تا چند لحظه دیگه به ایستگاهى میرسیم که جهاد دخترمصرى  که هنوز ندیدمش و از روى سایت کوچ سرفینگ گفته که میاد که من و ببینه و تا یه هاستل راهنماییم کنه رو ببینم. امیدوارم تا میبینمش از این حال بد راه بالا نیارم!

من ، جهاد و ماهى هاى مختلف دریاى مدیترانه و البته جناب رستوران دار. بعد از پیاده شدن اومدیم شام بخوریم، ماهى تازه!

بعد از شام و قدم زدن تو کوچه پس کوچه هاى شهر به کافه معروفى وفتیم که زمان انقلاب مصر محل تجمع روشنفکرهاى شهر بوده به نام  البورصه که شبهاش پر میشده از جوونهاى شهر. نویسنده ها و شاعرها و اکتیوهاى سیاسى جمع میشدن و انقلاب سال ٢٠١١ اتفاق افتاده.  نشستن پشت همون میزها و چاى خوردن اونجا و حرف زدن با جهاد حال خوبى داشت.

وارد که شدیم دیدم بیشتر میزهاى داخلى پره و فقط دو سه میز نزدیکِ در ورودى جا داره و البته صندلى هاى بار. ما که می‌خواستیم فقط قهوه بخوریم همون میز اول رو انتخاب کردیم. مرد مصرى اومد و سفارش گرفت و من که داشتم با چشمام اونجا رو کشف می‌کردم دیدم که دو سه گارسن که همه خوش لباس بودن راه می‌رفتن، یه مرد مو بلوند احتمالا خارجى تنها روى صندلى بار نشسته بود و نوشیدنى می‌خورد. دو نفر هم اونطرف‌تر عربى حرف می‌زدند. میزهاى پشت سرم رو نمی‌دیدم اما اونجا هم شلوغ بود و در کل به نظر می‌رسید حدود ٢٠ نفر تو رستوران باشن.

بعداز آوردن سفارش، مرد بلوند پولش رو حساب کرد و من دیدم که بیرون زد. من و جهاد چند دقیقه اى می‌شد که داشتیم از تجربه سفرهامون صحبت می‌کردیم و موسیقى آروم فرانسوى در بک گراند پخش می‌شد که یک دفعه یه صداى ضربه اى رو محکم از سمت در شنیدیم. من که اولین نفر نزدیک در بودم ناخداگاه سرم چرخید و با چرخیدن سرم صداى بلندى تو هوا پیچید، شیشه هاى در فرو ریخت و بعد تنها چیزى که یادمه حرکت سریع (در حال حاضر صحنه آهسته) شیئی در هوا بود.

یکى من رو هل داد یا خودم پریدم به سمت زمین رو یادم نیست و با اصابت زانوى من با کف زمین، دوباره اون صداى مهیب بلند شد، بقیه شیشه‌ها ریخت و فقط صداى جیغ و حرف زدن هاى عربى می‌اومد. یکى من رو هل داد زیر میز گوشه اتاق و من دست جهاد رو کشیدم و هر دو دست روى گوش، شوکه بودیم و من به انگلیسی چیزهایی می‌گفتم که یادم نیست.. مردى که صورتش رو نمی‌دیدم و می‌فهمیدم در حال لرزش کنار میز نشسته، دستش رو روى دهان من گذاشت که ساکت باش و بعد دستاى من و گرفت که بهم امید بده! صداى پرتاب وسایل هنوز می‌اومد. چشمام رو که باز کردم فقط خون بود که می‌دیدم و یکى که افتاده بود آن وسط...

صدا لحظه اى قطع شد.. من گوشى موبایل که داخل کیف بود همراه پاسپورت رو روى زمین دیدم و در یک حرکت به سمت خودم کشیدم. راستش شک نداشتم حمله‌ی داعشه و من باید اولین آدمى باشم که می‌ره! ناخودآگاه موبایلم رو در آوردم و یکى داد زد و مردم سمت اون آدم افتاده دویدن. یک گارسن دست من و جهاد رو کشید و با زن دیگه اى هل داد توى دستشویی. توى راه این عکسو گرفتم که هنوز نمی‌دونم چطور! در رو بست و چراغ‌ها رو خاموش کرد. نه من هیچ کلمه عربى رو می‌فهمیدم و نه کسى دهانش به انگلیسی حرف زدن باز می‌شد. من و جهاد و زن همدیگه رو بغل کردیم و دقیق نفهمیدم کدوم می‌لرزیدیم.. به جهاد گفتن زنگ بزن به پلیس!

جهاد داشت به عربى و با لرز حرف می‌زد و من به خواهرم و دوستم مسیج دادم.. اون لحظه کلمه‌هایی رو نوشتم که الان می‌بینم معنى نداره... نمی‌دونم چه قدر گذشته بود و فقط ترسیده بودم! سکوت شد و یکى صدا کرد.. در دستشویی باز شد و ترسناک‌ترین کافه‌ی دنیا رو دیدم با خون روى قاب‌ها و لباس گارسن‌ها و زمین... من باز ناخودآگاه عکس می‌گرفتم. چشمم به پلیس افتاد که به عربى داد و بیداد می‌کرد. من هنوز هیچى نمی‌فهمیدم و هیشکى بهم توضیح نمی‌داد. وقتى به انگلیسی به پلیس گفتم چى شده، قیافش عوض شد و بیسیم رو در آورد و بیشتر به عربى داد و بیداد کرد و من حتا بیشتر ترسیدم...

پلیس بعدى که اومد آروم بود. همه جا شیشه بود و خون. و من پشت بار نشسته بودم. زانوم داشت از درد می‌لرزید و جهاد گریه می‌کرد. زن پلیس وارد شد. دستهاى مارو گرفت. صاحب رستوران با ما اومد و من درست نمی‌تونستم راه برم. از در که خارج می‌شدم باورم نمی‌شد که زنده‌ام... از کوچه و تاریکیش می‌ترسیدم. مردم جمع شده بودن و ما شبیه بازیگران فیلم وسترن دست تو دست پلیس به آرومى راه می‌رفتیم.. برگشتم گوشه‌ی کافه رو نگاه کردم. جایی که احتمال می‌دادم مرد افتاده روى زمین رو برده بودن. می‌خواستم ببینم که زنده است یا نه ولی نمی‌تونستم... تازه همه‌ی صحنه‌ها داشتند برام به شکل آهسته تکرار می‌شدن و من هیچ کنترلى روى نظم افکارم نداشتم.. یک کوچه تا هاستل فاصله داشتم ولی این، برام طولانى‌ترین راه بود. پلیس به انگلیسی توضیح داد که نترس الان همه چى تموم شده. این احتمالا یک انتقام بوده اما هنوز نمی‌دونیم چى شده و اونا فرار کردن.. ازم پرسید مطمئنم می‌خوام تنها امشب رو بمونم یا نه و من با سر گفتم آره. پله‌ها رو که بالا می‌رم نمی‌دونم پام بیشتر درد می‌کنه یا مغزم!

