سفرنامه پرو، سرزمین رنگ ها

سفرنامه پرو، سرزمین رنگ ها

۱۳۹۶/۰۲/۲۳   -   ۲ سال قبل
سفرنامه پرو، سرزمین رنگ ها

سفرنامه پرو به قلم دکتر مریم نوایی / تاریخ سفر : زمستان 95


سفر به کشور  پرو سفری بود که هر لحظه اش برایم فوق العاده بود ...از لحظه ای که تصمیم گرفتم  این سفر را شروع کنم تا زمان دریافت ویزای آن و بالاخره نقطه پایان سفر  همه و همه بی نظیر  بود ... البته وقتی برنامه ریز این سفر  جهانگردی  بزرگ  همچون جناب عبداللهی  باشد جز این نمی شود انتظار داشت....جهانگردی بزرگ که همسفر شدن با ایشان خود یک شانس بزرگ  برایم بود  ..
روزی که مهر ویزای پرو بر دل  پاسپورتم نشست چنان شاد شدم که وقتی پاسپورتم را گرفتم  احساس کردم گواهی ورود به دانشگاه را دریافت کرده ام ...

... برنامه به نحوی بود که بعد از ۱۳ روز اقامت در برزیل و دیدن زیبایی های شهر ریو و تجربه ای بی نظیر  در دل جنگل های آمازون قرار بود راهی کشوری دیگر شوم ..

"پرو" سرزمین رنگها  کشوری لمیده در کنار اقیانوس آرام و  کوه های آند جنوبی  کشوری با تمدنی  غنی و درخشان  که بیش از سی میلون نفر را در خود جای داده ... کشوری که آن را با نام "ماچوپیچو" می شناسند ...سرزمین اینکاها .....کشوری که باید آن را دید و چشید و البته لمس کرد ....

با یک پرواز 7 ساعته از سائوپائولو ( یکی از شهرهای برزیل ) وارد  فرودگاه لیما شدیم  ساعت  به وقت محلی 10 شب بود ..تازه وسایل خود را از بار تحویل گرفته بودم که متوجه سگی نسبتا بزرگ شدم که از  لابلای چمدان ها عبور میکرد  ..ناگهان وجودش را در نزدیک خود حس کردم که داشت  با پارس کردن جلب توجه میکرد ...مردی با لباس مخصوص جلو امد و گفت ...آیا میوه دارید ؟کمی فکر کردم و گفتم بله چند عدد لیموترش ...گفت سریع خارجش کنید ،ممنوع است ..سریع لیموترش ها را خارج کردم و در سطل زباله انداختم .جالب بود که در تمام این مدت سگ با تیزهوشی تمام همه اعمال و رفتار مرا زیر نظر داشت ...

خلاصه  بعد از دقایقی  سوار ماشین شدیم و به سمت محل اقامت مان حرکت کردیم ..
محل اقامت ما یک هتل سه ستاره در یکی از محلات بسیار زیبای  شهر بود ...محله ای در نزدیکی میدان 'میرافلورس'
محله ای که قدم زدن در کوچه پس کوچه های آن  یک حس و حال خوبی بهت می داد ...
محله ای که رستوران ها و مغازه های متنوع آن به تو می گفت اگر یک روز کامل را  صرف دیدن من  کنی  باز هم وقت کم میاری.....
محله ای در نزدیکی اقیانوس آرام

صبح زود بیدار می شویم امروز قرار است  تا جائی که فرصت داریم لیما را بگردیم ...

لیما شهری  جذاب و دیدنی که عاشقش می شوی...
شهری که  ثبت یونسکو است ...و حدود ۱۰ میلون جمعیت دارد ...
به  صورت مردمانش که نگاه میکنی ترکیبی هستند از نژادهای مختلف چینی ..اسپانیایی...و البته چهره اصیل سرخ پوستی که بسیار کم به چشم میخورد ...

اول از همه سری می زنیم به میدان مرکزی شهر ...
میدانی مربعی شکل که در اطرافش  ساختمانهای دولتی و کلیسای جامع شهر قرار دارد ...

قسمتی از میدان مرکزی لیما

کلیسا جامع شهر لیما که در اطراف میدان قرار دارد

"سن مارتین" میدان معروف دیگری در لیما است که در وسط آن  مجسمه سن مارتین که  رهبر استقلال پرو است  قرار دارد. جالبه اگر بدونیم که سن مارتین  در اصل آرژانتینی بوده است.

هوا کمی گرم بود و ما هم حسابی تشنه بودیم یک نوشیدنی خنک می چسبید .... و چه چیزی بهتر از  اینکا کولا ...
اینکا کولا یکی از نوشیدنی های غیر الکلی خاص کشور پرو است ..شبیه کوکا کولا که در ایران هست البته  کمی شیرین تر از آن... قیمت ۳۰۰ سی سی آن ۷ sol هست. چیزی در حدود ۷۵۰۰ تومن ..

در شهر قدم می زنیم و محو تماشای مردمانش می شوم ...
ترکیب رنگها در لباس هایشان تو را به وجد می آورد

و این یکی با موهای بلند بافته شده و کلاه روی سرش  نماد کامل یک خانم پروئی است..

قدم زدن در کوچه پس کوچه های لیما برام خیلی لذت بخش بود.بخصوص اسامی کوچه هایشان در محلات قدیمی به نام های 'زن قاتل سه مرد 'یا 'طلاق'

و از این جور اسامی عجیب و غریب...

راهمان را کج کردیم تا سری به کلیسای معروف سن فرانسیسکو بزنیم

  • کلیسا سن فرانسیسکو

کلیسایی که محوطه بیرونش با کبوتران اطرافش برای دقایقی ما را در جای خود میخکوب کرد ...
و اما داخل کلیسا ...فوق العاده بود ..پر از نقش و نگار ...قدم میزدم و محو زیبایی هایش شده بودم ...به راهمان ادامه دادیم  از چند تا راهرو تنگ و تاریک عبور کردیم  و وارد  زیر زمین کلیسا  شدیم ..یک مکان نیمه تاریک که  همان بدو ورود بوی غم را می شد حس کرد ...از چند تا پله سنگی دیگر  پایین رفتیم و وارد محلی شدیم  به نام قبرستان مقدس ...که پربود  از اسکلت های  ده ها هزار جسد ..
استخوان های اندام ها ....و حتی جمجمه ها همه در کنار هم ...

