سفر به شمال آفریقا، کشور مصر - قسمت اول (شهر ساحلى غردقه)

سفر به شمال آفریقا، کشور مصر - قسمت اول (شهر ساحلى غردقه)

۱۳۹۶/۰۲/۳۱   -   ۲ سال قبل
سفر به شمال آفریقا، کشور مصر - قسمت اول (شهر ساحلى غردقه)
سفرنامه مصر به قلم هدی رستمی / تاریخ سفر : بهار 95

  • قسمت اول

دوباره سفر دیگه اى رو شروع کردم و خوشحالم. اینبار به شمال آفریقا و کشور مصر. وسایل ضرورى ام رو قبل از سفر چیدم تا کمترین حجم ممکن رو با خودم براى این سفر که هنوز بلیط برگشتش را ندارم ببرم.
- وسایل بهداشتى: مسواک، خمیر و نخ دندان، شامپو و شستشوی صورت سفرى، روغن بدن، کرم ضد افتاب و یک پودر و فرچه و عطر کوچک براى مواقع ضرورى (شاید عروسى مصرى دعوت شدم!) ، پد و چسب زخم و قرص مسکن و موچین
- هدفن، عینک آفتابى قدیمیم که سفرهاى زیادى باهام بوده، موبایل و شارژر و دوربین قرضى که دوربین سنگین خودم رو نبرم.
- دفتر یادداشت و اطلاعاتم، یه کتاب (خوبى خدا) ،خودکار، و البته خوراکى (گردو، خرما، پسته و شکلات)
- ملافه حریر که از ویتنام خریدم و صد گرم وزن داره، لنگ به جاى حوله، مایو و لباس زیر، تى شرت و آستین بلندش، شلوار و تى شرت خواب ، پیرهن، یه صندل سبک، جوراب و شلوار اضافه و یک پیرهن بلند نخى خیلی نازک.

براى خودم هم باورکردنى نبود که این وسایل تو کوله پشتى دوربینم که پنجاه سانت هم طول نداره جا بشه  و من بکپک سفرم رو خونه جا بذارم. البته یه کیف خیلی کوچیک کمرى هم دارم براى پول، پاسپورت.
توى فرودگاه هم چند بسته کوچیک پسته و آلبالو خشک خریدم به میزبانهاى احتمالى بدم، البته همه اینا وقتى اتفاق میفته که کشور مصر من رو راه بده چون گفته میشه مصر، به دارنده هاى پاسپورت ایرانى یا کسانى که هویت ایرانى دارنر یا به ایران در سال گذشته سفر کردند ویزا نمیده.

باید بگم که این سفر با یه استاپ چندین ساعتى در استانبول شروع میشه ، چون اینطورى بلیط به شدت ارزونتر میشد. باید فرودگاه عوض کنم و البته ساعتها منتظر بمونم. درباره هزینه ها و بودجه سفر مصر اگه رسیدم توضیح میدم.

  • استانبول، شهر همیشگى ترانزیت!

ظهر نشده، بعد پروازى طولانى به استانبول میرسم. پرواز رو فقط سه روز مونده به تاریخ مورد نظرم خریدم که ٢٠٠ تومن شد. چون بار نداشتم خیلی سریع از فرودگاه بیرون زدم و سراغ اتوبوس هاى هاواتاش رو گرفتم که با یازده لیر من رو از فرودگاه آتاتورک به میدان تکسیم یا همون مرکز شهر استانبول برد. پرواز بعدى ام نیمه شب بود و وقت زیادى براى تلف کردن داشتم و براى همین به کافه اى که چندبار گذشته که استانبول محل ترانزیت پروازهام بوده رفته بودم سر زدم که ببینم اقا و خانوم صاحبش هستن یا نه. زینپ خانم مسنى که صاحب اونجاس برام سوپ گوجه آورد که شد سیزده لیر( آب پرتقال غیر طبیعى مهمونم کرد) و ازم پرسید اینبار کجا میری . گفتم مصر ، خندید و گفت پس هنوز آدم نشدى؟!

ساعت شش عصر بعد استراحت در کافه و یکم پرسه زدن و دیدن کلى پلیس در شهر ، اتوبوس هاواتاش دوم رو سوار شدم به مقصد فرودگاه بعدى؛ سبیها. من که تا لحظه اخر کسى کنارم نبود با سوار شدن زن و مردى که مرد نابینا بود ، پسرى که جلوم نشسته بود اومد و صندلى کنارى نشست و من مجبور شدم  پاهام رو که دراز کرده بودم جمع کنم! او هم خندید و گفت نوبتى پا دراز کنیم و سر صحبت باز شد. رجاء ، پسر ٢٣ ساله چشم آبى و ته ریش زرد با لهجه عجیبش ، لبنانى بود که امده بود ١٠ روز تعطیلات در ترکیه. باهم همصحبت شدیم و چون ساعت هاى زیادى به پرواز هر دو مونده بود به کافه اى در فرودگاه رفتیم. من ساندویچ پنیر گرفتم که شام بخورم و او قهوه.