در اتاقم رو قفل می‌کنم، روى تخت می‌شینم و از ترس هم خنده م می‌گیره و هم گریه...

با خواهرم و دوستم که هر دو گوشه هاى مختلف دنیا از ترس و بی‌خبری نزدیک به سکته بودن حرف زدم و گفتم همه چى آرومه. چند بارى سعى کردم آهنگ گوش بدم. هدفون می‌ذاشتم. اما از نشنیدن صداى اطراف می‌ترسیدم. تا صبح نخوابیدم و با طلوع از اتاق فرار کردم و به دریای مدیترانه‌ی آروم پناه آوردم...

فکر کنم سفرمصر رو با این اتفاق به شکل یه مصرى تجربه کردم! تجربه عجیب و باور نکردنى براى خودم!

اولین صبح در شهر  اسکندریه و دریاى مدیترانه از اتاق من. دریا هم مثل شهر آرامش بعد طوفان داره..

وسایلم رو دوباره تو کوله میندازم و کوله رو پیش نگهبان سیاه پوست سودانى هاستل که مرد مهربونى با لبخند پهنه میذارم. دیشب رو تقریبا هیچى نخوابیدم و ساعت ده که از ساختمون قدیمى هاستل بیرون میزنم تازه ساعت موبایم زنگ بیدار شدن میزنه!
از در بیرون میزنم و به اون طرف خیابون میرم جایی که تا چشم کار میکنه ساحل صخره اى این قسمت از دریاى مدیترانه با سکویى جلوش دیده میشه. هر قسمت از دیوار دو سه نفر نشستن. دو دختر کنار هم که هر در به دریا زل زدن، زن و مرد جوون که انگار قرار عاشقانه صبحگاهى دارن و خانواده سه نفرى با پسر بچه کوچک که صبحونه رو نشسته روى سکو میخورن. موج ها به صخره ها میخورن و از پشت صداى شهر و بوق ماشین و دستفروش هاى سمج میاد و من نشستم اینجا آخرین داستان کتابم رو میخونم : جهنم بهشت! 

  • ساحل دریاى مدیترانه در اسکندریه

ناهار رو با جهاد خوردم و البته بالاخره غذاى معروف  مصرى یعنى کشری رو امتحان کردم که از برنج،مارکارونى،نخود و عدس و پیاز داغ درست میشه.

بعد از ناهار، اول اتوبوس و بعد ترام رو سوار شدیم که به کتابخونه معروف شهر  اسکندریه بریم. بلیطاتوبوس و ترام کمتر از ١٠ سنته.  قطار ها قسمت زنونه هم داره.

کتابخونه  اسکندریه مصر یکى از مهمترین کتابخونه هاى باستان بوده که دردوره های مختلف تخریب شده و حالا به شکل مدرن بازسازى شده که صف طولانى ای هم براى ورود داشت.

و کتابفروشى معروف  اسکندریه با کتابهایی به زبان عربى و انگلیسى. ترجمه اشعار #عمرخیام به #عربى که در مصر خیلی محبوبه رو میشه وسط کتابها دید.

یکى از بهترین اتفاقات  سفر مصر قطعا خریدن کتاب سه گانه ى  قاهره از  نجیب محفوظ ، تو کتابخونه  اسکندریه است.

بعداز خوندن چند صفحه از کتاب در آرامش استثنایى یه قهوه خونه در گوشه ایستگاه راه آهن،عزمم رو جزم کردم که به  بازار میوه ى قدیم اسکندریه برم.

  • غروب ساحل مدیترانه و شهر اسکندریه 

شب خسته تر از همیشه بعد از گشتن در شهر، تصمیم گرفتم به هاستل برم با اینکه از اونجا چک اوت کرده بودم. جهاد پیشنهاد داد به خونه دوستش برم و شب رو اونجا بمونم و توضیح داد خانواده خودش اجازه مهمون دارى بهش نمیدن. بالاخره دوستش زینب رو حوالى ساعت ٩ شب دیدیم. قهوه اى شبیه قهوه ترک با بوى شدید هل در کافه بزرگ و قدیمیه البرصیة خوردیم. کافه حدود ٣٠٠ صندلى داره و از سر کوچه شروع میشه و در انتهاى کوچه تمام. جالبه که تو کافه هاى مصر غذا اصلا سرو نمیشه. فقط نوشیدنى و قلیون. و البته که سیگار کشیدن مجازه. و جالبتر از اون اینه که تو به عنوان مشترى اجازه دارى غذات رو بخرى و با خودت ببرى کافه و اونجا نوشیدنى رو سفارش بدى و خیلیها اینکارو میکنن.

بعد از قهوه که قیمتش نیم یورو هم نمیشه عزم به رفتن کردیم. بعد از اینکه به خونه زینب که با مادر و پدر پیرش زندگى میکرد و اتاقش یه اتاق کوچولو روى پشت بوم خونه بود رسیدیم فهمیدم گوشیم خاموش شده و شارژر رو در کافه جا گذاشتیم و هیچ راهى براى روشن شدن موبایلم تا روز بعد نبود!

اتاق زینب ساده و به رنگ یاسى بود که حالا بعد سالها به خاکسترى نزدیک شده بود. یک تخت یک نفره چوبى زیر پنجره کوچک اتاق قرار داشت و یک مبل قدیمى کنار تختش بود که لباس ها و وسایل زیادى روش بود. یک عالمه هم کتاب مخصوصا شعر و داستان داشت که کنار و زیر تختش چیده شده بود و خبرى از آینه و وسایل آرایش نبود.

براى من یک تشک با گلهاى ریز از پایین اورد که قدیمى و تمیز به نظر میرسید. بالشت و پتو هم در اتاقش داشت و من بعد از کلى اصرار که بالا بخوابم، کنار تخت و کتابها دراز کشیدم و انقدر حرکت پنکه سقفى با صداى زیادش رو نگاه کردم تا خوابم برد!

ماهیگیرى از  مدیترانه در شهر  اسکندریه به شدت دیده میشه. دوستاى ساکن اینجا میگن جوونا بیشتر ماهى ها رو به گربه ها و سگ هاى خیابونى میدن.

