سفر به شمال آفریقا، کشور مصر - قسمت دوم (شهر قاهره)

سفر به شمال آفریقا، کشور مصر - قسمت دوم (شهر قاهره)

۱۳۹۶/۰۲/۳۱   -   ۲ سال قبل
سفر به شمال آفریقا، کشور مصر - قسمت دوم (شهر قاهره)

سفرنامه مصر به قلم هدی رستمی / تاریخ سفر : بهار 95


برای مشاهده قسمت اول سفرنامه مصر کلیک کنید.

  • قسمت دوم


ساعت از یازده شب گذشته بود که اتوبوس بالاخره در آخرین توقف اعلام کرد: تحریـــر
من که پرده رو کشیده بودم کیفم رو برداشتم و زدم بیرون. حس عجیبی داشت دیدن این میدون خالى که فقط تو اخبار و تظاهرات ازش عکس دیده بودم.

بلیط که خریدم دقیقا نمیدونستم کجا میمونم. این هاستل رو اتفاقى پیدا کردم که در مرکز شهر قاهره است. شبى ٦ یورو با صبحونه و این اتاق منه!

دیشب بعد از اینکه  ملافه ام رو انداختم و روى تخت دراز کشیدم ایمیلم رو چک کردم. آخرینش ازیکى از دوستان نادیده مصرى بود که ازم پرسیده بود کجام! منم جواب دادم همین الان به هاستل در مرکز قاهره رسیدم. نیم ساعت بعد جمال جلوى در بود و من با تمام خواب آلودگى زدم بیرون. رفتیم و اول چرخى توى شهر هنوز بعد از نیم شب نخوابیده زدیم و بعد من رو برد جایی شبیه بام تهران که ساعت دو نیم شب پر بود از خانواده هاى مصرى که اومده بودن قلیون بکشن! قلیون تو فرهنگ مصرى ها هیچ شباهتى به دخانیات نداره و حتى میشد دید زنها برقه یا همون روبنده شون کنار میزنن قلیون میکشن و دود از زیر چادرهاشون کم کم بیرون میزنه. ما هم دو تا چاى خوردیم و صحبت کردیم. جمال ٢٢ سالش نشده هنوز و با اینکه برادر دوقولوش هم زن گرفته خودش فعلا با کوله پشتى کشور به کشور سفر میکنه. میگفت یکى از آرزوهاش دیدن ایرانه!

صبح از اتاق وبا صداى پنکه و بوق شهر زدم بیرون. هاستل روى پشت بوم یه خونه هفت طبقه ساخته شده و صبح مشخص شد چه جاى قشنگیه.

تنها مشکل هاستل براى من یه چیزه! همه جا پر گربه است، حتى دستشویى و حمام. دیشب از ترس پریدن گربه  تو اتاق با وجود در بسته، نخوابیدم!

امروز صبحونه رو تو هاستل خوردم و بعد بیرون زدم. هوا به شدت گرم بود و نمیشد درست نفس کشید. معمولا زنهاى اینجا لباس هاى پوشیده میپوشن و حجاب دارن، اما دختران بی حجاب با تى شرت و شلوار بلند هم دیده میشن. لباس هاى من همشون تیره رنگن و این باعث میشه بیشتر احساس گرما زدگى کنم. تصمیم گرفتم اول بیشتر مرکز شهر قاهره رو ببینم و کمى تو کوچه ها راه میرم. مردهاى مصرى معمولا زل میزنن و بعضى هاشون میان میپرسن که من از کجا هستم اما بیشتر از این مشکلى ایجاد نکردن. البته همین نگاه کردن و حرف زدن الکى هم میتونه آدم رو عصبى کنه . بعد از کلى چرخیدن و حرف زدن با ادمها به یه کافه قدیمى دور میدان تحریر اومدم که شباهت زیادى به کافه نادرى داره! مرد و زن نشستن و سیگار میکشن و چاى میخورن .