بعد از یک گشت دلچسب و البته کوتاه در لیما رفتیم برای دیدن یک  زیگورات در نزدیکی میدان میرافلورانس
زیگورات ها بناهای هرمی شکل هستند که از خشت یا آجر گلی ساخته شده اند و مکانی مقدس هستند برای پرستش خدایان ...

نام این محل که در واقع یک  زیگورات می باشد  "هواکاپاکلانا"ست، که مربوط به دوره قبل از اینکاها می باشد ..یعنی در حدود ۱۸۰۰ سال قبل

در محوطه زیگورات قدم می زنیم در  آن بالاها  ......اجساد مردگان  که مومیایی شده بود و اطراف آنها را با خشت پوشانده بودند دیده می شد و همچنین ظروفی که همراه مردگان دفن شده بود  .تابلویی نیز در بالای این قبور نصب بود

یکی دیگر از جاهایی که  رفتیم محله
" بارانکو" بود ...جایی که انگار بالاتر از  اقیانوس آرام قرار گرفته بود ...
در قسمتی از  این محله پلی قرار داشت معروف به  پل آرزوها ....این طور میگفتند که هنگام عبور از پل اگر آرزویی بکنی و  نفست را در سینه حبس کنی و بعد از روی پل عبور کنی آرزویت برآورده خواهد شد...

و در ادامه مسیرمان یک موسیقی خیابانی برای دقایقی ما را سرگرم خود کرد...البته از این جور موسیقی ها فراوان در پرو دیده میشود ...

دل کندن از لیما خیلی سخته ...اما چه کنم که باید رفت ...صبح زود لیما را به قصد شهر پاراکاس ترک کردیم ... بعد از حدود ۴ ساعت رسیدیم به" پاراکاس" شهری کوچک در جنوب لیما....  شهری گرم و خشک که مقدار بارندگی در اونجا بسیار بسیار کم هست و به ندرت به ۲۰ میلی متر در سال میرسد با این مقدار کم باران طبیعی بود که هیچ اثری از سبزه و درخت در اونجا نباشد ...

ساعت حدود ۳ بعد از ظهر بود که رسیدیم پاراکاس ...حسابی  گرسنه بودیم ...بهترین کار بعد از تحویل گرفتن اتاق هایمان رفتن به کنار ساحل پاراکاس بود و البته سر زدن به کافه های آنجا  و سیر کردن شکم ...

  • در کنار ساحل نشسته  و مراقب وسایل همسر و فرزندانش بود که رفته اند برای آب تنی ...

هنوز چند دقیقه ای  از قدم زدن ما نگذشته بود که یکی از همسفران ما را صدا کرد و گفت یک رستوران مناسب پیدا کردم و همگی رفتیم به دنبال او ...

و این هم غذای انتخابی من ....
برنج با غذای دریائی .....  به قیمت 25 sol یعنی در حدود 25000 تومن

هنوز شروع به خوردن نکرده بودیم که این نوازنده دوره گرد پیدایش شد و شروع کرد به نواختن ...و چه زیبا می نواخت

این نوازنده های دوره گرد همون طور که گفتم در گوشه و کنار پرو فراوانند برایت می نوازد لحظه ای تو را  از فکر و خیال فارغ میکند  تا تو هم با سکه ای  کمی از نگرانی هایش را  کم کنی

بعد از ناهار و کمی استراحت روزمان را سپری کردیم با قدم زدن در شهر کوچک پاراکاس

  • ساحل اقیانوس آرام در پاراکاس که نزدیک غروب  تقریبا خلوت شده بود

  • غروب زیبای خورشید در ساحل  آبهای اقیانوس آرام در پاراکاس

اون شب خیلی خسته بودم و خیلی  زود خوابم برد ..
فردا صبح قرار بود بریم  به دیدن جزایر زیبای " بالاستاس"جزایری که محل زندگی شیرهای دریایی و البته پرندگانی زیباست و در واقع هدف  اصلی ما از اومدن به شهر پاراکاس دیدن جزایر بالاستاس بود ...

صبح زود بعد از خوردن صبحانه ای که بیشتر حاوی میوه های استوایی بود حرکت کردیم به سمت ساحلی که محل سوار شدن قایق ها بود برای گشت در جزایر ....

  • محل ورود به جزایر بالاستاس

سوار قایقی شدیم و دل سپردیم به امواج نسبتا خروشان اقیانوس ... بعد از حدود ۳۰ دقیقه اولین نشانه های جزایر را دیدیم ...جزایری به رنگ نارنجی  تا قهوه ای ....

جزایری صخره مانند با  تعداد زیادی پرنده که در روی آن پرسه میزدند ....آواز آنها فضا را پر کرده بود....

  • جزایری صخره مانند با  تعداد زیادی پرنده که در روی آن پرسه میزدند ....آواز آنها فضا را پر کرده بود....

  • و این هم یک جزیره رنگین  دیگر در میان اقیانوس ..

بالاخره پیداش کردم ...شیرهایی دریایی را میگم.....یاد سفر به قطب جنوب بخیر ...آنجا شیرهای دریایی را به فراوانی دیده بودم.

به گشت و گذارمان ادامه میدهیم، بازی امواج و صخره ها دیدنی است.

بعد از تماشای شهر پاراکاز حرکت کردیم....
مقصد ما این بار شهری بود به نام "ایکا"....شهری که  تنها پس از چند ساعت  ماشین سواری به آن رسیدیم ...