عصر رو دوباره در بازار میوه گذروندم. میوه هاى شهر اسکندریه معروفن و واقعا طعم متفاوتى دارن. خوشمزه ترین طالبى زندگیم رو اینجا خوردم! بعد دوباره کافه اى که شب اول داستانها داشتم سر زدم. داستان شب اول رو وقتى دوباره به خونه برگشتم مینویسم! ساعت ٧:٢٥ به  ایستگاه  قطار رسیدم. ترافیک وحشتناکى بود و پنج دقیقه مونده به حرکت، به قطار قدیمى و قهوه اى رنگی (که منتظر سوار شدن مسافرها براى حرکت بود) رسیدم و بالاخره بعد از داد و بیدادهاى زیاد مردم در صف سوار شدم. بلیط من در قسمت کلاس دو قطاره که قیمتش ٣ یورو بیشتر نیست. قطار نسبتن تمیزه و همه با بلیط و جاى از قبل مشخص باید سوار بشن، قانونى که در دو سه سال گذشته عوض شده و دیگه راهروها پر از مسافرهاى بی جا نیست. صندلى من کنار یک پسر مصرى است که دو دوستش در ردیف کنارى ما نشستن. اینها رو که می نویسم به صفحه مانیتور موبایل من خیره شده و احتمالا در شوکه، که چرا می تونه بخونه اما نمی فهمه! جالب می شه اگه بعد تموم شدن این جمله بگه خیلی هم میفهمم!!

کمى بعد از ساعت ده شب بالاخره قطار به ایستگاه راه آهن قاهره رسید. تمام طول راه حامد پسر مصرى که کنارم نشسته بود با من صحبت کرد و وسط راه دوستانش هم اضافه شدن. البته واقعا اذیت کننده نبودن و فقط خیلى دلشون میخواست از ایران بدونن. چند سال پیش به هند سفر کرده بودن و این تنها سفر زندگیشون به خارج از مصر بوده و حالا میخواستن سفرى جدید باهم داشته باشن و دنبال مقصد میگشتن. جالبه که با توجه به اینکه مصر به ایرانى ها به سختى ویزا میده، ویزاى ایران براى مصریها ویزای فرودگاهى و آسونیه.

بعد از اینکه از قطار پیاده شدم از طریق اپلیکشن اوبر دوباره تاکسى گرفتم و به همون هاستل اولى که در قاهره بودم یعنى هاستل دهاب برگشتم و وسایلم رو گذاشتم و دوباره بیرون زدم. امشب شب تعطیلیه و قاهره از شلوغى در حال ترکیدنه! همه بیرونن و دارن تو خیابون بستنى و آبمیوه میخورن. من هم بعد از خوردن یه آب طالبى از یه پسر و دختر پرسیدم معمولا آخر هفته ها جوونا چه میکنن و اونا با دست به جایی اشاره کردن و من هم الان اونجام!

دیدن یک فیلم مصرى در سینما مترو قاهره. سینما شلوغه و این فیلم گویا خیلی سروصدا کرده! بعد تموم شدن فیلم نقد فیلم مهمم رو مینویسم:))

همونطور که مشاهده میکنید بین دو نیمه فیلمه! ١ساعت از شروع فیلم ٢ساعته در سینماى پر از بچه و نوزاد گذشته، و 'Break' تنها کلمه انگلیسی کل فیلمه!

از گیشه بلیط فروشى یه بلیط فیلم  هیبتا رو تقاضا میکنم. مرد جوونِ بلیط فروش از لهجه م میفهمه اینجایی نیستم و سر شوخى رو باز میکنه و بعد از نشون دادن کاغذ بزرگى که شماره ها و جاى صندلى ها روش به شکل سیاه و سفید پرینت شده و روى خیلى شماره ها خط خورده، ازم میپرسه کدوم صندلى رو میخوام. ردیف ششم ،صندلى هجده رو انتخاب میکنم و مرد میگه سى و پنج پوندمصرى. پنجاه پوند میدم و میبینم که روى بلیط نوشته سى پوند. ازش میپرسم چرا که میگه خودت صندلى انتخاب کردى. بحث میکنم که پس خودت انتخاب کن و دو سر نفر جمع میشن و بحث میکنن و یارو با عصبانیت پنج پوند رو پس میده. مردى که کنارم بود باهام میاد و من ازش تشکر میکنم که بره و البته که نمیره! تا اینکه می ایستم و میگم بره و اذیت نکنه که کمى فحش عربى میده و وارد سالن میشه!

من هم وارد سالن میشم که شاید حدود صد و پنجاه صندلى داره و من وسط ترین صندلى رو دارم که راهنما با چراغ قوه راهنماییم میکنه و البته بعدش ازم یه پوندى میخواد و من پول زور نمیدم! سمت راستم، مردى با دو دوستش نشسته و سمت چپم یه مرد که با خانواده یعنى زن و سه بچه ش به سینما اومده. تقریبا همه صندلى ها پره و بعداز چند دقیقه تبلیغِ یه فیلم کمدى که به فیلم هاى بالیوودى نزدیکه، چراغ ها خاموش میشه و فیلم شروع میشه.

داستان از چهار رابطه شروع میشه و با هم جلو میره و مردى که نریشن فیلم رو میگه بعد از چند دقیقه دیده میشه که انگار در سمینارى داره درباره ى روابط ادم ها صحبت میکنه. سمت راستى به دقت فیلم رو دنبال میکنه و مرد سمت چپ انگار به اصرار خانواده به سینما اومده، به دقت خوابیده و خر و پف میکنه.

فیلم که مصریه و در قاهره فیلم بردارى شده بر اساس کتاب رمانیه به همین اسم یعنى هیبتا به معنى عدد هفت به زبان یونانی. فیلم پر از دخترها و پسرهاى زیبا و خونه هاى شیک و طبقه متوسط رو به بالاى جامعه است و خبرى از شلوغى هاى قاهره، کثیفى و قدیمى بودن خیابونا و گرماى هوا نیست و خیلی ها کلمات انگلیسی رو در عربی روزانه شون استفاده میکنن. بیشتر بازیگران زن فیلم بی حجابن و اگه بازیگرى حجاب داره وقتى وارد جایی مثل خونه خودش میشه حجاب رو برمیداره و کاملا راحته.

پرده بزرگ سینما که اتفاقا همه بهش خیره نشدن، یک شکستگى بزرگ در قسمت بالاش داره که این شکستگى همه جا با تصاویر همراهه و گاهى تصاویر سورئال همراه با صداى گریه نوزاد از تو سالن، صداى زنگ موبایل، صداى دعواى مادر با بچه خردسال و حتى صداى فین کردن مرد مسن میسازه!