کافه عبدلعزیز در قاهره. من یه چاى خوردم که شد ٤ پوندمصرى کمتر از نیم یورو

عصر دو دختر مصرى که دانشجوى دانشگاه هنر بودن  رو دیدم. دو دخترجوون از شهرهاى دیگه بودن که اینجا درس میخوندن و به خوبى انگلیسی حرف میزدن. باهم تو خیابون راه رفتیم و بعد براى خوردن غذا به یه رستوران رفتیم. سه تایى باهم سه غذا به انتخاب اونا سفارش دادیم.  
مکرونة و حواوشی و کبیبة که کلا ٤ یورو شد و البته نذاشتن من حساب کنم. قضیه ى تعارف اینجا هم جدیه!

بعد از عصرونه-شام تصمیم گرفتیم بریم به ساختمون اپرا و هم اونجا رو ببینیم و هم یک نمایشگاه نقاشى از یک آرتیست جوان مصرى ، خانومى به اسم سمر حسین . دیدن نقاشى هاش و آدمهای انتبکت مصرى که جدا از این شهر شلوغ و کثیف به نمایشگاه اومده بودن جالب بود.
بعد از نمایشگاه هم به کافه حیاط پشتى رفتیم و اینبار من اونا رو (به زور!) به آبمیوه دعوت کردم. سه لیوان آبمیوه شد ٢ یورو.

  • کافه ساختمان اپرا با منّا و امیرا

  • گالرى نقاشى و هنردوستان مصرى

بعد از شام و دیدن ساختمون اپرا و گالرى دیدن، مقصد رود نیل و  پل معروف قصرالنیل بود که دل درد من شروع شد . محلش نذاشتم و باهم رفتیم به قسمت قدیمى قاهره معروف به قاهره اسلامى که پر از مسجد و موزه هاى اسلامیه. هنوز چاى نخورده بودم که دیدم درد رو نمیتونم تحمل کنم و چیزى که بعدش یادم میاد تخت بیمارستان بود. دو سه ساعتى به سرم و امپول مسکن و درد گذشت و دکتر گفت میکروب احتمالا مسمویته که تو بدنت مونده!

[ خرج این دو شب هتل و غذا ١٦ یورو، بیمارستان و دارو ١٥ یورو
بودجه کلى سفر ٥٠٠ یورو
باقیمونده ٣٤٥  یورو ]

قراره فردا قاهره شاهد تظاهرت عظیم در میدان تحریر باشه. تمام روز همه بهم گفتن که فردا از هاستل بیرون نزنم! 

اینم من مریض افتاده و نسخه ام در بیمارستان شبانه روزى قاهره. کپى رایت عکس یواشکى هم براى دوست مصرى !

رود نیل و پلِ نیل اینجا به پل عشاق معروفه. البته که عاشقاى اینجا غیرتى هم هستن و حتى یه نفر هم اجازه نمیداد از منزل عکس گرفته بشه!

با صداى هلیکوپتر ها که انگار دقیقا بالاى سر من پرواز میکردن از خواب پریدم. حالم کاملا خوب نشده بود  اما خبرى از درد نبود. از اتاق بیرون زدم . تو آسمون هلیکوپرتهاى زیادى در رفت و امد بودن. مسئول هاستل برام چاى نعناع اورد و گفت دوستات زنگ زدن نگرانت بودن و بعد حرف به امروز کشید که او اعتقاد داشت اتفاق خاصى نمیفته، اما هر اتفاقاى قرار بیفته براى بعد نماز ظهره.

قراربود امروز برم اهرام رو ببینم اما انگار روز خوبى نیست پس تصمیم گرفتم بعد دیدن تحریر با مترو به شهر نصر برم. لباسام و پوشیدم و زدم بیرون به قدم زدن. هنوز حتى نزدیک به میدون تحریر نشده بودم و موبایل و در اوردم که نقشه ببینم که یکى با لباس شخصى گفت مادام! برگشتم و او کارت پلیس نشونم داد. ازم کارت شناسایی خواست که گفتم در هاستله (البته باهام بود) گفت موبایلتون رو میتونم عکساش رو ببینم و منم نشونش دادم.