محل اقامت مون در شهر ایکا  اصلا شبیه هتل های معمولی  نبود ...یک خونه خیلی خیلی بزرگ بود  با تعدادی اتاق شبیه خونه های سنتی  که تو فیلم ها دیده میشه با پر از اشیا قدیمی ...و البته بسیار زیبا و تمیز ....نمی دونم چطوری توصیفش  کنم ...

  • این هم چند تا عکس از محل اقامت ما در شهر ایکا

  • این هم چند تا عکس از محل اقامت ما در شهر ایکا

" ایکا" این شهر  کوچک برای خود دیدنی هایی  هم دارد که  هر توریستی را بسوی خود میکشد .. صبح زود طبق برنامه  حرکت کردیم به سمت منطقه ای کویری در نزدیک شهر ایکا .....

باز هم کویر و افسونگری هایش ....

همون جا یاد کویر زیبای بشرویه در ایران  افتادم ...نه تنها  چیزی از کویر شهر ایکا کم نداشت بلکه زیباتر و چشم نوازتر هم بود

به محض رسیدن به کویر بازی با رمل ها و غلتیدن روی ماسه های نرم شروع شد.
غلتیدن روی ماسه ها یک حس و حال خوبی داره ...باید تجربه اش کنی  تا بدانی  چه  میگویم

 و البته آفرود سواری  که جز جدائی ناپذیر هر مسافر کویراست ....

اما هدف اصلی ما از آمدن به کویر دیدار از یکی از جاذبه های گردشگری پرو بود ...  "واحه هواکاچینا"
درست در  وسط کویر خشک و ماسه های نرم یک واحه دیده میشه ...واحه ای سبز و پر از آب ...مانند جزیره ای پر آب و به رنگ سبز  در دل کویری  خشک و طلایی رنگ  ...

نزدیکش که می شوی شگفتی اش را بیشتر حس میکنی

نمیشه کویر باشی و به تماشای غروب خورشیدش نروی

ادامه مسیرمان تماشای باغ های انگور و البته سر زدن  از مکانی  در همان نزدیکی که محلی بود برای  تولید شراب

در ادامه مسیر  به سوی شهر "نازکا" حرکت میکنیم ..هدف ما تماشای خطوطی است که در باره اش سخن ها گفته اند ....   
 " خطوط نازکا".....ولی هنوز هم بصورت یک راز باقی مانده ..بنابراین رفتیم به سمت فرودگاه شهر .چون قرار بود این خطوط را از فراز آسمان ببینیم ...بعد از انجام یک سری کارهای اولیه برای پرواز سوار هواپیمای ملخی کوچک شدیم ..هواپیمایی با ظرفیت شش نفر ...

  • این هم هواپیمای ملخی شش نفره ما

پرواز ما حدود ۴۰ دقیقه بطول می کشد ..و ما تماشا میکردیم بیابانی خشک را که خطوطی شگفت انگیز در روی زمین آن نقش بسته بود ..خطوطی بسیار  منظم و به اشکالی خاص اما بسیار منظم و دقیق  از ۲۰۰۰ سال قبل ..طول این خطوط و در واقع این اشکال گاهی تا حدود ۲۰۰ متر هم  می رسید ....واقعا عجیب بود چگونه  در ۲۰۰۰ قبل بدون هیچ وسیله  این خطوط در دل سنگها ایجاد شده ...و به وسیله چه کسانی ....و چرا ایجاد شدند ....چیزی که هنوز بطور قطعی جوابی برای آن پیدا نشده است ....

من متاسفانه در طول پرواز نتونستم  از تمام خطوط عکس  بگیرم ....تعداد خطوط  حدود ۱۲ تا بود...ولی من فقط از تعدادی از آنها موفق به  عکس گرفتن شدم

  • اینم طرح میمون با طولی بیش از 80 متر

  • نام این نقش آدم فضایی بود ...بطول  ۳۸ متر ...چیزی در حدود اندازه مجسمه مسیح در برزیل

  • نام این نقش مرغ مگس خوار است

  • نام این یکی را نمیدانم

در خیابان کنار فرودگاه مغازه هایی بودند که سنگ هائی را برای فروش داشتند که انواع خطوط نازکا بر روی نقش بسته بود ...


الان که چشمم به عکس این سنگ ها افتاد  باز یاد اون روز افتادم که بعلت همراه نداشتن پول کافی نتونستم از این سنگ ها به عنوان یادگاری بگیرم ......خوب بگذریم ..

  • و  نقش آدم فضایی که  به این شکل با چوب دراورده بود برای فروش

  • این هم  نقشه ای  که محل خطوط و انواع آن را با اسامی آنها  نشان میداد و در سالن فرودگاه نصب بود...

نظریه های مختلفی در مورد چگونه تشکیل شدن این خطوط وجود دارد  ...مثلا یکی از آنها این هست که این خطوط توسط موجوداتی فرا زمینی بوجود آمده ......بعضی از نظریه ها هم ریشه در آئین ها و مذهب اونها  داره

وقت آن رسیده بود  که از شهر ایکا خداحافظی کنیم ..شب هنگام آماده رفتن می شویم این بار قرار است ۱۶ ساعت مهمان  اتوبوسی دو طبقه باشیم ...  مقصد ما شهری است به نام کوسکو  که در ارتفاع ۳۷۰۰ متری از سطح دریا قرار دارد . ..مسیر جرکت مان جاده ای  پر پیچ و خم بود و  برای ما که در طبقه دوم اتوبوس بودیم  تکان های اتوبوس  بیشتر حس می شد .سرگیجه و تهوع هم که بعلت اضافه شدن ارتفاع  کم کم بسراغ  همسفران آمده بود ..گرچه خیلی سخت بود ولی خوب  جزئی از سفر بود ....و به نظر من  سفر را همین سختی ها زیبا و بیاد ماندنی میکند .. خوب بگذریم ..

هنوز آفتاب طلوع نکرده بود  که اتوبوس برای دقایقی در نزدیکی یک آبادی  کوچک  توقف کرد ... بویی مطبوع ما را بسوی خود کشاند ...