پرواز من از استانبول است به غردقه شهر ساحلى مصر. پرواز رو با پگاسوس به ارزونترین حالت ممکن یعنى ٤٩ یورو گرفتم و سفرم از ساحل دریای سرخ قراره شروع بشه

  • صبح بخیر ، صداى من رو از مصر دارین!

ویزا گرفتن در شهر توریستى مثل غردقه راحتر از چیزی بود که فکر میکردم، هر چند من تنها کسى بودم که سوال جواب شدم و فرم پر کردن نیم ساعتى طول کشید، اما ٢٥ یورو هزینه ویزا شد.
بلیط رو از استانبول به شهر غردقه یا همون Hurghada گرفتم چون هم ارزونتر بود (چهل و نه یورو ،البته بدون غذا و رزرو صندلى و بار!) و هم خونده بودم این شهر راحت ترین ویزا رو میده. همچنین خونده بودم رزرو هتل هم لازمه و براى محکم کارى چهار روز هتل هم رزرو کرده بودم که گویا تو این فصل خیلی ارزونه. غردقه هاستل خوب و ارزون نداره و بعد کلى گشتن تونستم یه هتل در مرکز شهر و البته نزدیک ساحل پیدا کنم که چهارشب اتاق همراه با صبحانه و شام شد پنجاه یورو!
صبح قبل طلوع به هتل رسیدم و باید بگم که لذتى که با دیدن بالکن اتاق و دریا و طلوع بهم دست داد وصف نشدنیه.

بودجه این سفر من جمعا پونصد یورو هست که در بدو ورود هفتاد و پنج یورو خرج شد. (و البته هتل، ترانسفر مجانى از فرودگاه هم متقبل شده بود!)

  • دریاى سرخ مصر و توریستهاى غیر مصرى

صبح دیرتر از ساعت سرو صبحونه بیدار شدم اما تو رستوران هنوز میشد چیزی خورد. فلافل مصرى براى صبحونه قابل توجه بود! البته من قهوه و یک شیرینى خوردم. بعد به سمت دریا رفتم. دریاى سرخ معروف. پاهام رو که تو آب گذاشتم حس عجیبی بهم دست داد. هوا گرم بود و آب خنک. توریستهاى زیادى اینجا نیستن که کارکنان اینجا میگن تقصیر مدیا و اخبار ضد مصره. هر دفعه میشنون من از ایرانم و البته باهاشون عربى حرف میزنم گل از گلشون میشکفه و ذوق میکنن. لب ساحل و کنار استخر با سه چهار نفر صحبت کردم، عراقى، آلمانى، تونسى و اتریشى. روز اول خیلى آروم و خوب شروع شد.

ظهر همه آدمهایی که بعد صبحونه باهم هم صحبت شده بودیم تصمیم گرفتیم والبیال بازى کنیم. من یکم با هد زدن بازى کردم و بعد داور شدم!

ظهر بعد شنا و آفتاب از هتل بیرون رفتیم. چند نفرى گفتن میخوان برن مک دونالد! ما سه نفر شدیم به دنبال یه جاى بومى با غذا محلى. خیابونا رو قدم زدیم و از نگاه مردم به شلوارک رزان ، فهمیدم لباس کوتاه خیلی براى مردم عجیبه با این حال اینجا شهر توریستیه و مردم عادت دارن. من به عربى از صاحب مغازه ها درباره جای که خودشون غذا میخورن میپرسیدم و اونا به لهجه ام میخندیدن و تا جایی که میشد کمک کردن تا رسیدیم به رستورانى تو خیابون فرعى به اسم الداراک. وارد که شدیم همه آدم ها نگاهمون کردن. یه خانوم مسن و محجبه مصرى بعد چند دقیقه که ما نشستیم و به منو نگاه کردیم اومد و با ما سه دختر روبوسى کرد و خوشامد گفت. تصمیم گرفتیم سه غذاى مختلف بگیریم و شر کنیم. فاصولیه (فاصولیه کشورهاى دیگه عربى فرق داشتند اما این شبیه خورشت لوبیا سبز بود بدون گوشت)، بامیه (شبیه خورشت بامیه ما بدون گوشت) و حمام_محشى (کبوتر شکم پر!!) ، سالاد و ارده و پلو.
غذا خوشمزه و البته ساده بود و خیلی نزدیک به غذاى خونگى. رستوران منو داشت اما قیمت نداشت اما من قیمت دو سه تا رو که پرسیدم دستمون اومد. غذاى هر سه نفر همراه با نوشیدنى شد ٦٨ پوند مصرى معادل ٢٤ هزار تومن یا ٦ یورو که ما تقسیم بر سه کردیم.