یک ساعت از فیلم که میگذره استراحت میدن و خیلی ها از همین سالن سیگارشون رو روشن میکنن و بیرون میرن. مرد سمت چپى هنوز خوابه و زنش با دیدن من که به شوهرش نگاه میکنم میخنده و بهم میوه ى شسته شده از کیسه تعارف میکنه.بعد از اصرار زیادش نارنگى بر میدارم و مرد سمت راستى بهم میگه: ولکام تو ایجبت!

لبخند میزنم و او به انگلیسی ازم میپرسه از کجا اومدم و بعد اینکه میگم ایران ، میگه اووو، جدایی نادر از سیمین و انگشت شصت رو نشون میده و بعد در کسرى از ثانیه چراغ ها دوباره خاموش میشه، نوزاد دیگه اى گریه میکنه و فیلم شروع میشه. نیمه دوم فیلم،  بیشتر گره هاى داستانى که به زور فهمیدم باز میشه و فیلم پایان خوش و خرم مورد نیاز زن هاى خونه دار که آخر هفته شون رو به این تفریح سپردن نداره و با دست زدن جوونهاى هنرى تموم میشه. زن سمت چپى شوهرش رو بیدار میکنه و مرد سمت راستى بهم میگه اگه در مصر وسط سالن کسى با موتور رد شد هم تعجب نکن و من با بالا رفتن از هر پله ،سینماى قدیمى اى رو میبینم که کف اش پر از پوست تخمه، میوه و ظرف هاى خالی پاپ کورن و نوشابه است!

امروز روز  موزه گردیه و من به موزه معروف مصر در قاهره اومدم که مومیایی ها و سبد موسى و بقیه فرعونى ها رو ببینم.

بلیط موزه براى خارجى ها ٧.٥ یوروست. و البته ١٠ یورو دیگه براى دیدن مومیایى ها. و البته ٥ یورو براى اجازه هرگونه عکاسی. من دوتاى اول رو پرداخت کردم و حالا فقط اجازه دارم ببینم و با چشمام حفظ کنم.

در بدو ورود به قسمت دوره باستان مصر میشم. لوحه هاى عظیم و نوشته ها و اشکال با دست تراشیده شده از حدود دوهزار سال پیش از میلاد مسیح پادشاهى کهن مصره . بعد به قسمت پادشاهى دوره میانى مصر وارد شدم ، مجسمه ها و نوع تراشیدنشون متفاوت شد. مجسمه هایى با بدن حیوون و سر آدم، تخت ملکه ها، مجسمه هاى چوبى و یه اتاق شیشه اى که هیچ نوشته اى نداشت، توش یه تابوت بزرگ با نقش و نوشته هاى رنگى بود. بیشتر موزه اطلاعات زیادى نداره و بیشتر علاقه دارن ١٠ یورو پول لیدر و راهنما بدى.

  • موزه مصر، قسمت پادشاهى مصر باستان

قسمت مورد علاقه من تا حالا مطمئنن دوره امارنه است که پر از مجسمه هاى غول پیکر، مجسمه ملکه ها و مخصوصا زیور آلات و وسایلشونه. در این دوره فلز و شیشه هم به متریال اضافه شده. مجسمه هایى هم در سایز واقعى ادم ها هست. ملکه تى Tiye با قد ١٦٥ خیلی همقد منه و یه پابند وسط زیور آلاتش هست که خیلی وسوسه شدم بدزدمش!!

  • عکس هاى یواشکى از موزه مصر

بعد از مصر باستان، وارد قسمت یونان و رم باستان میشم. درباره اسکندر و داریوش سوم و ایران باستان میخونم و بعد نحوه ساخته شدن اسکندریه توسط اسکندر. مجسمه هاى این قسمت شبیه بقیه مجسمه هاى یونانى و اساطیریه. یه مجسمه کوچیک از ونوس هم هست که در اسکندریه پیدا شده. بیشتر موزه و مجسمه ها هیچ اطلاعاتى ندارن و بیشتر باید حدس بزنى یا به راهنماهاى گروه هاى بزرگ چینى گوش بدى!
بعد وارد قسمت الفبا و نحوه درست شدنشون شدم. نقوش آرامى، تاریخ حرف الف و نقش و نگارهاى مصور رو میشد در این قسمت دید.

بالا رفتن از این پله ها، حسى از بودن در قصرهاى فراعنه به آدم میداد.

نون و بیسکوییت هایى از ١٢٠٠ سال پیش از میلاد مسیح! بدون مواد نگهدارنده و ١٠٠٪طبیعى! کنارشون هم انار و تخم کبوتر و ادویه ها رو میشه دید.

مومیاى یک میمون. دست ها و ناخن هاش رو میشد به دقت دید...

قسمت مومیایی هاى فراعنه از بقیه موزه جداست و باید بلیت جدا خرید. بلیت رو می خرم و وارد که می شم آدم هایی رو می بینم که هزاران سال پیش زنده بودن و حالا صاف و مرتب با موهاى شانه شده و گاه حتا رنگ شده و ناخن هاى صاف در تابوتى دراز کشیدن و به انسان هاى قرن ٢١ نگاه میکنند. بالاى سر مومیایی می ایستم و یک لحظه فکر می کنم اگه همین الان مومیایی ملکه چشم باز کنه چى باید بهش بگم! من تعجب می کنم از دیدن او که با لباسهاى چندین هزار ساله اونجا دراز کشیده یا او بیشتر از دیدن من با لباس سر تا سر سیاه و آیفون به دست بالاى سرش!

قسمت مومیایی ها خیلی بزرگه و همه جا دوربین و آدمهایی ایستادن که به هیچ وجه نمی ذارن عکسی گرفته بشه. دیدن مومیای سگ، اسب و مار و یه کروکودیل ٢ مترى هم همون قدر جذاب بود که مومیای ادمها. حالا هم  نشستم روى یه سکو کنار یه لوح اسکندرى و فکر میکنم اگه بیست هزار سال بعد آدمها به موزه ها برن از ما براشون چه چیز جالبى به جا مونده؟

بعد از دیدن مومیایی ها به قسمت کشف شده توت‌عنخ‌آمون یا همون فرعون توت ، یازدهمین فرعون مصر میرم. تمام وسایل و مومیایی و تاج و تختش در سال ١٩٢٢ و تقریبا دست نخورده کشف شده و ماسک مومیاییش که از ١١ کیلو طلا درست شده کنار تختش، صندلی کوچکش (خیلی ریزه اندام بوده این فرعون) و طلا و جواهراتش در یه قسمت شیشه اى که میتونى وارد شى اما نمیشه عکسى گرفت. این قسمت شلوغ ترین قسمت موزه است و تقریبا از همه ملیت ها میشه اینجا ادم دید.