آخرین عکس که از پنجره و هلیکوپترا گرفته بودم و پاک کرد و گفت مترو الان خطرناکه و بهتره با تاکسى برم و خودش برام یه تاکسى نگه داشت!  
از تو تاکسى دیدم که میدون شلوغ بود و خیلی ها عکس هاى مختلف دستشون بود. گویا گروه هاى مختلفن. راننده تاکسى معتقده با این همه ادم که این هفته اخیر بازداشت کردن تمام ادمهاى تظاهرات خودشون پلیس مخفى ان!

ناهار رو تو مرکز خرید سیتى استارز خوردم که ١٥ دقیقه اى از میدون تحریر فاصله داره. اونجا هم پلیس و نیروهاى امنیتى بودن اما خیلی کم.

داخل مرکز خرید ، مثل تمان مرکز خریدها با برندهاى لباس تقریبا مشابه به همه جا و فود کورت. ناهار من شد ٣ یورو. 

همین حالا که با تاکسى ون ها به مرکز شهر برگشتم فهمیدم این وسط خر تو خره! راننده اجازه نداد پیاده شم و من رو تا در هاستل رسوند.
همه جا پلیس ایستاده. هواپیماها و هلیکوپرتر تو اسمونن و صداى تیر اندازى میاد! 

غروب دوباره به قسمت قدیمى شهر خان الخلیل و سوق یعنى بازار رفتم. چونه زدن تو بازار یه قسمت مهم از زندگى روزمره ادمهاى اینجاست. بازار قدیمى با معمارى هاى قدیمى شبیه فیلم هاى تاریخى. پسرک ها با چهره افتاب سوخته که بالاى سرشون سینى نون بود و میفروختن ، زنها با دشداشه ها و جواهرات زیاد و مردها با کلاه هاى سرخ مصرى قدیم باعث میشد ادم احساس کنه سفرى در زمان داشته!

بعد از کمى راه رفتن صداى ام کلثوم رو از جایی شنیدم و صدا رو تعقیب کردم و در عین ناباورى به جایی رسیدم که فهمیدم اینجا، کافه ام کلثوم بوده و همیشه اینجا میخونده و حالا مجمسه اش جلوى در ورودى میدرخشه. روبروى مجسمه نشستم ، بعد یه روز داغ نسیم خنکى میوزه و من چاى پر رنگ با نعناع تازه و شکر میخورم و جاى همه رو خالى میکنم...

قهوه خونه ام کلثوم و مجسمه اش در خان الخلیل

بازار و قسمت قدیمى قاهره انقدر هیجان انگیزه که ساعت ها وقت لازم داره. بعد از چرخیدن و خوردن بامیه مصرى یا همون زلبیة به دنبال کافه فیشاوى رفتم که خیلی قدیمى و معروفه و البته وسط اون همه کوچه پیداش نمیکردم. پسر لاغراندامى اومد جلو و ازم پرسید که کمک میخوام. اولش فکر کردم مثل همه مزاحم هاست تا اینکه ادامه داد "میتونم به این خانوم ها به عربى بگم و اونا کمکت کنن." به عربى ازش تشکر کردم و ازش راه رو پرسیدم. اول روى نقشه موبایل نشونم داد و بعد گفت که البته خودش اونجا قرار داره. با نیمچه اطمینانى دنبالش رفتم و چند دقیقه بعد جلوى کافه بودیم. ازم خدافظى کرد و به چند دختر و پسر پیوست و چند دقیقه بعد یه دختر اومد و ازم پرسید که ایا میتونم بهشون بپیوندم ؟ معلومه که بله! دو ساعتى باهم از همه چیز مخصوصا جوونهاى مصر و ایران صحبت کردیم. جالبه که جوونهاى مصرى همه درصدد مهاجرتن و علاقه اى به موندن در کشور ندارن و البته براشون جالب بود که چرا من بعد سالها زندگى در اروپا به ایران برگشتم! بعد تصمیم گرفتیم بریم شام بخوریم .من رو بردن به یه رستوران خیابونى که گویا پاتوقشون بود و هر کسى یه جور غذا سفارش داد که من همه چى رو امتحان کنم. موقع حساب کردن هم نذاشتن من حساب کنم و من گفتم نمیخوام بدهکار بشم.