  • اولین غذاى من در مصر در رستوران الداراک ، شهر ساحلى غردقه

یکى از کوچه هاى شهر غردقه ، اینجا میشه شیک ترین ماشین ها رو تو کوچه هاى خاکى دید و گارى قدیمى رو جلوى خونه شیک .

اولین پیاده روى در غردقه نشون داد اینجا هم بساط تیکه انداختن و مزاحم شدن برپاست. دختر آلمانى عصبانى میشه و دختر عراقى سرش و پایین میندازه!

اختتامیه روز اول سفر مصر با شام هتل شروع میشه و با قدم زدن تو شهر قدیم غردقه ادامه پیدا میکنه و با نشستن در یک بار با موسیقى زنده عربى به اوج میرسه. مرد صداى زنده اى داره و همه رو مبهوت خودش کرده. دخترا درینک و قلیون یا به قول مصرى ها شیشا سفارش میدن و من براى خواب بهتر شیرداغ! صاحب بار بعد سرو کنارمون زانو میزنه و ازمون میپرسه چه قدر با مصر آشنایی داریم و ما به نشانه خیلی کم دستمون رو نشون میدیم. کمى صحبت میکنه و بعد آروم میگه یادتون نره هرجا قلیون نکشید، بعضى جاها منظور از شیشا اسپشال، قلیون با حشیشه!

صبح با صداى آهنگ عربى بیدار شدم. ساعت ٨ صبح بود و از بالکن دریا آروم به نظر میرسید. دوش گرفتم و پایین رفتم و یه قهوه براى صبحونه خوردم. صبحونه هتل معمولا هیجان انگیزه اما من عادت به تخم مرغ و گوشت و فلافل براى صبحونه ندارم! از هتل بیرون زدم و با اینکه هنوز ساعت ٩ نشده بود خورشید خیلی داغ میتابید. بعد نیم ساعت پیاده روى به یه سوپر مارکت رسیدم. دیدن مارکت ها و بقالى هاى کشورهاى مختلف برام هیجان انگیزه. یه آب معدنى خریدم و یه آووکادو برا صبحونه! آب شد کمتر از هزار تومن و آووکادو که زیرش نوشته بود محصول کشور کنیا و کیلیویى دوازده هزارتومن بود و من یکى خریدم که شد ٢٥٠٠ تومن!
هوا گرمتر از این حرفاست که بشه تو خیابون قدم زد. باید به دریا پناه ببرم.

سوپر مارکت با قیمت هاى ثابت که لازم نیست انرژى صرف چونه زدن کرد! سیب کیلویى ٣٥٠٠ ، آووکادو ١٢٥٠٠، سیب زمینى هزار و مانگو ١٥هزار تومنه.

لب ساحل قدم میزنم و جایی دور از هتل میشینم و پاهام رو تو آب دراز میکنم. صخره بلندى کنارمه و تا چشم کار میکنه آسمون صافِ آبى هست و دریا. فکر میکنم و سعى میکنم افکارم رو مرتب کنم، هوا گرمه و هر از چندگاهى باید توى آب برم . کمى کتاب میخونم، کمى آهنگ گوش میدم و کمى دراز میکشم و به آسمون آبی بى ابر نگاه میکنم.

زن بلوندى از کنارم توى آب میره و بیرون که میاد به کتابم اشاره میکنه و میگه اهل همینجایى؟ از لهجه اش میشه فهمید بریتیشه. میگم نه  و هنوز جواب نداده میپرسه این الفبا مگه عربى نیست؟ توضیح میدم کتاب فارسیه. میگه چه کتابیه؟ "خوبىِ خدا" چشماش باز میشه و میگه: کتاب مقدسیه؟! از کدوم کشورى؟ میخندم که نه مجموع داستان ترجمه شده است از کارور و لاهیرى و کمپر !  کمى دیگه سوال جوابم میکنه و از من که براش شبیه موزه عجایب شدم عکس میگیره و بعد چند دقیقه، قدم میزنه و دور میشه.