یکی از همسفرا  فریاد زد... به به  غذای خیابونی  ....و این چنین شد که همگی رفتیم به سویش ،گوشت تکه تکه شده به همراه سیب زمینی در روغن فراوان داشت سرخ میشد و البته ذرت پخته شده و پیاز هم در کنارش بود

داشتم فکر میکردم که چطور شکم گرسنه ام را سیر کنم که یکی از همسفرا اومد و گفت چیه مریم جان به چی فکر میکنی گفتم ..من خیلی گرسنه ام  از  دیروز عصر هم هیچی نخوردم الان هم که گوشت دوست ندارم  آخه چکار کنم ...گفت نگران نباش تو برو  یک پرس غذا بخر گوشتش را من میخورم سیب زمینی و ذرتش مال خودت 😉😉

ای بابا چرا به فکر خودم نرسیده بود😊😊

زمان بسرعت  گذشت و ما پس از حدود ۱۶ ساعت خسته و کوفته رسیدیم به شهر کوسکو ...شهری در ارتفاع ۳۷۰۰ متری از سطح دریا  ... با خودم داشتم فکر میکردم که الان که برسم هتل از خستگی خواب خواب خواهد بود  مخصوصا اینکه دیشب هم نخوابیده بودم ...اما وارد شدن به شهر کوسکو همان و فراموش کردن تمام خستگی ها همان ...نه تنها من بلکه همه همسفران همین احساس را داشتند ..به همین خاطر تا رسیدیم به هتل و وسایلمان را جابجا کردیم همگی  با شور و اشتیاقی  خاص آماده شدیم  برای قدم زدن  و دیدار شهر فوق العاده زیبای کوسکو ...

 شک نکن کوسکو را  ببینی عاشقش می شوی ...

  • ابتدای ورودی به  شهر کوسکو

  • این هم قسمتی از  محل زیبای  اقامت ما در کوسکو

آب نمایی که در جلوی اولین خیابان محل اقامت مان قرار داشت ...و نمادی که در بالای آن بود به معنای اینکه خورشید مرکز عالم و خدای اصلی در باور  اینکاها است

و این هم نقشی که در پشت این آب نما بود و البته بی ربط به عقاید اینکائی نمی باشد  ...

نمادی که باور اینکاها را نشان میدهد.خورشید خدای اصلی و در مرکز هستی، کندور پرنده ای که فرمانروای آسمانهاست.پوما(حیوانی  از گونه گربه سانان) وآدمیان در روی زمین  و مار در زیر زمین حکمرانی میکنند.

تاریخ کشور پرو به سه قسمت تقسیم می شود ..دوران قبل از اینکاها ....دوران امپراطوری اینکاها و بعد از اینکاها ...از دوران قبل اینکاها اطلاعاتی در دست نیست ..دوران اینکاها دوران  طلایی تمدن پرو است ...ساختن جاده ها ....معابد و ایجاد ساخت و سازهای  سنگی همگی  مربوط به دوران حکومت  اینکاها  بوده است ...در سال ۱۵۳۳ اسپانیا به این کشور حمله کرد و به این دوران طلایی پایان داد ...اینکاها کشته شدند و بسیاری از آثار ارزشمند اینکاها به دست اسپانیایی ها خراب شد ...تا اینکه  پرو در اوایل قرن ۱۹ علیه اسپانیا قیام کرد و به استقلال رسید

کوچه پس کوچه های کوسکو برای خود حال و هوائی دارد ...کوچه هایی سنگ فرش شده و با معماری  اینکایی و البته گاهی در امیخته با اسپانیایی

نمی توانم به این زودی از تماشای کوچه هایش دست بردارم ...قدم میزنم و محو تماشای زیبایی هایش می شوم ...مردمانش بیشتر از هر چیز برایم جذاب است با آن چهره دوست داشتنی و البته بساط کاسبی شان...برام جالب بود اکثر فروشندگان دوره گرد خانم بود و بساط شان نیز صنایع دستی خودشان

شب های کوسکو کوچه ها رنگ دیگری می گیرد ...

معماری دیوارهای کوچه بازمانده از تمدن اینکاها است .. نحوه چینش سنگ های دیوار بدون اینکه  حتی فاصله بین آنها با ماده ای پر شده شده باشد از شاهکارهای تمدن اینکایی است

به کوسکو امده بودیم  تا از آنجا راهی "ماچوپیچو" همان شهر گمشده اینکاها بشویم ....همون جایی که خیلی از دوستان همسفر  میگفتند دیدنش برایشان یک آرزو بوده ...

اما مگر میشود از کوسکو زیبا دل کند ...  واقعیت این بود که افزایش زیاد  ارتفاع باعث شده بود که  تعدادی از همسفران دچار مشکل ارتفاع زدگی  بشوند ..این بود که تصمیم گرفتیم کمی از ارتفاع را کم کنیم و در برگشت از ماچوپیچو مجددا مهمان شهر زیبای کوسکو شویم ....

این بود که  صبح کوسکو زیبا را به قصد ماچوپیچو ترک کردیم ...مسیر حرکت ما  در طول  رشته کوه های آند بود ..مسیری بسیار زیبا که نمیشد بی تفاوت  از کنارش عبور کنی ..به همین دلیل هر از چند گاهی ماشین توقف میکرد، پیاده می شدیم و  عکاسی و ثبت لحظات ...و گاهی آنقدر مسیر زیبا بود که ماشین را با راننده اش به حال خود  رها میکردیم و ........

مردم  بومی در طول مسیر با صورتی  خندان خوش آمد میگفتند

و این هم لاماهای دوست داشتنی یا شترهای بی کوهان که در طول مسیر  دیده می شدند  ....

لاما ...حیواناتی از راسته شترسانان و خاص آمریکای جنوبی هستند  ...بومیان از انها برای بارکشی استفاده میکنند البته از  گوشت لاما ها نیز به وفور  استفاده میشود ..