نور دخترى که تو دانشگاه روابط بین الملل میخوند گفت: فردا، تو برامون شام ایرانى درست کن! و بدون در نظر گرفتن موضع من همه قبول کردن و قرار شد فردا شب خونه شون که البته با خانواده زندگى میکنن من آشپزى کنم! (و البته اصلا این حرف من که من حتى خونه هم اشپزى نمیکنم رو  قبول نکردن و حالا من تا فردا عصر وقت دارم یه غذاى آسون ایرونى پیدا کنم!) بعد از شام دوباره تو خیابونا قدم زدیم و من کلمه هاى فارسى یادشون دادم و اونا به لهجه عربى من خندیدن! برنامه بار و کازینو هم کنسل شد و اخر شب با موتور (هر دو نفر یه موتور داشتن) من رو دم در هاستل پیاده کردن.

یکى از نکاتى که برام جالب بود این بود که این گروه با وجود چندین ساعت بحث بر سر فرهنگ و دین دو کشور، از من نپرسیدن چه دینى دارم و این نشونى از آزادگى فکرشون بود)

[ خرج امروز (غذا و نوشیدنى ها ٧ یورو، تاکسى و اتوبوس ٣ یورو ، هاستل ٧یورو)
بودجه :٥٠٠ یورو
باقیمونده: ٣٢٨ یورو ]


بالاخره روز موعود فرا رسیده. ساعت دوازده ظهره و دماسنج چهل درجه گرما رو نشون میده. با اوبر تاکسى سفارش دادم که بالاخره به سمت جیزه و اهرام مصر برم. هیجان زده ام.

نزدیک که شدیم چشام رو بستم و به تمام داستان هایى که از اهرام و مصر باستان خونده و شنیده بودم فکر کردم. رسیدیم و منّا دختر مصرى بهم گفت رو به منطقه سبز پیاده شم و برنگردم. نفس عمیق کشیدم، دوباره چشمام و بستم و برگشتم... عظمتى که جلو چشمام بود توصیف نشدنیه...

  • هرم خفرع اهرام ثلاثه

و من که مبهوت دیدن اهرام شدم!

سه اهرام  خوفو ، خفرع و  منقرع در کنار هم و البته مجسمه  ابوالهول که با سر انسان و بدن شیر نمادى براى مراقبت از اهرام ثلاثه بوده جلوى اهرام.

عصر بعد از سوختن زیر آفتاب داغ، نور و ولید دو دوستى که دیشب در بازار دیده بودم دنبالم اومدم. هر دوشون موتورسیکلت داشتن و نور جز تنها دختران منطقه بود که موتورسوارى میکرد. من که صبح اتاق هاستل رو پس داده بودم و کل روز با کوله پشتى راه میرفتم وسایلم و دادم و سوار شدم و پنج دقیقه بعد توى منطقه ای بودم که قدیمى ،اصیل و شلوغ به نظر میرسید.

پارک کردیم و تا خونشون که یه ساختمون قدیمى بود راه رفتیم. از یه در قهوه اى آهنى که با صداى زیادى باز شد داخل رفتیم. ساختمون قدیمى یه نگهبان قدیمى تر از خودش داشت که با لباس نگهبانى گوشه اى روى صندلى خوابیده بود! ولید گفت طبقه ششم! و راستش تا طبقه سوم هنوز باورم نشده بود که میشه شش طبقه رو از پله ها بالا رفت!