پسرى قدم زنان به بالاى صخره میرسه. حس میکنم که میدونه دارم نگاهش میکنم. پیرهنش رو درمیاره و شبیه ماهى داخل آب میپره و دور و دورتر میشه. بهش حسودیم میشه. من از پریدن از ارتفاع بالا تو آب میترسم. حداقل به داخل دریا که نمیدونم پایین چه خبره.  پسر دور و دورتر میشه و دیگه نمیبینمش. کتاب میخونم اما حواسم به پریدنه و ترسم. شاید باید ریسک کنم، از فکرش هم استرس میگیرم، نفس عمیق میکشم. به قسمتى از یک داستان میرسم که پسرک سوژه مریضه و داره میمیره. کتاب رو که کمى خیس شده میبندم و بلند میشم. خبرى از پسرشناگر نیست. باید برم سعى کنم بپرم...

نشد... بیست دقیقه اى روى صخره وایسادم و نگاه کردم و سعى کردم اما ترس زورش بیشتر از این حرفا بود. تصمیم گرفتم فردا برم غواصى که اول ببینم زیر آب چه خبره و بعد بپرم!

ساعت نزدیک پنج عصره و هنوز آفتاب انقدر داغه که نمیشه نفس کشید. اختلاف زمانى مصر با ایران ٢:٣٠ ساعته که عقب تره.

من و سه نفر دیگه تو سایه نشسته بودیم و صحبت میکردیم. یکى رد شد بهمون میوه تعارف کرد من یه هلو برداشتم. چند ثانیه بعد از ساحل پسر قد بلندى به ما نزدیک میشد. کنار ما اومد و من دیدم که عه! همون جناب ماهى که پریده بود تو آبه (خیالم راحت شد که زنده است!) از جمع پرسید کسى قلیون میکشه باهم سفارش بدیم و دو نفر داوطلب شدن. دستش رو دراز کرد سمتمون و گفت من مَتیو هستم اهل کشور فرانسه و تازه انگلیسی یاد گرفتم و کنارمون نشست. بعد کمى صحبت و سوال جواب گفت کارش غواصى و آموزش غواصیه و چشماى گرد شده ى من رو که دید با لهجه فرانسویش ازم پرسید چى آنقدر عجیبه؟ داستان دیدنش موقع پریدن تو آب ، ترسم و بعد تلاشم رو تعریف کردم و گفتم که به خودم قول دادم فردا برم غواصى که اول از دنیای زیر آب باخبر بشم شاید که بتونم از ارتفاع تو دریا بپرم.

اول یه سرى از جزئیات رو بهم گفت و بعد هیجان زده گفت احتمالا فردا با تیمشون میره غواصى تو یه جزیره و اگه بخوام میتونم باهاشون همراه بشم. فکر کنین قبول نکرده باشم!

بعداز ظهر چند نفرى زدیم بیرون براى گشتن در شهر و چند بارى نزدیک بود دعوامون بشه!

١. من و رزان تو قسمت قدیمى راه میرفتیم که چشمش به یه مغازه روغن و عطرهاى دستساز افتاد. من با اینکه علاقه اى نداشتم دنبالش تو رفتم و فروشنده اصرار کرد ماسک صورتش رو امتحان کنیم که امتحانش مجانیه. رزان قبول کرد. نیم ساعت بعد و بعد کلى اصرار فروشنده که ماسک رو بخره و ما نمیخواستیم؛ عصبانى بهمون گفت پس باید پول امتحان کردنش رو بدین. رزان ١٠ پوند مصرى در آورد و من در کمال تعجب به سمت در رفتم. در رو که باز کردم به عربى به فروشنده گفتم "من سرم درد میکنه براى گفتن این چیزا به پلیس" فروشنده از جاش پرید و رزان جیغ زد و دو سه نفر نگاه کردن و اون پول و پس داد!!

٢. توى شهر راه رفتن جلوى مغازه دارا به شدت ازار دهنده است وقتى همه به خودشون اجازه میدن باهات چندین قدم راه بیان، حرف بزنن یا سوت بکشن! این وسط یکى هم دست یکى از دخترا رو گرفت و سر و صدایی درست شد و همه رو تا یکى دو ساعت عصبى کرد.