موزه گردى امروز از ١٢ ظهر تا ٥ عصر طول کشید و توى موزه حتا آب نمی فروختن و طراحى قسمت هاش جورى بود که دقیقن هم نمیدونستى کجایی! بعد از اینکه زدم بیرون انقدر گیج و گرسنه و تشنه بودم که با وجود اینکه، قرار بود به قربستون قدیمى شهر قبل تاریکى سر بزنم ، یه تاکسى گرفتم رسیدم جلو هاستل، یه بیسکوییت و یه آب معدنى و یه نوشابه خریدم و رفتم بالا. تو هاستل همسایه هام جمع شده بودن و یکى ناکوکترین گیتار جهان و میزد و من با صداى آروم خوندن دختر برزیلى تا ساعت نه شب خوابیدم!

 قاهره امشب کمى خلوت تره. تعطیلات آغاز بهار  مصر از امروز شروع میشه و مردم به سفر رفتن.  نیل هم امشب آرومه و من دارم کنار رود قدم میزنم.

امروز با یه دوست مصرى به اسم گَمال (که همون جمال خودمونه و مصرى ها بیشتر ج ها رو گ می خونن) قرار داشتم که باهم به شهر فیوم در دو ساعتى قاهره بریم. و البته اگه بشه باهم هیچ هایک کنیم. ساعت ده صبح به میدون نزدیک هاستلم میاد و اونجا می بینمش. اول یه مینی بوس رو سوار میشیم و یه جایی پیاده می شیم. براى صبحونه ٦ ساندویچ کوچیک که هر کدوم حدود ٨٠٠ تومن قیمتشه می خریم. دو تا فلافل، دو تا سوسیس تخم مرغ و دوتا لوبیاى سس شده! این ساندویچها معمولا صبحونه مصرى هاست. بعد یه گوشه میشینیم و صبحونه می خوریم و دوباره راه میوفتیم و بالاخره یه جا می ایستیم و انگشت ها رو به نشانه ی هایک بالا می گیریم و بعدِ صدتا ماشین، یه اپل که یه جوون میرونه می ایسته و من به انگلیسی براش توضیح میدم و گمال به عربى. اعتماد میکنه و سوارمون میکنه!

نیم ساعت بعد از خارج شدن از قاهره از کویر به درخت هاى نخل و طبیعت سبز وارد میشیم و یه دریاچه رو میبینیم که پسربچه ها در این گرما شنا میکنن ، از دور نگاهشون میکنم و دلم میخواد تن به آب بزنم!

دریا و کویر قارون ! اینجا به قصر قارون معروفه و این دریاچه معروف ترین دریاچه در مرکز مصره. گمال و مرد مصرى بومى از گرماى هوا مینالیدند!

درجه هوا بالاتر از ٤٠ درجه است و همه مردمى که امروز که تعطیلات بهارى مصر هست به دریاچه پناه اوردن. من هم یه قسمت خلوت پیدا میکنم و به آب میزنم...

آبشار ریان در فیوم که آبشار تا ظهر شلوغ بود و پر از پسرهاى جوونى بود که به داخل آب میپریدند و با غروب خلوت و خلوتر شد.

بعد از دیدن دریاچه و آبشار و مردم، دوباره یه خانواده رو پیدا کردیم که به سمتى می رفت که ما می خواستیم بریم یعنى قصر قارون. نیم ساعتى تو راه بودیم و من تمرین لهجه مصرى کردم تا به یه روستا رسیدیم. غروب روستا شلوغ بود و توى راه پر بود از مردم و مرغ و سگ و الاغ. بعد از رد کردن سه روستاى کوچک به جاده ای رسیدیم که نوشته بود قصرالقارون . پیاده شدیم و فهمیدیم تعطیله اما مرد مسن نگهبان گفت براى خارجى ها سه دلاره و اگه میخوایم میتونه بازش کنه! پول رو دادیم و وارد شدیم. قلعه کوچکى بود که گفته میشه قلعه قارون بوده. قلعه دو ورودى داشت که یکى به سمت مشرق بالا می رفت و یکى به سمت مغرب براى استفاده از روشنایی نور. سر درش پر از کنده کارى هایی بود که کسى بهشون اهمیتى نداده بود و مرد میگفت براى ١٢٠٠ سال پیش از میلاده. قسمتى هم داشت که براى عبادت بود. سمت راست براى عبادت ادمهاى خوب و سمت چپ براى عبادت بدها!

  • ورودى قصر قارون در روستاى فیوم

قصر قارون در مصر. تا به حال تو زندگیم اینهمه خفاش یه جا ندیده بودم!

امروز با رفتن به یه مهمونسراى واقعى که از صد‌ها ساله بین راه  قاهره مهمونسرا بوده و شام خوردن در اونجا تموم شد. مهمونسراى دار المسافر که توى روستاى بین راه قرار داره براى مصرى‌ها خیلی آشناست. بعد از دیدن قصر قارون توى روستا کمى راه رفتیم. هوا تقریبا تاریک شده بود و نگران بودیم وسیله اى گیر نیاریم.

من که تنها زن بی‌حجاب روستا حساب می‌شدم توجه خیلی‌ها رو جلب می‌کردم چون فکر می‌کردند مصرى باشم و وقتى جلو می‌اومدن و می‌فهمیدن یه توریستم باهام عکس یادگارى می‌گرفتند! بعد چند عکس و کمى سوال و جواب یه اقایی گفت که ما رو با وانتش می‌تونه به مسافرخونه ببره و بعد ما از اونجا با مسافراى قاهره برگردیم و ماهم قبول کردیم. بیست دقیقه بعد دار المسافر با معمارى قدیمى و بناى سفید رو دیدیم که دور تا دورش اسب بود و درخت نخل. به قسمت رستوران سنتى رفتیم و من کُفته و برنج سفارش دادم. رستوران نسبت به بقیه جا‌ها گرون‌تر بود و یه غذا حدود ۵ یورو قیمتش بود.
بعد از شام سوار مینی بوس مسافرهاى بین راه به قاهره شدیم و دو ساعت بعد میدون تحریر پیاده شدیم.