رسیدیم و کسى خونه نبود. پدرشون مهندس شیمى بوده و توى مدرسه درس میداده و حالا بازنشسته شده و یک رنگ فروشى داره و مادر خونه داره. خونه قدیمى و تمیزه. مبلهاى طلایى با دسته هاى چوبى رنگ شده، فرش با گلهاى درشت ، لوستر بزرگ و پنکه سقفى در اتاق پذیرایى،  دو اتاق کوچک با تخت هاى چوبى کنار هم و دستشویی و آشپزخونه دقیقا مقابل در ورودى بود. مادر و پدر بعد از یک ساعت بالا اومدن. هر دو خوش برخورد و گرم. پدر مسن تر از مادر به نظر میرسید وبه خاطر بالا اومدن از پله ها نفس نفس میزد. مادر بعد از سلام علیک خندید و به عربى گفت شنیدم امشب تو قراره شام درست کنى و من آزادم!

  • ویوى خونه و اهرام و میکروباس که تاکسى هاى معمول اینجان.

  • نونوایى محله و صف نون

حدود ساعت ٦ وقتى دو سه نفر دیگه هم بهمون اضافه شدن رفتیم و از مارکت خرید کردیم. قرار شد با توجه به پیشنهادات داده شده عدس پلو درست کنم و آبدوغ خیار ! چند نفرى دنبال خامه گشتیم چون فقط خامه شیرین اینجا مصرف داشت و گردو و کشمش پیدا نمیشد! بالاخره در کارفور که سوپر مارکت بزرگیه وسایل رو پیدا کردیم. با توجه به داشتن برنج در خونه ،حدودا تمام خریدمون ١٣ یورو شد که بعد کلى تعارف و زد و خورد قبول کردن من نصفش رو بدم . ریحون و تره هم پیدا نکردیم!
بالاخره برگشتیم و هر کسى یه گوشه کار و گرفت و مامان نانى همه کارهاى مارو با دقت نگاه کرد و کمک کرد که خرابکارى نکنیم! ساعت ٨ شب بالاخره شام ما بعد از کلى خنده و حرف زدن آماده شد و همه دور میز وسط پذیرایی جمع شدیم. همه اینجا از یه لیوان آب میخورن!

  • شستن عدس با ولید بود !

  • عدس آبپز، برنج و گوشت و آشپزخونه با مادر مصرى!

عصر در طبقه خانه اى در طبقه ششم ، منطقه هرم ، قاهره، مصر

سوپرایز تولد مامان  نانى (مادر نور و ولید) تبدیل شد به یه سوپرایز براى من! بعد از اینکه شام عدس پلو با گوشت و کشمش خوردیم (که براى بعضى ها اولین غذاى شیرین بود که میخوردن!) میز رو جمع کردیم و قرار شد چاى بخوریم. دو سه نفرى گفتن که میرن ظرف ها رو بشورن و بالاخره سنگ کاغذ قیچى کردیم و قرار شد محمود ظرفا رو بشوره. مامان نور میگفت این ظرفا رو من از بچه هام بیشتر دوست دارم ها بذارین خودم بشورم! بالاخره فرستادنش تو اتاق که یه چیزی بیاره و به من گفتن که برم سرش رو گرم کنم! بالاخره صدامون کردن که بیا و من فکر میکردم بیرون که بیایم قراره مامان سوپرایز بشه.

از در بیرون اومدم و در کمال تعجب دیدم بچه ها یه کیک دستشونه با اسم من و نانى و تولدت مبارک به عربى!
دیشب تو کافه حرف به ماه تولدها رسید و من گفتم به زودى و ده - دوازده روز دیگه سی سالم میشه. اونا هم یکیش کردن و کیک خریدن و میخوان مجبورم کنن چند روز دیگه با یه گروه ١٢ نفره به ذهاب که یه شهر تفریحى براى مصرى هاست بریم!

اینهم اختتامیه امشب با آبمیوه آفریقایى با میوه اى شیرین به نام دوم Hyphaene. بچه ها رفتن و من با نور و ولید برگشتم و شب رو اینجام.