٣. آخر شب بعد از پیاده روى ٨ کیلومترى تصمیم گرفتیم تاکسى بگیریم تا قبل از تموم شدن شام هتل به غذا برسیم. قبل از سوار شدن قیمت رو باهاش فیکس کردیم و قبول کرد ١٠ پوند. رسیدیم جلو هتل و گفت شده ٣٠ پوند یعنى نفرى ١٠ تا! من که جلو نشسته بودم ده پوندى مصرى رو که قبول نمیکرد رو داشبورد گذاشتم و بهش گفتم صبر کنه من با مسئول هتل بیام که حرف بزنیم و بقیه پیاده شدن. هتلى اومد و کلى جر و بحث کردن و در نهایت ٥ پوند دیگه گرفت! این اولین تجربه تاکسى در مصر بود!

خیلى دلم میخواست نگاه آدم ها به جنس مونث در مصر رو بتونم ثبت کنم! فعلا بیشتر از این عکس در عکس چیزى گیرم نیومده!

شام امشب هتل. شاید باورتون نشه اما همه اینا رو خوردم! سبزیجات، ماهى ، سیب زمینى و سالاد و سوپ و یه کم برنج مصرى.

صبح از ذوق غواصى زودتر از صداى زنگ موبایل بیدار شدم. رفتم و صبحونه پنکیک و چاى_مصرى خوردم و بعد تا کنار آب قدم زدم. قرارمون ساعت نه صبح بود و هنوز خیلی زود بود. چند دختر کنار ساحل نشسته بودن و بساط یوگا برپا بود. خجالت کشیدم برم اما هى نزدیک تر و نزدیکتر شدم تا اینکه راهنماشون با چشم بهم گفت که بشینم و اضافه شم بهشون. تجربه خوبى بود همراه با باد ملایم ساحلى.
ساعت نه متیو و دوستاش رو دیدم و بعد نیم ساعت برنامه ریزی فهمیدم قراره بریم یه قسمت دیگه شهر و از اونجا با قایق تا وسط آب بریم و اینکه گروهشون خیلی حرفه اى تر از این حرفاست. کمى نگران شدم که نتونم پابه پاشون غواصى کنم چون بار اولمه و هیچ ایده ای نداشتم چه اتفاقى منتظرمه.

با این حال بدون پول زیاد و موبایل (اونجورى که اونا گفتن) تاکسى گرفتیم و نیم ساعتى رفتیم تا یه جایى به اسم ابروتیل. نزدیکاى ساعت دوازده ظهر وقتى وسایل اجاره اى غواصى رو دیدم و امتحان کردم و همزمان با شادى پسرمصرى که اونجا غواصى یاد میداد صحبت کردم قانع شدم که اولین لحظات بهتره یکى صبورانه باهات باشه و تصمیم گرفتم کمى بیشتر هزینه کنم و او بامن باشه. هزینه اجاره اکسیژن و لباسا ٥ یورو میشد و همراه شدن او با من ٥ یورو بیشتر (قیمتى که هتل داده بودن براى غواصى یک روزه ٤٥ یورو بود). از متیو و دوستاش تشکر کردم و بالاخره با شادى همراه شدیم. لباسام و پوشیدم، نحوه نفس کشیدن رو پرسیدم وبه زبون اشاره براى ارتباط برقرار کردن زیر آب رو تمرین کردم. 👌 یعنى همه چى مرتبه. 👋 مشکل دارم 👍 بریم بالا و 👎 پایین تر!
بلاخره اون وزنه هاى سنگین رو دور کمر بستم، جلیقه رو تنم کردم، اکسیژن که خیلی سنگین بود رو پشتم انداختم و عینک غواصى رو گذاشتم. به زودى از اولین تجربه غواصى مینویسم.

عصر بخیر! صداى من رو از زیر آب دارید.

اولین تجربه غواصی:

بعد از گوش دادن به قوانین اولیه که شادى، پسر مصرى که تجربه دوازده ساله آموزش رو داشت و تمرین تنفس زیر آب که تقریبا سخت هم بود، توى آب رفتیم.
سرم رو که زیر آب بردم چند ثانیه اى طول کشید تا بتونم تعادل پیدا کنم در اینکه از دهن نفس بکشم و از دهن بیرون بدم و حباب ها رو ببینم و پا نزنم. کمى بعدتر با اینکه هنوز نفس کشیدن سخت بود و ما پایین تر رفتیم، همه چى شفاف تر و شفاف تر میشد و من فقط سعى میکردم از تعجب و هیجان دهنم رو باز نکنم و آب شور دریاى سرخ رو وارد بدن نکنم! این هیجان بیشتر و بیشتر میشد و بعد چند دقیقه دقت کردم که دیگه به نفس کشیدن فکر نمیکنم! با دست اشاره کردم که پایین تر بریم.
پایین تر آب شفاف تر و قشنگترین آبى و سبز دنیا بود. ماهى ها و عروس هاى دریایى آروم از کنار هم رد میشدن و مرجان هایى که سالهاى سال زندگى رو این پایین تجربه کرده بودن سخت به هم چسبیده بودن. بعضى ماهى هل دسته دسته باهم حرکت میکردن و بعضى ها هم سرگرزون و تنها. یکى دو ماهى خسته روى صخره ها نشسته بودن و فقط گاهى چشمهاشون رو باز میکردن و بعد دوباره چرت میزدن! مار ماهى ها میخزیدن و یکى دو موجود بى اسم هم با تعجب به ما زل میزدن و میرفتن!
هر چى پایین تر میرفتیم همه چیز عجیبتر میشد و شگفت انگیزتر. پایین تر گوش دردم شروع شد که قبل شروع غواصى بهم اخطار داده شده بود. سعى کردم با نفس کشیدن و عکاسى که اصلا نمیدونستم چى دارم میگیرم، فراموشش کنم و البته کم کم بهتر شد و من دنبال ماهى ها و اختاپوس ها و عروس ها میرفتم و بالاخره یک گوشه آروم و آبى ماهى کوچیک نِمو رو پیدا کردم!

غواصى و دوربین و دنیاى زیر آب.

روزِ سوم سفرمصر هم در شهر غردقه و حومه گذشت. بعد از اولین تجربه غواصى و ناهارِ ساندویچ شاورماى مرغ در رستوران بین راهى که پر از مرد دشداشه پوش بود که انگار آدم فضایى دیدن به هتل برگشتم. غروب رو بیرون تو بالکن نشستم و سیب خوردم و ایمیل هام رو چک کردم. حدود پونزده ایمیل از کوچ سرفینگ داشتم که تو گروه مصر نوشته بودم که من از این تاریخ سفر میکنم و خوشحال میشن از بومى ها درباره شهرشون بدونم.

هشت، نه نفرى از قاهره بودن و دو نفر از اسکندریه که امیدوارم بعدا بروم ببینمشون و البته یکى هم از غردقه. اسمش حسن بود و بیست و دو نفر از کشوراى مختلف براش رفرنس خوب نوشته بودن و به نظر ادم قابل اعتمادى میومد. بهش مسیج دادم و نیم ساعت بعد اومد دنبال من و البته چندنفرى رفتیم بیرون که تو قهوه خونه محلى چاى بخوریم. حسن ادم مهربونى به نظر میرسید و به زور انگلیسی صحبت میکرد. نشسته بودیم که یک گروه خیلی بزرگ اومدن به کافه خیابونى و دور تا دور نشستن. بیشترشون جوون بودن و دخترها همه محجبه. بعد چند دقیقه دوتاشون اومدن و خواستن با ما عکس یادگارى بگیرن! شیما و نور اهل شهر قنا در کنار رود نیل بودن که با کلاس دانشگاهشون اومده بودن سفر و ما رو هم دعوت کردن به شهرشون.

خرج امروز : ١٣.٥ یورو
بودجه سفر : ٥٠٠ یورو
باقیمانده : ٣٩٣،٥ یورو

روز چهارم و احتمالا آخریه که در شهر غردقه باشم و به زودى مسیر رو ادامه میده تا شهر به شهر به قاهره برسم. از طلوع بیرون بودم و کنار ساحل راه رفتم و صبحونه رو تو یکى از کوچه ها تو یه رستوران لبنانى خوردم.

رستوران لبنانى و شهر که خالى از مشتریه!

با اینکه سیگار نمیکشم اما دوستان سیگارى زیادى دارم!  یک پاکت سیگار مصرى ملکه کلئوپاترا !  قیمت کمتر از یک یورو. 

امشب ماه کامله و دریا روشن. همه زنهاى منطقه تو یک حرکت خودجوش سفید پوشیدن و موهاى بلندشون رو به نسیم سپردن!

روز چهارم سفر مصر من با احساس سرگیجه با طلوع شروع شد و با ناهار یه سیب و کمى خرما ادامه پیدا کرد. عصر که از خواب بیدار شدم تا چند ثانیه نتونستم تشخیص بدم کجام. با یه دختر مصرى قرار داشتم که تو یه کافه ببینمش اما اصلا نمیتونستم بیرون بزنم و کنسل کردم و دوباره خوابیدم. قبل غروب دوباره بیدار شدم، خودم رو تا کنار ساحل کشیدم. هوا عجیب و آروم بود و آدمها عجیب تر. با آیفون چندتا عکس گرفتم و دوباره کنار آب خوابم برد..