شام من در مهمونسراى دار المسافر در راه قاهره. یک طرف رستوران صندلى بود و یک طرف پشتى و میز . زوج جوون روبرویى هم مصرى بودند و مسافر.

امروز  قاهره خالى ترین روز شهره. مردم همه در خونه هاشون دور هم جمع شدن که  شم النسیم یا عید بهار رو با خوردن یه ماهى که نمک سود شده بدبو جشن بگیرن

بیشتر اتوبوس ها امروز کار نمیکنن و متروى قاهره خیلی محدوده. براى همین مجبور شدم بعد از خرید یه نون شیرین به اسم  فطیر از شیرینى فروشى و خوردنش با یه قهوه در قهوه خونه قدیمى، تاکسى بگیرم. مقصد مسجد الرفاعى و مسجد عایشه بود. مسجد الرفاعى روودى ٤ یورویی داشت یراى خارجى ها و برعکس اتتظار من خیلی شلوغ بود. این مسجد محل دفن  اسماعیل پاشا ، محمدرضا پهلوى شاه سابق ایران و  فاروق یکم پادشاه ماقبل آخر مصر هست و به غیر از این بنا و معمارى دوران مملوک مصر رو داره. بنا و حیاط هاى اطرافش خیلی بزرگ بود و عکس گرفتن از بیرون مجاز بود ، اما عکاسى از معمارى داخلى و قبرها ممنوع!

  • مسجد رفاعى در قاهره

  • مسجد رفاعى و سلطان حسن و شهر  قاهره از نماى بالا

بعد از دیدن مسجدهاى این قسمت شهر به قبرستون معروف قاهره که قبرهاش متقاوته و به شکل عجیبی مردم در این قبرستون زندگى می‌کنن رفتم. قبرستون بزرگ و پیچ در پیچ بود و البته کمى ترسناک! بچه هاى ساکن اونجا بهم می‌چسبیدند و ادم‌ها پول می‌خواستن و البته هیچ جورى اجازه نمی‌دادن ازشون عکسى گرفته بشه که البته قابل درکه.

  • داخل قبرستون قاهره

قبرستون شهر قاهره از بالا. اینها قبرهاى معمولا آدمهاى مرفه قدیم شهر بودن که حالا مردم فقیر تسخیرشون کردن.

یه اقای مصرى رو اونجا دیدم که اومده بود عکاسى. وقتى فهمید از ایرانم این قبر رو نشونم داد و گفت این معروفه به قبر یک ایرانى!

آبمیوه بعد یک روز گرم ! یک لیوان حدود پنجاه سنت، دوهزار تومن

بعد از مسجد گردى امروز، خسته به مرکز شهر برگشتم و «منّا» رو دیدم. باهم در مرکز شهر گشتیم و به من یه هدیه قشنگ داد. یک گردنبند با اسم من روش، حک شده با حروف مصرى باستان. باهم تو خیابون‌ها قدم زدیم و از عصر و شب تقریبا خلوت مصر لذت بردیم. بعد رفتیم در «گاد»، یک رستوران مصرى که چندین شعبه داره (شعبه هاى دو برادر، احمد گاد به رنگ قرمز و محمد گاد به رنگ آبى!!) غذا خوردیم. من دلمه ى برگ انگور خوردم و او کبوتر سرخ شده!! غذا حدود دو و نیم یورو شد.

گردنبد با اسم من حک شده به زبان باستان مصر! هر چند که من جز پابندهاى پارچه ایم از هیچ زیورآلاتى استفاده نمیکنم اما برام یادگارى ارزشمندیه:)

  • زولبیا و بامیه فروشى مصری

بذارین داستان خوردن اولین «اُم على»، یه شیرینى معروف مصرى رو تعریف کنم! ماه‌ها پیش قبل از اینکه به مصر بیام، یکى به من گفته بود اگه یه روز رفتى مصر حتما برو «ام على» رو امتحان کن! همون موقع به اسمش خندیده بودم که اخه اُم على (مامانِ على!)؟! حدس زده بودم که احتمالا ابداع کنندش مامان على بوده باشه!!

وقتى توى یه رستوران قهوه خونه یادش افتادم فقط على‌اش یادم بود و وقتى صاحاب رستوران اومد سفارش بگیره هول شدم و گفتم.. «از اون شیرینى‌ها می‌خوام... ممم.. اَبوعلى (باباى على!!)»

مرد با صداى بلند قهقهه زد، دور و برى‌ها خندیدن و به فاصله هر چند ثانیه یک گروه در رستوران قاه قاه صداى خندشون بلند می‌شد!
شیرینى رو هم که آورد با خنده گفت بهاى این همه خندیدن این به حساب رستوران!

شام امشب هم در کافه شهرزاد  قاهره . بالاخره در  مصر سالاد خوردم! سالاد و یک لیوان اب پرتقال طبیعى شد سه یورو

ساعت رو براى طلوع افتاب کوک کرده بودم و بعد چند دقیقه شنیدن صداى زنگ موبایل صداى بلند اذان مسجد (که بعد از این همه مدت این اولین صبحه که متوجه می‌شم) بلند شد. از اتاق هاستل می‌زنم بیرون. به زور چشمام رو باز می‌کنم و خودم رو مجبور می‌کنم بشینم. طبق معمول پشه‌ها کمى دیشب پرخورى کردند و من براى کم شدن خارش بدنم به حموم فرار می‌کنم. بیشتر ساکنین هاستل که تا دیروقت صداشون از تو حیاط مى اومد همه خواب بودن و فشار آب در طبقه هفتم و پشتبوم این ساختمون قدیمى زیاد بود. دوش گرفتم، لباس هاى شسته‌ی دیشبم رو از روى بند قدیمى با گیره هاى چوبى برداشتم و آماده شدم. کوله‌ام رو بعد بیدار کردن محمد، پسر مراکشى فرانسوى که اومده بود سه ماه تو هاستل کار کنه و اون موقع شیفتش بود به امانت هاستل سپردم. از «اوبر» تاکسى گرفتم و در خلوت صبح تعطیلات قاهره، بعد از نیم ساعت، در منطقه اى در جنوب قاهره بودم که طبیعتش معروف است. کنار رود نیل که به قسمتى از مناطق زراعى منطقه می‌رفت نشستم و از راننده خواستم دو ساعت بعد همینجا سوارم کنه. ولخرجى هاى آخر سفر به شنا کردن در رود نیل با آب تقریبا سرد بهارى مصر می‌ارزید!