در طول  مسیرمون بازارهای محلی هم بسیار بود ..و البته دیدنش هم خالی از لطف نبود ..

در مسیر طبیعت بسیار زیبایی را مشاهده کردیم.

طبق برنامه قرار بود یک شب را در روستای  بسیار زیبای" اولان تایتامبو" بگذرانیم ... و بعد از آن ادامه راه دهیم ... پس مسیرمان را کج کردیم و حرکت کردیم  به سمت روستای بی نظیر" اولان تایتامبو"

دیگه تقریبا هوا تاریک شده بود که رسیدیم به روستا...

همون ابتدای ورود محو تماشایش شدیم ...یک میدان مربع شکل  در وسط روستا که اطراف آن پر بود از مغازه و  رستوران ...از اون رستوران های باحال که آدم دلش میخواد ساعت ها توش بشینه ....حرف بزنه ...فکر کنه ..و گاهی هم یک جرعه نوشیدنی  از میوهای استوایی تازه  نوش جان کنه ...البته در کنار غذاهای خوشمزه پروئی ......که الحق خیلی خوشمزه بودند  ...

  • قسمتی  از میدان روستا  با رستوران های رویائی اش

وارد کوچه پس کوچه ها شدیم تا رسیدیم  به محل اقامت مون ...کوچه  همه سنگ فرش شده و بسیار تمیز ...راستش را بگم خیلی هیجانی شده بودم ...یک حس و حال خاصی  پیدا کرده بودم

ابتدا از این پل چوبی سرپوشیده گذشتیم

بعد هم از این کوچه عبور کردیم

این هم یک خونه بود که سر راهمون دیدم ..اون کاکتوس های روی پشت بامش دیدنی بود

مکانی  زیبا و دلنشین و البته بسیار تمیز...جائی که قرار بود دو شب مهمانش باشیم در' اولان تایتامبو'

تا اتاق هامون را تحویل گرفتیم  هوا دیگه کاملا تاریک شده بود و همگی  خسته و البته گرسنه  ... اما گوئی  اولان تایتامبو با زیبائی های دلفریبش همان ابتدا  خستگی راه را از تن  همگی  بدر کرده بود و اینگونه شد  که همگی  زدیم بیرون ...قدم زدن در کوچه پس کوچه های روستا و تماشای مغازه هایی که کالایشان صنایع دستی  منطقه بود یک حس و حال خوبی بهت میداد ...

با اینکه نیمه شب بود اما گوئی کسی خیال خوابیدن نداشت ...قدم زنان می رفتیم  و گاهی هم به مغازه ای سرک می کشیدیم

همین طور که داشتیم قدم میزدیم یکی از همسفرا گفت بچه ها شما گرسنه تون نیست؟؟؟؟ مثل اینکه  اولان تایتامبو با دلبری هایش گرسنگی را از یاد شما برده ؟؟؟......و همگی رفتیم به اولین رستوران سر راهمان ....هر کسی یک غذا سفارش داد و بعد همگی با هم  غذاهامون را  تقسیم کردیم ....

با اینکه تا پاسی از نیمه شب بیدار بودیم اما صبح زود بیدار شدیم تا بریم و  زیبایی های  اولان تایتامبو را از آن بالاها نیز نظاره کنیم ....

زیبایی مسیر ما را به ادامه راه تشویق مون کرد ...رفتیم تا بیشتر حس کنیم این روستای زیبا را

تماشای روستای اولان تایتامبو از آن بالاها نیز دل می برد....بخصوص سقف های سفالی خانه هایش و طراوات و شادابی هوایش

وقتی خوب از دیدنش سیر شدیم  راه برگشت در پیش  گرفتیم ...نزدیک ظهر بود  رسیدیم به پایین روستا ....
و باز شروع شد گشت و گذارمان در روستا و بقول همسفرا روستا گردی

از تماشای مردمانش سیر نمی شوم ...اصلا تو کوچه های روستا قدم میزدم برای دیدن مردمش

این دو تا که داشتن برای هم درد دل می کردند ...

و این یکی آمده بود  برای فروش کالایش که مقداری از ان را در  روی سر و مقداری  در سبد دستش قرار داده بود و عصایی که در دست دیگرش بود .....گویا گذر زمان توان پاهایش را کم کرده بود ...

و کودکانی که دعوتشون کردم برای گرفتن  یک عکس یادگاری

و این هم نقشی بود در روی دیوار یکی از خانه ها ...

دیگر زمان خداحافظی از اولان تایتامبو زیبا فرا رسیده بود .. باید بریم به ایستگاه قطار و راهی روستای دیگری شویم روستایی به نام " آگواس کالینته" و  از جا برویم بسوی ماچوپیچو ...

کوله ها را بر دوش انداختیم و راهی ایستگاه قطار شدیم ...

زمان به آرامی میگذشت کنار یکی از  پنجره  های قطار نشسته بودم و محو زیبایی های اطراف بودم..کوه های سر به فلک کشیده  آند و دره های زیبا از یک سو و رودخانه ای خروشان در سوی دیگر مرا در جای خود میخکوب کرده بود ...حتی لحظه ای نمی توانستم چشم از دیدن مناظر اطراف بردارم ...

نزدیک ظهر بودکه  رسیدیم به روستای زیبای  دیگری...... روستای " آگواس کالینته"  که به زبان فارسی معنای آن آب گرم است و علت این نامگذاری بدلیل وجود چشمه  آب گرم در این روستاست .

ابتدای ورورد به روستا ....محلی که قطار در نزدیکی آن توقف نمود ...

بعد از چند دقیقه پیاده روی رسیدیم به میدان اصلی روستا ... باز هم یک میدان مربعی شکل که  اطرافش پر از رستوران و مغازه بود و در وسط آن یک  تندیس ....