شب قبل شام نخورده توى بالکن اتاق رو به دریا خوابم برد که فکر میکنم تاثیر قرص سرماخوردگى بود که خورده بودم. هیچ ایده اى ندارم که سرماست یا نه! بیدار که شدم دیدم پشه ها با بدنم عروسى گرفتن! از گرسنگى چندتا خرما خوردم تا بتونم تا باز شدن صبحونه ى هتل صبر کنم و براى سرگرم کردن شکم کتاب خوندم.

توى رستوران صبحونه که میخوردم یکى از کارکنان هتل ازم پرسید چرا انقدر زار به نظر میرسم و من گفتم نمیدونم و شاید مریضم. ادرس دکتر بهم داد شاید لازمم بشه و گفت بهتره برى داروخانه سنتى یا همان عطارى خودمان و چاى سرماخوردگى بخورى!

ساعت الان ده صبحه و من عطارى خیابونى شهر و پیدا کردم، توى خیابون نشستم و دمنوش رازیانه میخورم!

قرار بود امروز سفر مصر رو ادامه بدم و این شهر ساحلى رو ترک کنم به مقصد الاقصر و بعد دو شهر کوچک دیگه کنار رودنیل رو در روزهاى بعدش بیینم تا به قاهره برسم. با اینکه خودم به شدت شوق رفتن دارم اما احتمالا باید یک روز دیگه در غردقه باشم.

دمنوش رازیانه و گل سرخ خیابونى! به مرد فروشنده گفتم که جایى براى خرید ندارم و فقط یه دمنوش میخوام! دعوتم کرد و من هم به او کمى پسته دادم!

اولین چیزهایى که از آهنگ و ترانه ى عربى یادم میاد برمیگرده به صداى ام کلثوم که بابا گاهى تو خونه گوش میداد. اما اولین صدایى که به وضوح یادم میاد و البته تصویرى که لحظه به لحظه اش در ذهنم از بچگى مونده ویدیوى آهنگ  تملی معاک و خواندن عمر دیاب و دخترها و شهره که دقیقا روزى که ماهواره را نصب کردیم و عرب ست را گرفتیم نشون میداد. تصاویرى که با همه ویدیوهاى اومده با وى اچ اس و ساخته کوجى زادورى فرق میکرد! داستانى که تعریف میشد با صداى گرم خواننده و کوچه پس کوچه هاى مصر.

مود الان من که با تب دراز کشیدم کنار دریا و همون آهنگ رو گوش میدم/

رستوران محلى مصرى که پر بود از مردهاى دشداشه پوش! این قسمتش لژ خانوادگى بود مثلا!  No woman No cry

عصر تلفن اتاق زنگ خورد، متیو بود همون جناب فرانسوى غراص. گفت "پیدایت نبود چندنفرى نگرانت شدیم. بیا پایین یک چاى باهم بخوریم" البته این جمله که به همین راحتى اینجا نوشتم رو تو بیست دقیقه تونست به من بفهمونه! اتاق باید تمیز میشد و من باید میرفتم کمى هواى تازه نفس بکشم. پایین که رفتم یکیشان برایم چاى سیب دارچین سفارش داد و یکیشان از کیف پارچه اى اش یک آووکادو در آورد و گفت"نمیدونستم چى دوست دارى، فقط یه بار دیده بودم اووکادو خریدی، این تنها چیزی بود که ازت میدونستم!"
حالم از معاشرت با این آدمها بهتر شده بود. رفتم بالا که یه دوش بگیرم، اتاق تمیز و مرتب شده بود و کارگر هتل با تى شرت جا مونده روى تخت مرتب شده برایم گل درست کرده بود!
حالا مطمئنم سفر برای من  دیدن آدم ها، فرهنگ ها و یاد گرفتنه و نه تیک زدن جلوى اسم جاهاى دیدنى.

تصمیم گرفتم داستان آدم هاى مختلفى که در سفر میبینم رو بنویسم و ازشون عکس بگیرم. از این شهر توریستى شروع شده و داستان اولم هم از یه توریسته.