شب قبل یه کیک و شکلات خریده بودم و بعد از شناى صبحگاهى که لذتش حتا قابل وصف نیست توى آفتاب داغ نشستم تا لباسام خشک بشه و صبحونه خوردم و کتاب خوندم تا وقتى احمد راننده تاکسى هیونداى قرمز (با شما ص ر ٢٩٧ مصر) برگشت و من رو به داخل شهر برد. هزینه تاکسى ١٠ یورو شد.

بعد از اینکه خیالم از آخرین کارى که می‌خواستم در مصر بکنم راحت شد، در مرکز شهر، «مصطفى» (دوستى که در شهر غردقه دیده بودم) رو همراه نامزدش فاطمه ملاقات کردم. فاطمه خوش برخورد، آروم و کم صحبت بود و تقریبا نمی‌شد صداش رو شنید! مصطفى هم تقریبا همونقدر آروم بود ولى چون قبل‌تر دیده بودمش راحت‌تر بود و صحبت می‌کرد. فاطمه مسیحى به دنیا اومده بوده و بعد تصمیم می‌گیره مسلمون شه و اسمش رو به فاطمه تقییر می‌ده. صورت سفید و آرومش رو یه شال آبى کمرنگ بیشتر آروم نشون می‌ده و پیرهن بلند سفیدش چند لایه است و در باد حرکت می‌کنه. به تی شرت و شلوار سرتا پا سیاه من می‌خنده و می‌گه که باید یه دست لباس روشن‌تر می‌آوردى. تایید می‌کنم هر چند عادت به تیره پوشیدن دارم. تصمیم داریم بریم و یه منطقه مهم دینى در #قاهره رو ببینیم. جایى که اولین مسجد قاهره اونجا بنا شده، کلیساى معروف سنت جورج اونجاست و یک معبد یهودى بسیار قدیمى هم در همون منطقه است.

  • لیساى سنت جورج قاهره

  • داخل کلیساى سنت جورج

بعد از نشستن روى صندلى هاى کلیسا با فاطمه هم صحبت شدم. سعى کردیم از همه چیز صحبت کنیم غیر از اعتقادات شخصى. می‌گفت عکاسى می‌کنه. چند سال پیش یه دوربین خریده و هدفش اینه از زن هاى محجبه عکاسى کنه و بهش به عنوان کار نگاه می‌کنه. می‌خواد که زنهاى محجبه شهر بهش اعتماد کنن و اون بهترین عکس‌ها رو از شون بگیره.

بعد از کلیسا قدم زنان به سمت کنیسه ى یهودى «بن عزرا» رفتیم. عکاسى در معبد ممنوع بود و فقط تونستم معمارى عجیب و شبیه به معمارى اسلامى کنیسه رو ببینم.

و بعد از دیدن کنیسه‌ی یهودى‌ها به اولین مسجد قاهره رفتیم و دقیق موقع برگزارى اذان ظهر اونجا رسیدیم. فاطمه و مصطفى هر دو وضو گرفتن و هر کدوم در قسمت مخصوص خودشون نماز خوندن و من مسجد رو با صداى مکبر نگاه کردم.

مسجد عمرو بن العاص که اولین مسجد قاهره بعد از اومدن اسلام به مصره

تنها مسجدى که به بازدید کننده هاى غیر محجبه مانتوى سبز میداد مسجد بن العاص بود. عکس را هم فاطمه از من گرفته!

مترو قاهره که هم قطار زیر زمین میره و هم در بعضى ایستگاه ها بیرون میاد.

قیمت بلیط هر بار وارد مترو شدن ١ پوند مصرى یا حدود ٤٠٠ تومنه. معمولا مترو به شدت شلوغه و قسمت زنونه جدا داره. ایستگاه انور سادات ایستگاه مرکزى شهر و محل تعویض سه خط مترو در مصره.

بعد از خداحافظى از مصطفى سوار بر مترو به یکى از دروازه هاى قدیم شهر  قاهره یعنى باب الوزیر رفتم. کنار دروازه هم مسجد معروف جامع الانور قرار داشت. داخل رفتم. در اکثر مساجد مصر نشستن و غذا خوردن و حتا درس خوندن عادیه و فقط موقع اقامه نماز کسانى که نماز نمی‌خونن رو به بیرون هدایت می‌کنن.

کمى تو حیاط بزرگ مسجد کنار یه ستون نشستم و خرما خوردم و به مردم نگاه کردم. قرار بود محمود، نور و ولید رو براى خداحافظى ببینم. بعد از نیم ساعت اونا هم می‌رسن و باهم کمى می‌شینیم و صحبت می‌کنیم. هوا کمى مه آلوده و عصر خنکى در قاهره محسوب می‌شه.

موقع اذان عصر، همگى بیرون می‌ریم و تو کوچه پس کوچه‌ها قدم می‌زنیم که نور یکدفه دستم رو می‌کشه و می‌گه که می‌خواد من رو دعوت به کشیدن یه شکل با حنا روى دستم بکنه. قبول می‌کنم به شرطى که اون طرح رو انتخاب کنه و من حساب کنم و بعد چونه زدن‌ها ۲ یورو می‌دم و زن شروع می‌کنه به کشیدن یه چشم اسب که نمادى از مصر باستانه.

چشم روى دستم بعد از تموم شدن کج و کوله و رمز آلود و اساطیریه، درست شبیه مصر براى من!

  • مسجد جامع الانور در قاهره

تتوى حنا "چشم اسب مصرى " روى دستم به عنوان سوغات چند روزه از مصر

غروب رو در بهترین نقطه  قاهره در زمان غروب بودم یعنى محله قدیمى  خان الخلیل . تو خیابوناش راه رفتم و به صداى مردم و اذان گوش دادم و سعى کردم از آخرین ساعت هاى این شهر و کشور لذت ببرم . 

شب آخر سفرمصر در کنار رود نیل

آخرین نفرى که قراره در شهر ببینم جماله، کسى که اولین شب قاهره هم باهم به بام قاهره رفته بودیم و قول داده بودم اگه کتاب «خوبى خدا» رو تموم کنم بدم بهش. به هاستل بر می‌گردم و کوله‌ام رو از امانت می‌گیرم. یه دورى تو اتاق مصرى‌ام و این پشت بوم قشنگ می‌زنم و حتى با گربه هاش خداحافظى می‌کنم و به میدان تحریر می‌رم.