هنوز چند دقیقه از ورودمان به روستا نگذشته بود که  برخورد قطرات بارون را بر روی گونه هایمان حس کردیم و چه حس زیبائی بود ...

بعد از چند دقیقه پیاده روی بالاخره رسیدیم به محل اقامت مان ....که درداخل یکی از کوچه های اطراف میدان قرار داشت

مکانی  ساده  اما  دلنشین که حس خوبی را در همان لحظه ورود در همسفران بوجود آورد ...

طبق معمول کوله ها را گذاشتیم تو اتاق ها و همگی زدیم بیرون .

هر کس به سوئی رفت ...من به همراه یکی از  همسفران آمدیم میدان مرکزی ....نزدیک ظهر بود و رستوران ها شلوغ و هر کدام به وسیله ای سعی در  جذب مشتری داشتند ...
جلوی درب ورودی هر رستوران معمولا نمادی از باورهای اینکائی قرار داشت

کندور که حکمران آسمانهاست در روی سر انسان که فرمانروای زمین هست قرار دارد و در روی سینه انسان همون طور که دیده می شود خورشید که خدای کل هستی است نقش بسته شده است.

و در این نماد کندور که حکمران آسمان و پوما که در روی زمین و مار که در زیر زمین فرمانروایی میکنند دیده می شود
آنقدر هیجان منو فرا گرفته بود که راستش شکم گرسنه ام را از یاد بردم و شروع کردم به قدم زدن و ....‌
بازار محلی از اون جاهائی است که همیشه دوست دارم برم به دیدنش ...این بود که با یکی از همسفران راهی بازار محلی شدیم

این یکی نخود سبز و باقالی را  پاک کرده و بسته بندی کرده و چشم براه مشتری بود

این هم میوه درخت کاکتوس ...سه دانه را میداد یک sol یعنی حدود ۱۲۰۰ تومن ...دو سول دادیم و شش دانه خریدیم ...همان جا برامون پوست کند و داد ...خیلی خوشمزه بود ...
برام خیلی جالب بود یک درخچه خاردار میوه هایی به این خوشمزگی و پرآبی داشته باشه ..

سیب زمینی ....
جالبه اگر بدونیم  خاستگاه سیب زمینی در کشور پرو است و بیش از هزار  نوع سیب زمینی در کشور پرو وجود دارد ..‌و در واقع بیشترین تنوع سیب زمینی را در کشور پرو داریم

غرفه فروش میوه
هر میوه ای که به نظرم عجیب می اومد یک عدد میخریدم و مزه اش میکردم ...قیمت ها معمولا  از دانه ای ۱۰۰۰ تومن بود تا ۳۰۰۰ تومن

این موزهای قرمز هم بدجور بهم چشمک زد ولی به نظر من طعم خوبی نداشت

بازار فروش خوکچه هم گرم بود ..هر چه  باشد برای مردم پرو یک  غذای محبوب  است.
دیگه گرسنگی برامون غیر قابل تحمل شده بود ...تصمیم گرفتیم بریم بیرون بازار و چیزی برای ناهار بخوریم ...نزدیک درب خروجی بازار بودیم که بوئی مطبوع ما را بسوی خودش کشاند ...بله ..باز هم گوشت گاو  سرخ شده  در روغن به همراه سیب زمینی و ذرت پخته شده ....و باز هم اشتیاق همسفران برای خوردن آن و سهم منهم فقط سیب زمینی و ذرت پخته شده ...البته  به اصرار همسفران بالاخره  کمی از گوشت سرخ شده را مزه کردم  طعمش خوب  بود . ...ولی من شخصا علاقه چندانی به خوردن آن نداشتم ...

بعد از اینکه کمی از شدت گرسنگی مون کم شد ...تصمیم گرفتیم به گشت و گذارمون ادامه بدیم و این بار  بریم به بازار صنایع دستی و البته سنگ ...

بازار سنگ خیلی در پرو خیلی پررونق است ...انواع سنگ ها به شکل ها و رنگ های مختلف ..

و زیو آلاتی که با انواع  سنگ ها روی آنها  کار  شده بود ...

این  هم مغازه  ای که در نوع خودش جالب بود ...

این هم از اون مغازه هایی بود که مدت طولانی آدم را سرگرم خودش میکرد.

داشتیم قدم می زدیم تو خیابون های روستا که دیدم این خانم جلوی در رستوران ایستاده و داره دعوت میکنه از رهگذران برای صرف غذا در این رستوران و سوپ و نوشیدنی اش هم مهمان او هستی

گفتم بچه ها من که خیلی گرسنه هستم در واقع با دو تا سیب زمینی و ذرت پخته که سیر نشدم ...بیایید بریم اینجا ببینم...منو جلوی در را نگاه کردم دیدم برنج با کباب لاما داره ...لاما همون شترهای بدون کوهان یا شتر گوسفندها که در آمریکای جنوبی فراوان هستند ...این بود که رفتیم داخل و کباب لاما را سفارش دادیم .با اینکه گوشت دوست ندارم و خیلی خیلی بندرت مصرف میکنم ولی گوشت لاما را خوردم ...و الحق که بسیار خوشمزه بود

  • این هم یک پرس  چلو با کبابی از گوشت  لاما

پرو یکی از کشورهایی است که در تنوع غذائی حرف اول را میزند غذاهایی بسیار خوشمزه که ترکیبی از ذرت و سبزیجات  و سیب زمینی است و البته گوشت که اکثرا ماهی و گوشت خوک یا لاما و گاو هست ...انواع ذرت و سیب زمینی در کشور پرو وجود دارد ...