  • [پاهاش رو از تو آب در آورد و جمع کرد و چهارزانو رو به دریا نشست. گفت این آخرین ساعت لذت بردن من از دریاست. این دریا براى من با شما فرق داره. چهار سال پیش زمستون ،فکر میکردم آخرین روزهام رو دارم زندگى میکنم. مواد مصرف میکردم ، همه چى غیر از هروئین. از کوکائین تا هر کوفت دیگه که فکرش رو بکنى. شبا بیدار بودم و تو یه نگهبانى به زور کار میکردم  و روزا میکشیدم و میخوابیدم. تا اینکه با یه تور ارزون زمستونى راهم افتاد اینجا. تور پر بود از شناگر و سورفر و غواص و من که دوازده کیلو لاغر شده بودم و حتا به زور راه میرفتم. تو دو روز اول حشیش خریدم از ساقى هاى همینجا و اونا گولم زدن و همه پولام رو زدن! من موندم خمار و بی پول و بی غذا حتا. داشتم دیوونه میشدم  تا اینکه یکى از همسفرام من رو برد و من دنیای زیر آب رو دیدم. با شنیدم صداى نفس کشیدنم و هر لحظه اش به زندگیم فکر کردم. بعد شنا یاد گرفتم و اول الکل رو ترک کردم و کم کم شنا رو حرفه اى تر کردم و دراگ رو کامل کنار گذاشتم.
    همه چى از همین دریا شروع شد، سه ساله که پاکم، البته هنوز سیگار میکشم. یوگا میرم و شنا میکنم و غواصى شده کار اصلیم! ]

صبح با چاى و قرار با مصطفى که از طریق سایت کوچ سرفینگ باهاش آشنا شدم شروع شد.

امروز شنبه است و من نمیدونستم همه چى نیمه تعطیل و یا تعطیله! بعد از چاى و کمى صحبت با یکى از آدمهاى خوبى که میشد اینجا دید ، پرسان پرسان به سمت گیشه فروش بلیط اتوبوس رسیدم و درباره اتوبوس به سمت شهر قدیمى لوکسور یا اقصر. مرد به من نگاه میکنه و به عربى میگه : زن تنها نمیشه! میگم چى و فکر میکنم من عربى ش رو نفهمیدم و بعد یکى دیگه توضیح میده که این اتوبوس هاى لوکال رو زن تنها نمیتونیم ببریم!

من گیج از اونجا میزنم بیرون که یکم سوال کنم. به مصطفى مسیج میزنم و اون میخنده میگه ببخشید ولى اینا یه قرار توریستیه . میخوان تو با تاکسى برى چون اتوبوس فقط ٣٠ پوند مصرى یا ٣ یورو و تاکسى ٣٠ یورو! و بعد پیشنهاد میکنه که بلیط اتوبوس به قاهره بخرم و بعد از اونجا برگردم که البته دورتره. به نظرم منطقى میاد و دوباره رفتم و اینبار به عربى بهش گفتم اتوبوس قاهره هم مردونه است؟ میخنده و میگه ١٨ یورو قیمتشه.

میگم لیست قیمت ها رو نشونم بده یا شماره آفیس اصلى رو بهم بده. هول میکنه و میگه کدوم ساعت میخواى برى. ساعت ٣ بلیط رویال ١٨ یورو باور کن و ساعت ٤ بلیطش ١٢ یورو. برام توضیح میده هر دو بدون توقف میرن. از یکى که همون موقع داشت بلیط میخرید پرسیدم چند خریده و او گفت ١٢ یورو و من همون بلیط رو رزرو میکنم و پولش رو حساب میکنم.

  • من، مصطفى و صاحب آبمیوه فروشى در آینه مغازه و عکس هاى بابا ، پاپ ارتودوکس مسیحى هاى مصر به دیوار

آبمیوه فروشى . یک یورو براى لیوان بزرگ و ٥٠ سنت براى لیوان کوچک. موقع حساب کردن و بعد تعارف، مرد پول رو ازم قبول نکرد گفت مرد حساب میکنه!

بلیط اتوبوس غردقه به قاهره. پنج ساعتى تو راهیم و قراره اولین چیزی که میبینم میدان معروف #تحریر باشه . قیمت بلیط ١٢ یورو. 

تا چشم کار میکنه بیرون پنجره یک طرف کویره و یک طرف دریا و وسط جاده. آفتاب در دورترین نقطه ى ممکن داره پایین میره و آسمون و زمین قرمزه. اتوبوس با سرعت زیادى پیش میره و چندنفرى راه میرن و به مردم چاى میدن. تلویزیون اتوبوس یه فیلم مصرى پخش میکنه و صداش همه جا پیچیده. شبیه فیلم هاى ایرانیه با این تفاوت که هم زن باحجاب بازى میکنه و هم بی حجاب و گویا یه دعواى خانوادگیه! بازیگر نقش اصلى هم نویدمحمدزاده شونه که من اسمش رو نمیدونم! فقط امیدوارم فیلم سه ساعته نباشه.





نظر بیشتری وجود ندارد