...و البته جاى خواب #مصرى! وقتى مهمون کسى میشى کمى بی احترامیه که از ملافه شخصى استفاده کنى حتى اگه باهات باشه!

ساعت قدیمى دیوار که یه تقویم عربى که اولین کاغذش تاریخ ٢٧ أبریل رو نشون میده، بدون وقفه تیک تاک میکنه. پنجره ها بازن و نسیم خنکى از طبقه ششم وارد خونه میشه و از تو خیابون هنوز صداى جوونهایى که نیمه شب بیرونن شنیده میشه. همین چند لحظه پیش صداى آهنگ عربى که احتمالا پدر خانواده گوش میداد قطع شد و جاش رو به خرناس بلندى داده و با صداى ساعت و پارس سگى از دور ، اتاق رو که کمى نور بی رمق ماه روشنش کرده تبدیل به تیکه از فیلمى کرده که جزئى از زندگى روزانه مردم این منطقه با وضعیت متوسط رو به پایینه و تیکه اى از یک از زندگى من که بعد دیدن اهرام مصر  و چرخیدن در خیابون هاى قاهره شاید تکرار پذیر نباشه.

همانطور که در قسمت اول سفرنامه گفتم در طول سفر هر ازگاهی داستان زندگی فردی را برایتان تعریف می کنم و اینبار داستان زندگی نانی :

  • نانى امروز ٥٤ ساله میشه. روسری ش رو بعد از رفتن مهمونها باز میکنه و با موهای زیتونىِ رنگ کرده اش از اینى که هست جوونتر به نظر میرسه. شوهرش سعید حتى موقع فوت کردن شمع ها از جاش تکون نمیخوره و با وجود دست زدن و خنده و شیطنت بچه هاش و مهمونها ، بى وقفه به صفحه تلویزیون خیره شده و فوتبال تماشا میکنه. نانى بعد از بریدن کیک تکه اناناسى اش رو میبره و به ولید پسرش میده و میگه "اینو بده بابا، اناناس دوست داره".
    وسایل تولد رو باهاش جمع میکنم و به آشپزخونه میریم. ازش میپرسم چه آرزویى داره براى سال جدید زندگیش. کمى فکر میکنه و میگه "بچه ها خوشبخت شن. البته براى خوشبختیشون زیاد به من احتیاجى ندارن." ته مونده یه کیک رو تو کیسه فریزى میریزه و یه گوشه میذاره که بعدا به حیوونهاى خیابونى بده. دستهاش رو میشوره و رو به من میگه "تو تنها مهمونى هستى که اسمش آسونه! هدى! بقیه همه عجیب غریب و سختن. اما خوبه، منم با اسمهاى دیگه اشنا میشم. تو این سه سالى که بچه ها، مهمونهاى خارجى میارن یکم انگلیسی هم یاد گرفتم. ماى نِیم ایز نانى" و جورى میخنده که معلومه از صداى خودش خنده ش گرفته. ازش میپرسم چه خوبه که حوصله دارى مهمون نوازى کنى. میگه که دو روز پیش یه پسر امریکایی اینجا بوده و قبلش دو نفر ارژانتینى و حتى یک نفر از نپال داشتن و من اولین ایرانى خونشون هستم . لبخند میزنه و در لحظه جدى میشه و میگه "بچه هام عاشق سفرن، ولید هشت کشور رو دیده و یک ماه دیگه میره آسیا رو ببینه. نور فقط کره و مراکش رفته اون هم براى کار درسى. من که پول سفر به دنیا رو ندارم، بچه هام رو هم نمیتونم کمک کنم.اما من بى سواد و خرفت نیستم.از روى قرآن میخونم و میدونم باید همه رو یکى دید و فقط به خود فکر نکرد و بخیل نبود. برکت رو مهمون میاره و منظور شاید فقط برکت مالى نباشه. اما با هر مهمون ، انگار یه تیکه از دنیا رو دارم مجانى به خونم میارم"