یکی از غذاهای معروف پرو" سویچه" است که ماهی خام هست که آن را برای مدتی در آب لیمو و ادویه قرار داده اند ..به نظر خوشمزه نمی اد  اما وقتی آن را مزه میکنی نظرت عوض می شود ..و غذای معروف دیگر پرویی خوکچه هندی سرخ شده در روغن و یا بصورت کباب شده  هست ...  نوشیدنی معروف پرو ...یک نوع آن به نام" چیچا " است و غیر الکلی که از نوعی ذرت تهیه می شود ..و ارغوانی رنگ هست و البته بسیار خوشمزه ...و نوع دیگر آن که الکل دارد به نام" پیسکو" که در واقع از هشت نوع انگور به همراه سفیده تخم مرغ و زنجبیل و لیمو

این هم خوکچه هائی هستند که در گوشه و کنار بازار بفروش میرسه و البته در رستوران ها بصورت کباب شده  یا سرخ شده مصرف میشه و از غذاهای معروف پروئی است

دیگه هوا داشت تاریک می شد تصمیم گرفتیم برگردیم هتل ...چون فردا باید صبح زود آماده حرکت می شدیم بسوی ماچوپیچو .... سر راه چشممون به یک فروشگاه بزرگ مواد غذائی افتاد گفتیم بریم یک  نگاهی بهش  بندازیم

اولین چیزی که توجه منو جلب کرد این ذرت های سیاه بود ..و وقتی پرس و جو کردم دیدم بیش از ۵۰ نوع ذرت در پرو وجود دارد که به مقدار فراوان نیز در موارد مختلف  مصرف می شود

  • و این هم ۵ نوع سیب زمینی در یک فروشگاه ....

این ها برگ های coca است که به مقدار فراوان دیده می شود بخصوص در شهر کوسکو..که برای جلوگیری از ارتفاع زدگی دم کرده آن مصرف می شود...مزه آن شاید به ذائقه ما خوشایند نباشه ولی برای پیشگیری از ارتفاع زدگی  به نظر من  موثر هست

این هم تی بگ  coca ...که جزء ثابت  نوشیدنی های گرم هتل  های کوسکو می باشد ...

دیگه زمان دیدار از ماچوپیچو نزدیک بود ....شب  دور هم جمع شدیم و راجع به برنامه فردا صحبت کردیم و تصمیم گرفته شد صبح زود پس از خوردن صبحانه آماده باشیم برای حرکت بسوی ماچوپیچو ...

اصلا ماچوپیچو چیست که سالانه میلونها توریست از نقاط مختلف دنیا  را بسوی خود می کشد.....

ماچوپیچو  تنها شهری که از حمله اسپانیایی ها جان سالم به در برده ...مکانی که  اوج هنر و معماری اینکاها  در شهر سازی ،کشاورزی و ساخت و ساز را  میتوان در آنجا دید ...

بنایی که در  حدود ۴۰۰ سال  کسی از وجود  آن خبر نداشت تا اینکه در سال ۱۹۱۱  این بنای عظیم کشف شد و پرده از راز تمدن  اینکاها برداشته شد ...

ماچوپیچو گنجینه ای گرانبها و شهری تاریخی که از آن به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جدید نامبرده می شود

و اما  داستان ماچوپیچو .......

در زمان امپراطوری  اینکاها  شهر کوسکو  مرکز  حکومت  بود ...امپراطور اینکاها به نام 'pachacuti' تصمیم میگیرد شهری بی نظیر و پیشرفته  بسازد و  در آن از تمام توان و دانش اینکاها استفاده کند ...پس از جسجوهای فراوان سرانجام  بهترین مکان را می یابد .
 کوهستانی در ۸۰ کیلومتری شهر کوسکو به نام ماچوپیچو وبه معنی 'کوهستان پیر '

بسرعت عملیات ساخت و ساز آغاز می شود ...اما امپراطور قبل از اینکه پایان ماچوپیچو را ببیند از دنیا میرود ...می گویند حدود ۱۰۰ سال ساخت و ساز این شهر بطول می کشد ...در سالهای پایانی آماده شدن شهر بود که  اسپانیایی ها به پرو حمله میکنند ...به هر شهر و دیاری می رسیدند آن را ویران میکردند و هدف آنها  نابود کردن آثار و  تمدن اینکاها بود ...امپراطور آن زمان وقتی متوجه می شود که توان مقابله و ایستادگی در برابر حملات اسپانیایی ها را ندارد ...دستور میدهد که تمام اشیا قیمتی و طلاهای امپراطوری به ماچوپیچو منتقل شود و  شهر را بوسیله پوشش گیاهی  از دیده ها پنهان کنند ...

بدین ترتیب ماچوپیچو از دیده ها پنهان گشت ... تمامی شهرهای پرو بطرز وحشتناکی مورد تهاجم و غارت اسپانیایی ها قرار گرفت ..تمامی آثار تمدن اینکایی نابود شد و اشیا  قیمتی و طلاهای زیادی به غارت رفت ...

اما ارتش اسپانیا به وجود ماچوپیچو پی نبرد و به آن دست نیافت ...این شهر به مدت ۴۰۰ سال از دیده ها پنهان بود و کسی از وجود آن خبر نداشت ..

تا اینکه در سال ۱۹۱۱ شهر گم شده اینکاها  توسط یک مورخ آمریکایی و به کمک یک فردی که در اطراف ماچوپیچو زندگی میکرد کشف شد و در یک همایش رسما به جهانیان معرفی شد

شنیدن داستان ماچوپیچو قبل از حرکت  شور و اشتیاق مان را برای دیدن ماچوپیچو دو چندان کرده بود ...

خیلی زود راهی شدیم بسوی ایستگاه اتوبوس ...صف طویلی از مشتاقان ماچوپیچو تشکیل شده بود...ما هم رفتیم در جمع منتظران ..اتوبوس ها یکی بعد از دیگری می آمد ...پس از حدود  ۲۰ دقیقه رسیدیم به دروازه ورود به شهر ماچوپیچو ... از اتوبوس پیاده شدیم ...
از اینجا دیگر سواره جایز نیست باید پیاده به دیدارش بروی

باز هم صفی طویل برای عبور از دروازه شهر تشکیل شد...چک کردن بلیط های  ورودی با پاسپورت ها  توسط مامورین  و بعد اجازه ورود به شهر  ...
شور و حالی برپا بود که بیا  و ببین ...