جمال با دوستش اومده و بعد از پیدا کردنشون تو می‌دون تحریر _که کار سختى هم بود_ با هم کنار نیل می‌ریم. نیل آخرین جاییه که دوست دارم قبل از پرواز ببینم. سه نفرى با هم کنار رود قدم می‌زنیم. هنوز براى برگشتن زوده و قرار بر اینه که باهم شام بخوریم. اون‌ها اصرار می‌کنن به یه رستوران که تو کشتى روى رود نیله بریم و من با توجه به بودجه و باقیمونده قبول نمی‌کنم و می‌گم که دلم می‌خواد شام آخر در رستوران معروف «کشرى» برگزار بشه!

بالاخره من برنده می‌شم و یکى از خوشمزه‌ترین کشرى‌ها رو براى شام می‌خوریم، نفرى ٢ یورو!

بعد از شام دوباره روى پل قصر النیل کنار رود نیل راه می‌ریم. من کمى تنها کنار آب می‌شینم تا اون‌ها سیگار می‌کشن و بعد جمال بهم یه کادو می‌ده! بازش می‌کنم و می‌بینم که یک کلاه قدیمى سرخ مصریه! ذوق می‌کنم از دیدن کلاه، و از دیدن این آدم‌ها و خوشحالم از اینکه این همه یاد آدم خوب و خاطره خوب با خودم از مصر می‌برم.

بالاخره با شهر خداحافظى می‌کنم و اونا من رو با ماشینشون به فرودگاه می‌برن. این سفر قرار بود چند روز بیشتر طول بکشه که نشد. اتفاقات شب اول اسکندریه هم که قول داده بودم هنوز پابرجاست. دیشب بلیط لحظه آخرى با ترانزیت هفت ساعته در امارات خریدم به قیمت ١٧٠ یورو و حالا می‌رم که مصر رو از بالا ببینم. به زودى پرواز...

آخرین تصویر من از سفرمصر ، تصویر  محو و غم انگیز از شب شهر همیشه بیدار قاهره . از همین حالا دلم براى خیابونها، مردم و بناهاى این کشور تنگ میشه. خداحافظ سرزمین عجایب و به امید دیدار...


  • «بعد از سفر» ؛ مصر از نگاه من

- با زنان مصرى شروع کنم. زنان مصر جایى بین سنت و اعتقادشون و مدرنیته در راه رشد جامعه گیر کردن. خیلى از ساده‌ترین اتفاق‌ها و کلمه‌ها هنوز تابوئه اما به جدید‌ترین ترندهاى آنلاین و فشن آپدیت می‌شن. بیشتر خانم‌ها حجاب دارن و حتى یک تار موهاشون پیدا نیست، پیرهن مردونه یا کت آستین بلند می‌پوشن، آرایش می‌کنن و نسل جوون براى سلام کردن به جنس مخالف به هم دست می‌دن. مشروب نمی‌خورن و بیشترى هچ نماز نمی‌خونن اما روزه می‌گیرن. البته که تعداد زیادى هم حجاب ندارن مخصوصا در منطقه هاى مرفه‌تر. خیلی‌ها اصلا آرایشى ندارن اما در کل آرایش غلیظ اینجا اصلا دیده نمی‌شه.

- در کل زندگى مردم مصر پایین‌تر از حد متوسطه، غذا بنزین، اجاره خونه و تاکسى ارزونه اما در عین حال حقوق‌ها هم پایینه. البته وقتى به مناطقى مثل «زمالک» سر می‌زنی بیشتر ماشین‌ها جدید‌ترین مدل هاى روز هستن، نوع پوشش زن‌ها و مرد‌ها نشون از رفاه زندگیشونه و البته معمولا در خیابون قدم نمی‌زنن و از وسایل نقلیه عمومى استفاده نمی‌کنن. این قشر رو بیشتر می‌شه در شبهاى قاهره در رستوران و بارهاى شیک‌تر شهر دید. به هر حال با جمعیت نود میلیونى، همه جور سطح رفاه در این کشور پیدا می‌شه.

- مثل خیلى از کشورهاى عربى دیگه، طبع غذایی مصرى‌ها به طبع ما نزدیکه. این طبع رو بیشتر در غذاهاى خونگى و مامان پز می‌شه دید تا تو رستوران‌ها. اما با این وجود سرخ کردن هر چیزی در مطبخ عادیه. از نون سرخ کرده تا گوشت و مرغ و حتى برنج و بلغور سرخ شده بعد از آبپز شدن. به هر حال غذا‌ها در سفر مصر به مراتب نزدیک‌تر به طبع من بود تا مثلا سفر به کشورهاى آسیاى شرقى

- با هر جوونى که صحبت می‌کنى دم از رفتن می‌زنه. آرزوى همه جوون‌ها زندگى در آمریکا، کانادا و اروپاست و تمام تلاششون رو می‌کنن که به مدینه فاضله ذهنشون برسن. البته با اوضاع فعلى کشورشون و مشکل ویزا، بیشترین کشورهایى که جوون‌ها معمولا براى مهاجرت و کار می‌رن امارات، قطر و عربستانه.

-با تموم آزار و اذیت‌های چشمى و زبونى که می‌تونه متوجه یه خانوم در مصر توسط آقایون بشه (که تا حدیش رو تو ایران هم داریم) به شدت هم مردم مهربون و مهمون نوازى داره. خیلی‌ها کمک می‌کنن، خیلی‌ها تلاش می‌کنن با بی‌زبونى راه رو نشون بدن و خیلی از جوون‌ها که انگلیسی صحبت می‌کنن و تعدادشون زیاده، حرکت هاى خودجوش براى بهتر کردن وجهه‌ی مصر راه انداختن.

- صنعت توریسم براى خیلی‌ها در مصر، منبع درآمد براى امرار معاش بوده. حالا یک دفعه این راه قطع و مصر با ٧٠٪ کاهش توریست دچار بحران شده، پس خیلی‌ها سعى می‌کنن از همین تعداد کم توریست، هزینه هاشون رو تامین کنن هر چند بیشتر اوقات با گول زدن و اصرار کردن. این قضیه می‌تونه اذیت کننده باشه و البته براى من که قابل درکه. غم نان و غم نان...

-مردم مصر خودشون رو عرب نمی‌دونن. اعتقاد دارن که زبانشون بعد از اومدن اسلام به کشورشون عربى شده (که عربیشون متفارت از عربى کشورهاى دیگه است) و مردم خودشون و حتى زبانشون رو مصرى و قبطى می‌دونن.

- در آخر هم مدل موى مصرى که مدل کوتاه کردن معروفى در ایرانه در مصر معنى خاصى نداره! در روزهاى آخر سفر رفتم آرایشگاه و سوال کردم که فقط با خنده و شوخى قضیه خاتمه پیدا کرد!


  • پایان




نظر بیشتری وجود ندارد