ساعت ١٠صبح که از خواب بیدار شدم کسى جز نور تو خونه نبود. به من یه لیوان چاى داد و خودش مشغول درس خوندن شد و من مشغول کتابم تو بالکن

ظهر ولید به خونه اومد و همونجورى که به من قول داده بود قرار شد من رو با موتور به مسجد هاى معروف شهر و قلعه صلاح الدین ببره و بعد راهى شهر اسکندریه بشم. موتور سوارى با یه ناهار فلافل کنار خیابونى شروع شد. بعد به اصرار ولید کلاه کاسکت رو روى سرم گذاشتم و راه افتادیم.

موتور سوارى با سرعت زیاد و بین ماشین ها و کامیون ها تو بزرگراه هاى قاهره حال عجیبی داشت. همه بوق میزدند و خیابونها شلوغ تر از ترافیک تهران بود و موتور از بین ماشین ها جلو میرفت. قاهره در روز حدود ٢٥ میلیون جمعیت داره و این شلوغى با آلودگى هوا و صدا همراهه. وسط راه ولید ایستاد و هدفنش رو در آورد و یکى رو هم به من داد و گفت یه آهنگ عربى گوش بدیم. جالب اینجا بود من آهنگ وطن از گروه مشروع لیلى رو قبلا شنیده بودم و دوست داشتم. بعد در ترافیک گفت من هم یک آهنگ فارسى بذارم. من هم با توجه به موتور و فضا برایش آهنگ همسفر گوگوش گذاشتم!

  • قلعه صلاح الدین ایوبى


از در ورودى قلعه و مسجدها وارد میشیم. معمارى گنبدها و قلعه جذاب و پرابهته. حدود ده دقیقا راه میریم و به بازرسى میرسیم که کلى سوال جوابم میکنن و بالاخره میگن بفرمایید. دقیقا نمیدونم چرا سوال میکنن و به همین دلیل میپرسم. من که اطلاعات سیاسی ام کمه دقیق متوجه نمیشم منظورشون رو. بلیط که فکر میکردم ارزون باشه رو ٦ رو پرداخت میکنم. بلیط ورودى براى مصرى ها نصف یک یوروست. اول به حیاط قلعه میریم و من موزه پلیس رو میبینم. بعد هم خود قلعه رو و همزمان درباره صلاح الدین میخونم! و بعدش به سمت مسجد میرم. این مسجد که مسجد محمدعلى معروفه ، بیشتر به معمارى داخلیش معروفه. جالبه که براى ورود به مسجد لازم به سر کردن روسرى نبود.

  • موزه پلیس که جزوى از قلعه بود و یونیفرم پلیس هاى مصرى در چهار دوره

  • معمارى داخلى مسجد محمدعلى، قاهره

داخل مسجد رو بیشتر از همه جا دوست داشتم. لامپ ها و روشنایى و قدیمى بودن دیوارها و حتى فرش جال و هواى عجیبى به آدم میداد. اذان عصر هم همون موقع گفته شد و من تصمیم گرفتم نیم ساعتى برم و یه گوشه بشینم و از آرامش متفاوت اینجا لذت ببرم .

بعد از گذروندن عصر در مسجد و قلعه، نیم ساعتى دوباره تو ترافیک وحشتناک قاهره سوار موتور بودیم تا به ترمینال مرکزى قاهره و ایستگاه راه اهن رمسیس بودیم. قطار بعدى به سمت اسکندریه حدود هشت شب حرکت میکرد و تصمیم گرفتم با میکروباس یا ون هاى بین شهریشون برم که سه ساعت در راهه. حالا دو ساعتى هست چسبیده به پنجره اخرین ردیف ون، کنار سه مرد درشت اندام نشستم ، آهنگ گوش میدم و البته زجر میکشم!

  • ایستگاه راه آهن رمسیس قاهره

برای مشاهده قسمت سوم سفرنامه مصر کلیک کنید.




نظر بیشتری وجود ندارد