بالاخره انتظار به پایان رسید و وارد شهر شدیم ... همان ابتدا زیبائی اش تو را محصور خود میکند با اینکه بخشی از آن  در حصار  مه محصور شده اما همچنان برایت دلبری میکند ...
 خداااای من اینجا کجاست ؟؟؟؟؟

قدم هایم سست شده ..به همسفرانم نگاه میکنم هر کسی در حال هوای  خود غرق است ...فقط یک چیز در همه  مشترک است ...نگاه های بهت زده به اطراف و پاهایی که گویا بر زمین میخ شده است ... حال خوب می فهمم چرا  به  بهشت گم شده  اینکاها معروف است  .. ...

آرام آرام گام بر میدارم تا خوب مزه  کنم زیبائی هایش را ...هر چه جلوتر می روم زیبایی اش را بیشتر و بیشتر با عمق وجود حس میکنم

شهر ماچوپیچو از دو قسمت مسکونی و کشاورزی  تشکیل شده ...بخش مسکونی شامل  اقامتگاه پادشاه ...معابد و ایوان هایی برای انجام جشن ها و مراسم ..و بخش کشاورزی بصورت شیب دار می باشد که شامل زمین های زراعتی ...انبارهای غله و خانه هایی برای کشاورزان می باشد ..

  • قسمتی از بخش کشاورزی ماچوپیچو

زمین های شیب دار برای کشاورزی ..انبار غله و تعدادی از خانه های کشاورزان دیده می شود.

  • قسمتی از بخش مسکونی ماچوپیچو

خانه ی بزرگان کشوری ... معابد ...ایوان ها و خانه پادشاه  دیده می شود.

در ماچوپیچو میچرخیم ...بالا و پایین می رویم ...به خانه هایش سرک می کشیم ...می رویم تا آن بالاها ،جایگاه پادشاه و بزرگانش و کمی بالاتر معابدش  ،اندکی می نشینیم و در خود فرو می رویم تا شاید بتوانیم کمی  از انرژی آنجا را کسب کنیم ...
یکی از همسفران میگوید در کتابی خوانده که  ماچوپیچو مرکز انرژی هستی است و بیشترین انرژی در آنجا متمرکز است ....اینکه تا چه اندازه این سخن واقعیت دارد  نمی دانم...
آسمان هم گویا حال بازی داره با مشتاقان ماچوپیچو ...گاه با تکه های پراکنده مه ما را در حصار خود میگیرد  و گاه با قطرات  باران نوازشمان میکند ...و گاه آنقدر گرم  می شود که مجبور می شویم لباس مان را کم کنیم

حدود ۶ ساعت از زمان ورود ما به ماچوپیچو می گذشت ...اما  گویا هیچ کس،خیال خارج شدن از  این بهشت  را نداشت ... هر کس در گوشه ای از  شهر پرسه میزد ...یکی در معبد بود و دیگری در زمین های کشاورزی و آن یکی در قصر امپراطور ...

میروم تا اون بالاها نزدیک معبد و گم می شوم در میان مه ...میخواهم آخرین عکس  یادگاریم را از ماچوپیچو بگیرم

و آخرین وداع را از همان بالاها با او میکنم ....
و برمیگردم در حالیکه یک حس خوب تمام وجودم را پر کرده ...از آن حس ها که نمی شود وصف کرد باید خودت تجربه اش کنی تا بدانی چه می گویم

و در انتهای مسیر  مهر ورود به ماچوپیچو بر یکی از  صفحات  سفید پاسپورتم نقش می بندد ...و این یعنی  پایان دیدار........

زمان بازگشت است سوار اتوبوس ها می شویم و برمیگردیم به همان "روستای آگواس کالینته" ...خوردن یک  غذای خیابونی برای ناهار  و بعد پرسه زدن در خیابان ها و بازارهای روستا پایان امروزمان هست ...

صبح زود حرکت میکنیم بسوی کوسکو ...از همان راهی که آمده بودیم باز میگردیم ..زیبایی مسیر آنقدر هست که ارزش دوباره دیدن را داشته باشد ....حتی دوباره پیاده شدن ها و عکس گرفتن ها ...تا آنجا که  حتی راننده هم خسته شد از این توقف های مکرر .. ...ولی چه می توان کرد نمیشد بی تفاوت گذشت..مخصوصا وقتی که یک  آلپاکا کوچولو و ناز را کنار جاده ببینی.

خانواده شترها از لحاظ  کوهان به سه دسته تقسیم می شوند ...شترهای یک  کوهانه...شترهای دو کوهانه  و شترهای بدون کوهان ...
شترهای بدون کوهان که در آمریکای جنوبی زندگی میکنند .. چهار گونه هستند
آلپاکا، لاما، گواناکو و بیکونیا ...که ما در سفرمان با دو گونه لاما و آلپاکا برخورد کردیم

یکی از چیزهای که در مورد این شترهای بی کوهان برام  دیدنش خیلی جالب بود ...پرتاپ آب دهان یا تف کردن توسط آنهاست که می گویند  برای نشان دادن قدرت و اقتدار خود از آن استفاده میکنند ....و البته ما در این سفر موفق به دیدن آن توسط آلپاکا بر روی یکی از همسفران شدیم 😊😊

ظهر گذشته بود که رسیدیم به کوسکو و در واقع نقطه پایان سفر ...چرا که قرار بود فردا با اولین پرواز برویم بسوی لیما و بعد هم پروازی دیگر بسوی سائوپائولو و از آنجا هم بسوی ترکیه و سپس ایران عزیز خودمون که حسابی همه همسفران  دلتنگش بودیم ......
سفری که آخرین مرحله آن با گرفتن یک عکس یادگاری تمام شد ...
عکسی با لباس محلی زنان کشور پرو در کنار دیوار  یکی از کوچه ها با معماری اینکائی

  • پایان




نظر بیشتری وجود ندارد